تبلیغات
Super Junior Fan Club - Stand By Me!ep31
هایییییییییییییییییییییییییییییی!!
گفتم امتحان آسون پیدا کنم میاما....از شانس زیبایم سر هر دوتا امتحان آسونمون انواع و اقسام مشکلات برای من و نتم و کامم پیش اومد!!
همین امروز صبحم یه امتحان عربی دادیم قهوه ای....رفتم برگه رو تحویل بدم میگم خانم صاف بگیرش نریزه!!معلممون وایساده هاج و واج نگا میکنه چی میگم!!
خب حالا....اینجانب داستان اوردم طبق معمول با یه خروار نکته!!
یک:من اصلا شخصیتای داستانمو یادم نمیاد هر کدوم کجاس که برم خبرش بدم...هرکی پیدا شد خبرش بدین
دو:زوج ایتوکو میخوام تغییر بدم...اگه کسی دوست داشت میتونه بهم بگه تا از قسمت بعد اونو بیارم تو داستان!!(هر کی غیبش بزنه به استثنای خودم البته!!من داستانو اینجوری ادامه میدم!!)
سه:نهایت سرعت بود تو این قسمت...همینجوری پیش بره فک کنم سه چهار قسمت دیگه عروسی هم داشته باشیم!!کلا گفتم...
چهار:میدونم از شیش ماه پیش تا حالا داستانو یادتون نمیاد...قسمت پیش هم یه خلاصه ای از قسمت های قبلیش گذاشتم....دوست دارید میتونین برید اینجا یه مروری داشته باشین!!
پنج:تولد خودم و سونگمین با هم دیگه که گذشت مبارک!!(آخخخ چه حالی میده....هی بقیه رو سوز به دل بکنی تولدت با تولد سونگمین عخخخخخش تو یه روزه!!)
شیش:قربان شما!!
هفت:سعی میکنم دیگه تکرار نشه

روز دوم اجرای آهنگ جدید دخترا بازم با موفقیت مواجه نشد و اونا با اختلاف چند امتیاز گروه سوم شدند.

تا رسیدن به خونه کسی حرفی نزد اما به محض رسیدن به خونه آنا از همه خواست که توی اتاقش جمع بشن.خودش کنار تخت روی زمین نشست و بقیه هم دورش نشستن.

آنا: ببینید بچه ها...این اولین حضور ما توی این کمپانیه و تا حالا هم هیچ موفقیتی کسب نکردیم...قبول دارم اون گروه ها از ما باتجربه ترن ولی به قول خودتون ما هم خواننده ی تازه کار نیستیم...

سوزی حرفشو قطع کرد و ادامه داد:راست میگه...من اصلا خوشم نمیاد اینجوری!!

نسترن:منم دیگه خجالت میکشم تو چشم سونگمین اوپام...

با نگاه های خشگمین بقیه به خودش حرفشو خورد.

آنا:دو روز تا اجرای بعدی مونده...

سارا:من یه فکرایی برای یه تیکه هایی از رقص دارم...یه سری تغییرات کوچولو!!

فاطمه:دقیقا چقد کوچولو؟؟میشه تو یه روز یادش گرفت؟؟

سارا نگاه دقیقی به سرتاپای فاطمه انداخت و گفت:فک کنم بشه!!

آنا:پس...

سحر:باید همه واسه ی اجرای بعدی بیشتر تلاش کنیم تا قدرت واقعی اوفیوچوز رو به همه نشون بدیم...

آنا: زهرمار...چرا نمیذارین یه جمله رو کامل بگم؟؟

سحر: اینهمه آدم نصفت کردن چرا فقط با من دعوا میکنی؟؟

فریما دست دور گردن سحر انداخت و کشیدش طرف خودش:ولش کن اینو سحری...دوباره میخواست جدی بشه نذاشتین هار شده!!(من :| )

و بعد صدای بلند سارا:همه تو اتاق تمرین پایین...حالا!!

 

**************************

 

صدای فریاد دونگهه توی خونه پیچید:من دارم میرم بیرون...

جوابی نیومد.

دوباره داد زد:من دارم میرم بیرونا...

ایتوک: انتظار نداری که بگم بیا با ماشین من برو؟؟

دونگهه:چرا اتفاقا واسه همین گفتم...

ایتوک:ماله بقیه هم هست...

دونگهه:آخه فقط تو بیکاری هیونگ...بقیه با ماشینشون کار دارن!!

ایتوک: لی دونگهه...

دونگهه در حالی که به طرف در خونه میدوید:مرسی هیونگ!!

کفششو پوشید، سوئیچو از جیبش در اورد و به طرف ماشین ایتوک رفت.

صدای خش خش برگا زیر پاش که نشون دهنده ی اومدن پاییز بود حس خوبی بهش میداد.ایستاد و باغ رو از نظر گذروند....مثل همیشه آروم...مرتب و زیبا!!

قدم دیگه ای به طرف ماشین برداشت که صدای جنبش چیزی روی برگ ها نظرشو جلب کرد.از ترس اینکه جانور خطرناکی(مثلا مار!!)باشه سریع از اون قسمت فاصله گرفت و به وسط حیاط رفت...از اون فاصله ی دور جسم سبزی رو دید که روی برگ ها تو خودش مچاله شده بود...دستپاچه به طرفش دوید.

:هی....تو خوبی؟؟

کنارش زانو زد تا بتونه صورتشو ببینه...فاطمه بود!!

شونه شو گرفت و ایندفعه محکمتر تکونش داد: تو چت شده؟؟

:کیفم...اتاق سومی...خاکستریه...

سرشو انداخت پایین و دوباره تو خودش مچاله شد.دونگهه نگاهی به فاطمه کرد و بعد با آخرین سرعت به طرف خونه دوید.بدون اینکه کفششو دربیاره خودشو به طبقه بالا رسوند و داخل سومین اتاق پرید...تنها کیف خاکستری رو که کف اتاق بود برداشت و با همون سرعت به طبقه پایین دوید.

ریووک که توی آشپزخونه بود با دیدن دونگهه که اینطور سراسیمه میدوید نگران شد.

: دونگهه خوبی؟؟اتفاقی افتاده؟؟

دونگهه بدون ذره ای مکث گفت: من خوبم...بعدن بهت میگم!!

و درو پشت سرش کوبید.به جایی که فاطمه روی زمین افتاه بود رفت و محتویات کیفشو خالی کرد.

: تو کیفت چی هست؟؟اسپری؟؟قرص؟؟

فاطمه با دست های لرزونش جعبه ای رو برداشت، درش رو باز کرد و یکی از قرص های توشو خورد. چند ثانیه بعد تنفسش به حالت عادی برگشته بود و حالش بهتر بود.

:اون قرصا چی بود؟؟

: چیز خاصی نبود...

لبخندی از روی قدردانی به دونگهه زد و ادامه داد:ممنون...بازم مدیونتون شدم!!

مشغول جمع کردن وسایلش از روی زمین و برگردوندنشون به کیفش شد اما دونگهه دوباره اونو وادار به نگاه کردن به خودش کرد

: تو مشکل خاصی داری؟؟

فاطمه در حالی که سعی میکرد نگاهشو از نگاه دونگهه بدزده گفت:نه...

دونگهه به جعبه قرص داخل دستش اشاره کرد: پس این برای چیه؟؟

فاطمه سریع قرص رو توی کیفش انداخت و از سرجاش بلند شد: گفتم که چیز خاصی نیست...فقط یه کم اومده بودم بیرون هوا بخورم!!(حالا این چه ربطی داره خدا عالمه...)

به طرف سالن تمرین رفت اما هنوز درو باز نکرده بود به طرف دونگهه برگشت و با لحنی که التماس توش موج میزد گفت: راجب قضیه امروز به کسی چیزی نگین....ممنون میشم!!

 

****************************

 

سونگمین توی ون بین اونهیوک و یسونگ نشسته بود و به طرف ساختمانی که قرار بود توی اون برنامه ای با حضور سه تاشون ضبط بشه، میرفت.اونهیوک و یسونگ مشغول حرف زدن با هم بودن و هر چند وقت یکبار که صدای گوشی یکیشون بلند میشد، مدتی مشغول جواب دادن میشد و دوباره صحبت کردن از سر گرفته میشد.نگاهی به گوشی خودش کرد...به غیر از شماره یه افراد بخصوص بقیه شماره هاشو block کرده بود...

دستی رو روی شونه ش احساس کرد.

:نبینم افسرده باشی پسر بابا!!

لبخندی زد و دست یسونگ رو از روی شونه ش برداشت

: افسرده نیستم...داشتم فکر میکردم!!

اونهیوک: به چی؟؟

: به یه چیزای خصوصی...

:نشد دیگه...ما اینجا خصوصی و از این حرفا نداریم!!

یسونگ حرفشو قطع کرد: خیلیم داریم!!

هر دوشون به طرفش برگشتن.

:چی رو داری از ما قایم میکنی هیونگ؟؟بگو...به کسی نمیگیم!!

:دو.ست دخ.تر گرفتی یسونگ هیونگ؟؟کی هست؟؟من که وقتی با کیمیا دوست شدم بهتون گفتم...

سونگمین سیخ سرجاش نشست و به روبرو خیره شد.یسونگ با اشاره به سونگمین جواب داد

: فعلا که سونگمین چیزای بیشتری برای گفتن داره!!

: آره سونگمین؟؟

سونگمین نفس عمیقی کشید و بدون اینکه نگاهشو از شیشه جلو برداره آروم گفت

:به شرطی میگم که فقط و فقط بین خودمون بمونه...

یسونگ: یعنی به کیوهیون هم نگفتیش؟؟

: نگفتم...

سکوتی که برقرار شد نشون دهنده ی انتظار اونهیوک و یسونگ برای اعترافاش بود.دوباره نفس عمیقی کشید و اینبار با صدای آرومتری نسبت به قبل ادامه داد

:من...من با یکی از اون دخترا دوست شدم!!



تاریخ : چهارشنبه 13 دی 1391 | 05:27 ب.ظ | نویسنده : Anna | Nazaration
نمایش نظرات 1 تا 30

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •