تبلیغات
Super Junior Fan Club - ما چندنفر پارت آخر

سلام به دوستای عزیزم خوبین؟؟؟

بالاخره این داستان هم تموم شد شماها راحت شدین!

اگه جای از داستان مشکل داشت یا اگه خوشتون نیومد منو ببخشید دیگه مخم بیشتر از این کار نمی کردوممنون از اونایی که داستانم رو خوندن و نظراتشون رو بهم گفتن ممنونم ازشون و ممنونم از اونایی که داستان رو خوندن اما خوب لابد دلشون نمی خواست نظری راجب داستان بدن با این حال از همتون ممنون امیدوارم از قسمت آخر داستان هم لذت کافی رو ببرید و اگر بد بود ببخشید دیگه!

همه سکوت کرده بودن هیچ کس فکرشو نمی کرد که لیتوک بخواد همچین پیشنهادی بده.همه منتظربودن تا ببینن که نجمه چی میگه.

نجمه:من...من خیلی شوکه شدم

لیتوک:من ازت جواب خواستم این جواب من نبودآره یا نه؟؟؟(بروبزنش)

نجمه:ها...آ...آره

لیتوک از جاش بلند شد حلقه ای رو از جیبش درآورد،دست نجمه رو گرفت و حلقه رو تو انگشتش کردوبعد آروم بوسه ای رو ی دست نجمه زد.

کیو:ببوسش....ببوسش...ببوسش

هیچول:ببوسش...ببوسش

همه با هم:ببوسش...ببوسش

لیتوک آروم جلو رفت و بوسه ای کوچیک رو لبای نجمه نشوند

دخترا:عروس دامادو ببوس یال،عروس دامادو ببوس یالا

نجمه هم با خجالت جلورفت و گونه ی لیتوکو بوسید.

ریووک:لیتوک میدونی امشب تو با این کارت نقشه ی منو دونگهه رو خراب کردی قرار بود امشب من و هائه به دختراپیشنهاد بدیم

لیتوک:خوب اینهمه وقت می خواستین انجام بدین!

هیوک:منم می خواستم امشب پیشنهادبدم

کیو:نه یک جای کار اشکال داره برای چی همتون می خواستین پیشنهاد ازدواج بدین؟؟؟

یسونگ"تو هم که منحرف در حدچـــــــــــــــــی!!!به تو چه آخه؟

کیو:جدیدا خیلی بی ادب شدیا بی تربیت!

یسونگ:کیوووو!!باز من به تو خندیدم!

کیو:اصلا به من چه به درک

هیچول:خوب خوب خوب!من باید چیزی رو بهتون بگم،بعداز لیتوک من بزرگترین فرد اینجام و دوست دارم این کارودرحق دونسنگ های عزیزم انجام بدم....دخترا وکیلم شما سه تن را حالا اسماتون بیخیال به عقد دائم این سه تن که حالا اسماشون بیخیال درآورم؟

دخترا:چــــــــــــــی؟؟؟

هچول:ای بابا دوزاریتون کجه ها منظورم اینه که دارم شمارو واسه این سه تا بوزینه ی بی عرضه خواستگاری می کنم قبلتو؟

-به چه عربی هم بلده....قبلتو!

شکیبا:با اجازه ی داداشیم که الان نیست بلــــــــه!

لیلی:منم که فعلا بی کسم اینجا ولی با اجازه ی خودم بله!

ریووک:فدات بشم خودم میشم همه کست!

کیو:ایشــــــــــش خانوما بدبخت شدنتون رو تبریک میگم!وبرادران عزیزم شما هم همینطور!

سیوون:خوب مبارک دیگه!

شیندونگ:یکی نیست بیاد برای ما از ان کارا بکنه!

هیچول:کی به تو زن میده آخه چاقاله!تو هروقت دختررو پیدا کردی من خودم برات میرم خواستگاری!

شیندونگ:ای بابا ماکه دیگه لاغر کردیم.....ظاهرا این مهر چاقی تا آخر عمر رو پیشونیه ماست...ولی به دور از شوخی چولی یک چندوقته می خواستم باهات صحبت کنم راستش از یک دحتری خوشم اومده....

هیچول:من خواستگاری بیا نیستم

شیندونگ:توکه الان خودت گفتی؟!

هیچول:شینی ناراحت نشیا می ترسم عروست از دست بره!امکانش هست منو با تو اشتباه بگیره دیگه هیچی!

شیدونگ که انگارناراحت شده باشه سرشو پایین انداخت اما بلافاصلهیسونگ رفت بغلش کردوگفت:نبینم اشک عشقمو خودم برات میرم خواستگاری!

شیندونگ:واقعا میری؟؟؟

یسونگ:چراکه نه چیه تو از این هیچول کمتره آخه؟؟؟

هیچول با حرص یسونگ رو نگاه کرد

یسونگ:هان چیه راست میگم دیگه!

شیندونگ:ولی آخه دختره...

کیو:نکنه کچله؟؟

شین:این چه حرفیه اتفاقا موهاش از مال تو هم قشنگ تره

کیو:پس فلجه؟

شین:زبونتو گاز بگیر

کیو:پس....

هیوک:دِخفه شو دیگه

کیو:اِ بی ذئقا اصلا هم کوره هم کچله هم فلجه

شین:کوروکچل و فلج خودتی بی شعور اون دختره این یانگه

لیتوک چند لحظه شوکه شد و شیندونگ هم هرلحظه منتظر بود لیتوک عصبانی بشه اما رنگ نگاه لیتوک مهربون شد و گفت:پس قراره خواهرم خوشبخت بشه!

شیندونگ با این حرف لیتوک نگاهی بهش انداخت که فقط سپاس توش موج میزد.کیو هم که دید اوضاع خیلی خیته داشت فرار میکرد که....

لیتوک:هویــــــــــــــــی کیو وایسا ببینم که دیگه به خواهر من میگی کور،کچل،فلججججج می دونم باهات چیکار کنم!

.

.

.

سه هفته بعد

پدرروحانی:شمارو زن و شوهر اعلام می کنم می تونید همو ببوسی

وزوج چهارم هم این کارو تکرار کردن که برای چهارمین بار صدای دست و هورای هزارن هزار نفر به گوش رسید.نگاه عروس ها به داماد و برعکس سرشار از عشق بود نگاه هایی که هر قلب یخی حاضر در مجلس رو ذوب میکرد چه برسه به این که اون نگاه فقط برای یک نفر باشه.حتی این عروسی موضوع جدیدی شد برای آلبوم بعدیمونوبعد از عروسی و یک ماه عسل تقریبا دوهفته ای که به زور لی سومان اجازه داده بود برگشتیم سرکار برای آلبوم جدید.

.

.

.

-خوب داستانم چه طور بود؟؟

نجمه:افتضاح!

-خیلی بی ادبی بی ذوق سه نقطه

لیلی:من تیکه های خودم و ریووک رو خیلی دوست داشتم!(امیدوارم اینطور باشه لیلی)

-بَه زحمت کشیدی خوب این دوتا هم از تیکه های خودشون خوششون اومده  بقیه ی جاهای داستان چه طور بود؟

شکیبا:کی گفته من خوشم اومده....من چرا انقدر خشن بودم تو داستان همش با این هیوک بدبخت دعواداشتم که

-نه که نیستی!

در حین صحبت بودیم که زنگ در به صدا دراومد

نجمه:یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟؟

لیلی:نمککک برو درو باز کن

نجمه هم به اجبار درو باز کرد اما نه ایستاد تا ببینه کیه در ساختمون رو هم باز کردو اومد تو!

شکیبا:کی بود؟؟

نجمه:نمی دونم ندیدم!

لیلی:مرض نگیره تورو!وخودش بلند شد ببینه کیه؟

لیلی:اوه شمایین بیاید تو

-دونگهه؟؟؟؟؟!!!!!!

شکیبا:کی برگشتین؟؟

لیتو:همین الان من میدونستم که شما با همین واسه همین دونگهه گفت حتما خونه ی اینایین و با دست به هائه اشاره کرد

نجمه:خوبه خوش اومدید

دونگهه:چی کاری میکردی؟

-هیچی داستانی رو که نوشتم برای دخترا می خوندم!

هئه:تمومش کردی؟؟؟

-آره

هائه:خوب حالا بهترین فرصته که خاطراتمون رو برای همه بخونی

-ولی آخه...

هائه:ولی آخه نداره زود باش

چنددقیقه بعد

شکیبا تو بغل هیوک لم داده بود،لیلی هم سرشو رو شونه ی ریووک گذاشته بود و نجمه هم در حال که سرش رو پای لیتوک گذاشته بود آماده بود تا دوباره خاطراتمون رو مرور کنیم.دونگهه هم روی تک صندلی رو به روی من نشسته بود و با حرکت دادن سرش بهم فهموند که داستانمون رو شروع کنم.

-امروز هم مثل روزای دیگه از خواب بیدار شدم.....!

داستان ما از ابتداش با عشق شروع شد و حتی بافرازونشیب هایی که داشت با عشق پایان یافت.پایانی خوش که هنوز ادامه داره و به سوی عشق و خوشبختی در حرکته.

پایان

23آذرماه1391

14:35PM

خوب بچه ها قصه ی ما تموم شد!

امیدوارم نظرتون رو راجب کلیت داستان بگین!

برای ثبت نام داستان جدید هم به زودی بهتون خبر میدم

فعلا خداحافظ!



تاریخ : پنجشنبه 23 آذر 1391 | 07:57 ب.ظ | نویسنده : fatemeh | نظرات

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •