تبلیغات
Super Junior Fan Club - magic school ep3

سلام بچه ها خوبین؟؟؟قبل از اینکه چیزی به طرفم پرتاب کنین خوب گوش کنین!

اول:موقعه امتحانا بود نتونستم بیام البته یکهفته ای هست تموم شده ها منتها از اونجایی که من بعد از امتحا دندون عقل کشیدم و حال مساعدی نداشتم نتونستم بیام تازه دندون کشیدن ساده نبود که لامصب داشت زیرلثه ام رش میکردی وآقای دکتر هم تشخیص جراحی دادن بله الان یک دوروزی هم هست دوباره جاش درد می کنه نمی دونم چشه!تازه سحر هم خبر داشت!

دوم:من تا اونجایی که میتونستم به وباتون سر میزرم منتها شرایط نظر دهی نبود!

سوم:میرا من هپلی هپو رو خودن ومرگ شدم از افکار خودم دستت مرسی!

چهارم:سحری آره خودمم همون فاطمه محمدی شک نکن!

پنجم:آنا داستان تو هم خوندم و به این نتیجه رسیدم که این هائه چه قدر.....است یک وقت نره منو لو بده تو هم که از خداخواسته منو از گروه میندازی بیرون!

ششم:بسه دیگه خیلی نکته گفتم برین داستان رو بخونین نظر هم زیاد باشه که من یه وقت دیر نکنم!

قرار بود برای ورود دانش آموزان جشنی برپا بشه.بچه ها هم بعد از اینکه لباس پوشیدن و حاظرشدن به جایی رفتن که قرارشون رو گذاشته بودن.

میرا:کی با من میاد بریم بیرون بگردیم؟؟

تینا:من باهات میام

زهراوسحرتی:ما هم میایم

میرا:اوکی بریم!

میرا،زهرا،تینا و سحرتی به سمت پلی رفتن که همه باید از اون پل رد میشدن تا بتونن وارد مدرسه بشن.

زهرا:میگما من از الان دلم براتون تنگ میشه!

تینا:واچرا؟؟

زهرا:خوب بعد از مدرسه که از هم جدامیشیم دیگه...من از الان احساس دلتنگی میکنم!

میرا:جمع کن خودتو تازه دوروزه اومدیم

سحرتی:خوب راست میگه دیگه..منم احساس دلتنگی می کنم از الان!

تینا:خیلی خوب حالا اومدیم بیرون دلمون واشه ها!

سحرتی:بچه ها اونجارو ...اونا دیگه چین؟؟؟

میرا:اَبرهــــــــــه؟؟؟؟

تینا:آخه ابر انقدر نزدیکه

زهرا:اونا ابر نیستن اونا..اونا....

.

.

.

جشن

شمین:حوصلم سررفت...چرا هیچکس نمیاد برقصیم

هیچول:خوب بیا بریم برقصیم

-مسخره می کنی؟؟

-نه به جون شیندونگ واقعا گفتم!

-مسخره خودتی!

-ای بابا

هیچول رفت جلوی شمین و گفت:خواهش می کنم با من برقص

-حالا چون خواهش می کنی باشه

-چه قدر تحویل میگیری خودتو....بریم!

هیچول و شمین به وسط سالن رفتن و شروع کردن به رقصیدن.

یسونگ:این دختره سحرتی هم که رفته بیرون کسی نیست باهاش برقصم...آنا بیا بریم برقصیم

آنا:اولا بگو ببینم چه ربطی به سحرتی داشت؟؟

یسونگ:حالا چون بهترین دوستمی بهت میگم.

یسونگ خودشو خم کرد و کنار گوش آنا گفت:ازش خوشم اومده!

آنا:پس بگو..خوب چون اون نیست...من باهات میرقصم

آنا و یسونگ به وسط سالن رفتن وشروع کردن به رقصیدن.آنا آشکارا ناراحت شده بود اما غمش رو پشت لبخند پهنی پنهون کرده بود و سعی میکرد از رقصی که با عشقش داره نهایت لذت رو ببره...هرچند برای آخرین بار!(آنا دلم برات سوخت)

.

.

.

دونگهه:من دیگه داره اعصابم خورد میشه ها

فاطی:چرا خوب؟؟

-میخوام با یکی برقصم

فاطمه که از سرشب متوجه ی نگاه های دونگهه به سحر و سحر به دونگهه شده بود با چشم و ابرو به سحر اشاره کرد!

دونگهه:مثل آدم حرف بزن ببینم چی میگی...چرا خودتو چپول میکنی؟

سیوون:این که همیشه چپول هست!(دقت کردین این سیوون اینهو کنه چسبیده به هائه هرجا میریم اینم هست-----بهترین دوست هائه است مثلا)

دونگهه:تو خفه(الان این بهترین دوسته)

فاطی:بله تو خفه...خنگه منظورم اینه که برو با سحر برقص

-راست میگی ها...من برم

دونگهه به سمت سحر رفت و ازش تقاضاکرد سحر هم با خجالت قبول کرد و بهسمت وسط سالن راه افتادن!

فاطی:هـــــی ....این آق داداش ما هم عاشق شد.

درهمون لحظه که سحرکه به سمت من بود لبخندی به روم زد و بعداز اون یک چشمک کوچولو

فاطی:به...این الان اینجا خجالت نکشید عجب دوروزمونه ای شده به خدا!

سیوون:اهم...خوب ..میگم میای با هم برقصیم!

-عمرا!

-به درک

سیوون در همون حال به سمت دختری رفت و از درخواست رقص کرد دختره هم از خدا خواسته سریع قبول کرد

فاطی:ایشششش مثلا الان من حرص می خورم عمرااااااا...ایش میمردی مثل آدم بگی بیا بریم برقصیم

سانی:چی شده؟؟؟دیدم سیوون ازت خواست برقصید چرا نرفتی؟؟

-زباله مثل آدم نمیگه بیا برقصیم

-مرض تو هم شورشو درآوردی ها فرصت از این بهتر....تو که دوسش داری

-خیلی خوب بابا فعلا ساکت شو تا کسی نفهمیده

-نفهمیده؟؟؟...کجای کاری همه میدونن!

لیتوک:افتخار میدین؟؟

سانی:با منی؟؟

سانی به خاطر ضربه ای که به پهلوش خورد آخ بلندی گفت.

سانی:چته؟؟

فاطمه:بابا لیتوک دستش سمت تو بعد اونوقت تو میگی با منی پ نه پ با عمه ی بزرگه ی من بود

سانی:خیلی خوب تو هم...بله!

لیتوک درحالی که دست سانی رو گرفته بود اونو به سمت وسط سالن راهنمایی کرد.

.

.

.

فاطی:به به آقا پسرا چی کارا می کنید!

ریووک:این جشن برای هرکی خوب بود واسه ما که خسته کننده بود!

سونگمین:البته ظاهرا داره به شیندونگ خوشمیگذره!

هیوک:چی کارش داری بیخیال!

در همون لحظه سحرتی،زهرا،میراوتینا به سرعت به سمت ما اومدن.

فاطی:چتون شده؟؟

زهرا:فاطی اونا...اونا

ریووک:اونا چی؟؟

کیو:کیو دیدین؟؟

میرا:اونا...دیوانه ساز بودن(بچه هایی که هری پاتر دیدن میدونن چیه)

سونگمین،کیو،فاطی،شیندونگ،هیوک،کانگ این و ریووک:دیـــــــــوانــــه ســـــــاز!

تینا:آره چند تاشون اونورپل بودن

کیو:باید به پروفسورپارک خبر بدیم!

فاطی:سیوون میتونه این کار رو بکنه

سونگمین:پس، فردا بهش حتما بگو!

.

.

.

اتاق ها

اون شب هرکس به یک چیز فکر میکرد،بعضی ها به دیوانه ساز ها که چرا نزدیک مدرسه بودن و یک سری هم به احساس های تازه ای که پیدا کرده بودن و یک نفر هم به شکستی که خورده بود!

.

.

.

آنا همونطور که فکر میکرد به خیلی وقت ها پیش برگشت زمانی که خودش و یسونگ 6ساله بودن!

 

فلش بک

یسونگ:آنا تو بهتری دوست منی

آنا:تو هم همینطور آخه دونگهه همیشه منو اذیت میکنه

یسونگ:خودم باهاش دعوا میگیرم،میدونی آنا من می خوام با تو ازدواج کنم...چون خیلی دوستتت دارم...می خوام همیشه خوشحالت کنم!

آنا:اوهوم منم دوستت دارم

پایان فلش بک

اما حالا چی یسونگ عاشق کس دیگری بود...یعنی اون همه چیز رو فراموش کرده بود؟....آیا اصلا عشقشان واقعی بود یا نه فقط یک حرف کودکانه؟؟؟

 

خوب تا قسمت بعد بای بای نظر هم فراموش نشه ها زیاد باشه!



تاریخ : پنجشنبه 12 بهمن 1391 | 03:52 ب.ظ | نویسنده : fatemeh | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •