تبلیغات
Super Junior Fan Club - Stand By Me!ep33
هاییییییییییییییییییییی!!
(مامانم میگه عادت کن بگی سلام....)
اول بگم من چرا هفته پیش نیومدم:
نت داشتما...ولی چون میخواستم به همه ثبت کنم من بچه خوبی هستم و درس رو یاد نگرفته بودم که نمره هام پایین شدن نه اینکه درس نخونده بودم، پس نمیشد مدت زیاد پشت کام نشست...و در نتیجه نمیشد داستان تایپ کرد!!که صد در صد هم همه باورشون شد من درسو یاد نگرفته بودم نه نخوندم...
و حالا بحث شیرین نکات:
1.عاقا من نمیدونم فاطمه کجاس...باور کنین اگه پیداش کردم خودم اول از همه لهش میکنم...ولی احتمالا امتحان داره که نمیادش!!
2.بود اوندفعه پرسیدم فیک بزارم یا داستانا...همه گفتن فیک-داستان بذار!! آی خندیدم من یعنی...ولی خب خدایی در توان من نیست...اگه داستان گذاشتم یا فیک- داستان که ثبت نام میزارم اما اگه یهو خدایی نکرده شیطون گولم زد(داره میزنه...) و خواستم فیک بنویسم کنارش داستان های درخواستی هم میزارم!!بدین صورت که شما با هر کی دوست دارین اسم مینویسین منم یه داستان کوتاه باهاش براتون مینویسم!!خب اینم از این...
3.کلاس دارم باید برم....
4.مرسی از نظراتون
5.هو ا نایس دی!!(روز خوبی داشته باشین...اینم به خاطر مامانم!!)

 

1...2...3...فایتینگ!!

حضورشون روی صحنه...پخش شدن آهنگ و خوندن و رقصیدنشون طبق تغییراتی که توش بوجود اورده بودن...

: با اختلاف 8 امتیاز گروه اوفیوچوز برنده ی این هفته شدن...

فریاد خوشحالی و بعد دسته گل و جامی که برای اول شدنشون بهشون دادن...همه خوشحال به پشت صحنه (بک استیج!!) برگشتن.

سوزی در حالی که بالا و پایین می پرید: من خیلی خوشحالم...من خیلی خوشحالم...

نسترن: نخیر...تو خیلی ندیده و بی جنبه و بچه ای...

سوزی: خودتی...

: تویی...

: خودت...

: تو...

: مرض!!

: درد!!

سحر با صدای گرفته ای گفت: بس کنین بچه ها...تو خوشحالی هم باید تو سر و کله هم بزنین؟؟

دوتاشون به طرفش برگشتن.

سوزی: آخیییی بمیرم...چرا گریه میکنی؟؟

صدای نیلوفر از پشت سر سحر اومد: از خوشحالیه...فریما هم داره گریه میکنه!!

نسترن به تقلید از سحر گفت: تو خوشحالی هم باید گریه کنین؟؟

سحر: خب دست من نیست که...اشک خودش میاد...

میرا در حالی که جام دستش بود به جمعشون پیوست: آخخخ ببین...روش نوشتن اوفیوچوز!!یادش بخیر یه زمانی FG بودیم!!

فریما با دست اشکاشو پاک کرد: ما هنوزم "دختران حیرت انگیزی" هستیم!!

صحرا: خوبه خوبه...بسه!!دوباره احساساتش لطمه زد بهش...

در اتاق باز شد و آقای سانگ و بعد از اون آنا وارد شدند.

سانگ: تبریک میگم بچه ها...خیلی عالی بودن...خیلی فوق العاده بودین!!همین الان خبرنگار مجله ی ....(اسمشو نمیگم تبلیغ نشه) براتون ازم وقت مصاحبه گرفت...

همه هاج و واج به آقای سانگ نگاه میکردن.

مبینا: آقای سانگ...به نظرتون شما خیلی خوشحال تر از ما نیستین؟؟

سانگ: چرا هستم!!قبل از...

آنا حرفشو قطع کرد(هییی...تو داستانم با ادب نیستیم ما....): قبل از اینکه وارد اتاق بشیم آقای سانگ قرار داد یه CF رو برای تو مبینا و یه همکاری برای رپ خونی رو برای صحرا بست...

صحرا: چی رو؟؟

سانگ: تو قراره توی قسمت رپ یه آهنگ همکاری کنی...

صحرا: با کی؟؟

سانگ: با یه خواننده ی معروف... (اینم نمیگم تبلیغ نشه!!)

مبینا: من چی؟؟

آنا: یعنی ایقدر ناواضح حرف زدم که هیچکدوم نفهمیدین؟؟

نیلوفر: نه...بهشون شوک وارد شده!!

میرا: این مبینا که تازه یه CF بازی کرد...اونم با کیوهیون!!دوباره؟؟

سانگ: ایندفعه هم با کیوهیون!!

نسترن که روی میز، چهار زانو نشسته بود به طرف آقای سانگ پرید: چی؟؟ با کیوهیون؟؟ چو کیوهیون؟؟

سانگ: آره دیگه...همین کیوهیون خودمون!!

لبخندی زد و به قیافه ی شکل علامت سوال بچه ها نگاه کرد: خب دیگه...کم کم جمع کنین بریم خوابگاه!! سفارش شام مخصوص دادم براتون...

چند قدم به طرف در برداشت ولی دوباره برگشت: راستی فاطمه کو؟؟

سحر: رفت دست و صورتشو آب بزنه...ولی خیلی وقته برنگشته!!

سانگ سر تکون داد و از اتاق بیرون رفت.

صحرا: سحر تو و فریما هم پاشین برین دست و صورتتونو آب بزنین بعدش هم ببینین این فاطمه کجا مونده نیومده!!

 

****************************

و با سرعت به بیرون از اتاق دوید.

همه، به جز شیوون، دور میز توی آشپزخونه نشسته و مشغول خوردن ناهار بودند.

کنار در آشپزخونه ایستاد و صداشو صاف کرد: دخترا نیستن؟؟

اونهیوک سرشو از بشقابش بلند کرد: چطور؟؟

: با آقای سانگ کار دارم!!

ایتوک: خب چرا نگفتی آقای سانگ کو؟؟چرا اصلا به خودش زنگ نزدی؟؟

:وااای...یه کلمه میخواین جواب بدینا...

دستشو تو جیبش کرد و گوشیشو در اورد تا به آقای سانگ زنگ بزنه که صدای یسونگ مانعش شد(هلاکه صدات!!) :

: ول کنین بچه رو بابا...

بعد رو به دونگهه ادامه داد: دخترا که اجرا داشتن آقای سانگ هم با اوناس دیگه...

دونگهه سری تکون داد و به بیرون دوید.

 

****************************

با نشون دادن کارتش و راضی کردن نگهبان که اون لی دونگهه عضو سوپرجونیوره و الان هم با منیجرشون کار داره، تونست وارد پشت صحنه بشه.

از یکی از محافظا اتاق گروه اوفیوچوز رو پرسید...مسیر انگشت اشاره ی محافظ رو با نگاهش دنبال کرد...ته راهرو!! سری به نشانه ی تشکر تکون داد و با قدم هایی بلند به سمت ته راهرو رفت. تقریبا ده قدمی اتاق بود که در باز شد...سریع خودشو عقب کشید و گوشه ی دیوار پنهان کرد. یکی از دخترا از اتاق بیرون اومد و به طرف دستشویی دوید.

: خودشه...

دونگهه هم به تبعیت از اون، شروع به دویدن کرد.

دودل بود که وارد دستشویی زنونه بشه یا نه...آخرش نفس عمیقی کشید و در حالی که خدا خدا میکرد به غیر از فاطمه کسی اونجا نباشه با چشم های بسته وارد شد.

صدای نگه داشتن نفس کسی از تعجب باعث شد با وحشت چشماشو باز کنه...

نه....خودش بود!! فقط فاطمه...

:اینـ...اینجا...

دونگهه بی پروا گفت: من میدونم تو بیماری قلبی داری...

فاطمه، اینبار از روی ترس، نفسشو نگه داشت. آروم آروم دستشو دور جعبه ی قرص هاش مشت کرد.

:چرا کسی بهت چیزی نمیگه؟؟

..............

: رقصیدن برات مثه مرگه...چرا کسی بهت چیزی نمیگه؟؟

: کسی چیزی نمیدونه....  و سرشو از شرم پایین انداخت.

:چرا؟؟

سکوت!!

دونگهه که کمی کلافه شده بود با لحن عجیبی ادامه داد: خب من به همه میگم....

 

****************************

: ووکی برام اون شکلاتا رو از تو یخچال میاری؟؟

: کدوم شکلاتا؟؟

:همونا که اسم خودم روشونه دیگه...

بعد از چند ثانیه صدای ریووک رو شنید که به طرفش میومد

:برای کیم هیچول بزرگ(For The Great Kim Heechul!!) وااااو...آدم یاد اسکندر میوفته...(The Great Alexandra!!)

جعبه شکلات ها رو از دستش کشید: تو که نمیخوری دیگه...

: چرا اتفاقا...این دفعه کنجکاو شدم ببینم چی واسه کیم هیچول بزرگ اوردن...

هیچول خنده ای کرد و بسته بندی دور جعبه را پاره کرد. شکلات هایی با روکش های صورتی و قرمز که روی هرکدوم حرف H بزرگ حک شده بود...

: وااااااو...

هیچول آن ها را به طرف ریووک گرفت: اول تو بخور...

: چرا؟؟

: که اگه سم ریخته باشن توش اول تو بمیری...

:اٍ...هیونگ...

:بخور حالا...

خودش دستی دراز کرد و یکی از شکلات ها را برداشت اما قبل از اینکه به دهانش بگذارد صدای باز و بسته شدن در یکی از اتاق ها و سپس صدای بلند کیوهیون:

"بچه ها...خبرای داااااااغ!! و دسته اول...."



تاریخ : چهارشنبه 4 بهمن 1391 | 05:22 ب.ظ | نویسنده : Anna | Nazaration
نمایش نظرات 1 تا 30

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •