تبلیغات
Super Junior Fan Club - Stand By Me!ep32
هاییییییییییییییییییییییی!!
آقا امروز نمره های همون عربی قهوه اییه رو دادن...فک کن!!سه نفر غش کردن!!بعد من هر و کر واس خودم میخندیدم با اون نمره ی قشنگم!!
خب....طبق معمول:
یک: پرسیده شده بود داستان چند قسمته؟؟الله اعلم!!این داستانی که شما میبینین تازه شروع شده و رو روال افتاده...همینقد دیگه هم طول میکشه تا تموم بشه لابد...شما طرفای صد در نظر بگیرش!!
دو: گفتین شخصیت بعضی از پسرا اصلا محو شد...بعلع!!من هر قسمت درباره ی یکی یا دوتا از پسرا به طور کامل مینویسم پس خود به خود پررنگ میشه!!
سه: دوتا از شخصیتای داستان عوض شدن!!
سارا شد صحرا!!(سحرT!!چون دوتا سحر بود شد صحرا!!)
و آرزو که شد میرا!!
چهار: من یه سوال دارم ازتون!!ایشالله اگه بعد از اتمام این داستان ما زنده بودیم  و نت داشتیم!!(آخه احساس غریبی بم میگه یکشنبه که کارناممو گرفتم نتم تا امتحانای ترم دوم قطع میشه!!یه دعایی چیزی کنین واسه ما...)داستان بعدیم رو دوست میدارین چگونه باشه؟؟همینجوری ثبت نامی؟؟یا فقط از خود پسرا تو داستان استفاده کنم؟؟(فیک در واقع!!)
پنج: تاکید میکنم قبل از خوندن این قسمت اینجا  قسمت شیوونش(اون دو تیکه آخری!!) رو بخونین!!چون خیلی بهم ربط دارن این دو قسمت و شما هم یادتون نمیاد!!
شیش: برای رفع ابهام هم تو ادامه اسمای بچه ها + زوجشون + نقششون تو گروه رو نوشتم!!
هفت: موفق و موید باشید!!

 

یسونگ

آنا (لیدر خیر سرش!!)

سونگمین

نسترن (یکی از رهبرهای رقص گروه!!)

دونگهه

فاطمه (شاعرمون هستن!!)

ایتوک

صحرا (یکی از رهبرهای رقص گروه!!)

ریووک

سوزی (بازم یکی از رهبرهای رقص گروه!!)

هیچول

سحر (یکی از رهبرهای صدای گروه!!)

شیوون

میرا (بازم یکی از رهبرهای صدای گروه!!)

کیوهیون

مبینا (همچنان یکی از رهبرهای صدای گروه!!)

اونهیوک

نیلوفر (یکی از رهبرهای رقص گروه!!)

شیندونگ

فریما (یکی از رهبرهای صدای گروه!!)



(قشنگ شد!!خودم میدونم...)


سرشو بلند کرد و به ساعت که شروع به نواختن کرده بود نگاه کرد.ساعت یازده.

بلافاصله بعد از اون صدای زنگ در بلند شد.با بی حوصلگی به طرف آیفون رفت و درو باز کرد.

ایتوک سرشو از اتاقش اورد بیرون: کی بود شیوون؟؟

: کی میخواستی باشه؟؟خانم مین دیگه...(همونطور که قاعدتا یادتون رفته خانم مین کارای خونه رو برای بچه ها انجام میداد!!)

: آهان...  و دوباره داخل اتاقش برگشت.

در خونه باز شد و خانم مین طبق معمول با دستهایی پر از کیسه های خرید وارد شد :سلام به همه!!

شیوون که وسط هال ایستاده بود به کمکش رفت: فقط من و ایتوک و ریووک خونه ایم خانم مین...

خرید ها رو روی میز توی آشپزخونه گذاشت و ادامه داد: الان دیگه منم میرم میشه فقط ایتوک و ریووک!!

: خیلی پکر به نظر میرسی چوی شیوون...همه ی انرژیمو با دیدن تو از دست دادم!!

: پکر؟؟ نمیدونم...شاید!!

از آشپزخونه خارج شد و همونطور که به طرف اتاقش میرفت گفت: الان این منبع انرژی منفی میره تا راحت باشین...

چند دقیقه ی بعد در حالی که لباس های رسمی ای پوشیده بود از اتاق بیرون اومد.خانم مین صداش زد

:گوشیتو اینجا جا گذاشتی...یه چندباری هم ویبره رفت برای خودش!!

شیوون سریع گوشیشو از دست خانم مین قاپید و همونطور که لیست میس کالهاشو چک میکرد با اعتراض گفت: شما که میدونستین گوشی منه چرا صدام نکردین؟؟

: چون اولا گوشی توئه میخواستی جاش نذاری دوما من نمیتونم با آدم افسرده ای مثعه تو حرف بزنم!!

خنده ای کرد و گوشیشو تو جیبش گذاشت: اعتراف میکنم حالم با این حرفتون یکم بهتر شد!!

: مطمئنی به خاطر حرف من بود نه به خاطر تماس "نایونگ" ؟؟

شیوون که تا نصفه ی هال رو رفته بود دوباره با سر همه رو برگشت" خانم مین....

: چیه؟؟

:شما مگه نگفتین گوشی مردمه و کاری باهاش ندارین؟؟

: من نگفتم کاری باهاش ندارم گفتم مسئولیتش با من نیست!!

شیوون شکلکی در اورد: حالا هرچی...

و دوباره به قصد خارج شدن چند قدمی برداشت اما انگار که چیزی یادش اومده باشه  سرجاش سیخ ایستاد: راستی....واقعا با حرف شما سرحال اومدم نه با اون تماس...

 

****************************

نفس عمیقی کشید و آروم درو باز کرد. نمیخواست دوباره با جیغ هاش یه متر بپره هوا. کمی منتظر موند ولی صدایی نیومد. درو کامل باز کرد و وارد خونه شد. به نظر میومد کسی نباشه ولی چطور امکان داره؟؟نایونگ خودش بهش زنگ زده بود پس باید خونه باشه...

نگرانی وادارش کرد صداش بزنه: نایونگ؟؟

جوابی نیومد.

:جونگ نایونگ؟؟

به طرف اتاق خواب رفت و درشو باز کرد. اونجا هم نبود. نگاهی به اطراف انداخت...نمیدونست اون دختر دقیقا کجاست و چیکار میکنه و این نگرانش میکرد..با اینکه وانمود میکرد براش مهم نیست اما اگه یه روز لیست کارهای روزانه شو نمیدید دلش آروم نمیگرفت.

تکون خوردن چیزی سکوت اتاق رو شکست. با اینکه صدای ضعیفی بود اما واسه ی گوش های نگران شیوون خیلی بلند به نظر میرسید. به طرف منبع صدا رفت.

: نایونگ؟؟

تخت رو دور زد و اونور تخت پیداش کرد. بی هوش!!(هست یکی که بیهوشه ثانیه ای هوش میاد و دوباره میره ها...این صداش مال همون موقع بود بعدن نیان بگین این که بی هوش بود صدا از کجا اومد!!)

: نایونگ؟؟ جونگ نایونگ؟؟

سرشو بلند کرد و چند ضربه به صورتش زد.

:هی...پاشو!! نایونگ؟؟ چت شد؟؟

حرکتی نمیکرد.

:لعنتی!!

روی دستاش بلندش کرد و به طرف بیرون دوید.

 

**************************** 

: ببخشید دکتر هان امروز نیستن؟؟

پرستاری که از همه کوتاه تر بود جواب داد: نه...ایشون امروز اینجا نمیان!!

خنده ریزی کرد (ببند!!) و با شیطنت اضافه کرد :ولی دکترای دیگه هم میتونن همسرتونو معاینه کنن آقای چوی!!

" لعنتی!!امروز روز من نیست!! "

: من همسر ندارم...اون خانم...فقط همسایه مونه!!شوهرش هم دیروز...

که با بیرون اومدن یک نفر، که به نظر دکتر میومد، از بخش اورژانس بقیه حرفش رو خورد. دکتر به طرف اونا اومد و درست کنار شیوون ایستاد.

: براش چندتا آزمایش نوشتم سریع انجامش بدین پرستار لی!!

دختر کوچک تعظیمی کرد و سریع به طرف بخش اورژانس رفت.شیوون به طرف دکتر چرخید.

: اون چش بود دکتر؟؟ (شاید گوش بوده خب...چرا دکترو تو منگنه میذاری که حتما بگه چش بوده؟؟)

دکتر هم متقابلا به طرف شیوون برگشت: کی منظورتونه؟؟

: جونگ نایونگ!!

:خب...قصد خودکشی داشته!!کلی قرص خورده بود...الانم معده شو شست و شو دادیم!!

شیوون با ناباوری قدمی به عقب برداشت: قرص؟؟...الان بچه اش سالمه؟؟

دکتر نگاه عجیبی به شیوون انداخت: اون بچه داره؟؟

شیوون یک تای ابروشو بالا داد و با احتیاط گفت: خب...همسایمون...گفت زنش  بارداره!!

: اون همسر خودتون نیست پس؟؟

شیوون لبخندی زد. فکر نمیکرد دکتر بیمارستان هم، حتی تو این موقعیت، به فکر شایعه پراکنی باشه.

: من ازدواج نکردم آقا!!همسایمون خارج از سئوله و حال همسرش بد شد...منم اوردمش بیمارستان!!

سری تکون داد و منتظر جواب دکتر موند.

: ولی اون بچه نداشت آقای چوی!!

 

**************************** 

سحر: مرگ من...بسه دیگه!! بابا دیگه رقص خودمونم یادمون رفت!!

میرا:راس میگه...یاد گرفتیم دیگه!! بریم استراحت...

نیلوفر: نخیرم!! مگه قرار نشد از این به بعد سعی و تلاشمون رو زیاد کنیم؟؟

سحر: سعی و تلاشم حدی داره خب...ما حرکات جدیدو تمرین کردیم و رقص خودمونم که بلدیم!!

فاطمه: آره خب...چیزی دیگه نمیمونه!!

صحرا همه رو کنار زد و وسط جمع ایستاد: اولا...

سرفه ای کرد و به فارسی ادامه داد: من یکی که طرفدار اینا نیستم (مف دماغ نیستنا...اسم دارن!!) بعد از یه هفته و خرده ای پیششون زندگی کردن و این نتایج خجالت میکشم تو چششون نگاه کنم...

نسترن سری تکون داد: بیا....بعدن هی به من بگین عقده اییه ندیده!!

میرا: تو که اصن یه چیز دیگه ای...خودتو با اینا مقایسه نکن خواهر!!

صحرا: دوما...ماتازه با این کمپانی قرارداد...

مبینا: آقا چرا تکراری حرف میزنین؟؟ همه میدونیم که ما تازه به این کمپانی اومدیم و اینکه با یه گروه خیلی معرف و موفق همخونه ایم...متاسفانه!! الان بحث ما اینه که این نهایت تلاشمونه و دیگه بالاتر از این وجود نداره پس لازم نیست اینهمه به خودمون فشار بیاریم!!

سالن توی سکوت فرا رفت.

فریما: خب...یجوراییم راس میگه!!

سوزی هم آروم اضافه کرد: با اینکه من جودم جزء لیدرای رقص گروهم ولی با یقیه کاملا موافقم!!

نیلوفر: منم به تبعیت از سوزی انصراف خودمو از گروه جوگیر رقص اعلام میکنم در نتیجه....همه میتونیم بریم استراحت!!

صحرا: هی...یک ساعت باذمجون واکس نمیزدم که... إ آنا تو یه چیزی بهشون بگو!!

آنا جلوتر رفت و دستی روی شونه ی صحرا گذاشت: حرص نخور عزیزم... رنگ موهات کدر میشه!!

خنده ای کرد و به بقیه پیوست.(نه جانه من تا حالا لیدر به این بی مصرفی دیده بودین؟؟)

 

**************************** 

تمام مدتی که بیرون بود فکرش مشغول یه چیز بود. اسم روی اون جعبه ی قرص!!

برای اینکه یادش نره اون رو کف دستش یادداشت کرده بود. به محض رسیدن به خونه، بدون عوض کردن لباساش، لپ تاپ رو روی پاش گذاشت، اسم قرص رو تایپ کرد و کلمه ی سرچ رو زد.

صدای باز و بسته شدن در اتاق اومد. دونگهه سریع لپ تاپو بست و پشت سرشو نگاه کرد

: تازه از بیرون اومدی دونگهه؟؟

: اممم... آره!! چطور؟؟

: ورودتو اعلام نکردی آخه...

: خب...نمیدونم!!خوبی حالا؟؟

شیندونگ سری تکان داد و جلوتر اومد: اتفاقی افتاده دونگهه؟؟ مشکوک میزنی...

: من؟؟ مشکوک؟؟ نه...

چشم هایش را دور تا دور اتق چرخوند و دوباره به طرف دونگهه برگشت: باشه...فقط اومدم بگم خانم مین میگه ناهار آمادست!! الان میرم بیرون...تو راحت به کارای مشکوکت برس!!

دونگهه لبخندی زد و تا دم در شیندونگ رو همراهی کرد. به محض بسته شدن در دوباره پشت لپ تاپش برگشت. با ناباوری به نتایج خیره شد

: خدای من!!

اون دختر بیماری قلبی داره؟؟

و با سرعت به بیرون از اتاق دوید.


**************************** 



تاریخ : چهارشنبه 20 دی 1391 | 02:54 ب.ظ | نویسنده : Anna | Nazaration
نمایش نظرات 1 تا 30

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •