تبلیغات
Super Junior Fan Club - Stand By Me!ep35
هاییییییییییییییییییییییییییییی!!
من پرابلم داشتم هفته ی پیش که نیومدم!!چهارشنبه پنج شنبه که کلا بیمارستان بودم!!شنبه و یکشنبه هم که تعطیل بود زانوم بخیه خورد الانم کتفم باند پیچیه با اجازتون!!یعنی اگه یه باند دور سرم بپیچین سازمان میراث فرهنگی منو به راحتی به عنوان مومیایی ازتون میپذیره!!
نکته مم نمیاد!!
فقط دوستان عزیزی مثل فاطمه و شمین و تینا و سحر (بچه خوبی بودی اسمتو آخر نوشتم!!) چرا داستان نمیذاریننننننن؟؟هاااااااننننننننننن؟؟
موفق و موید باشید!!
پیشاپیش ولنتاینتونم هپی!!

: شما جایی نمیتونید برید..این آقا به جرم ضرب و شتم از شما شکایت کردن!!پس لطفا اینقدر نپرسید...

:زدمش چون حقش بود!! خودشم میدونه...

سحر که کنار یونگ جون روی صندلی پلیس نشسته بود جواب داد: خودش که میگه نمیدونه...اون اصلا تو رو تا حالا از نزدیک هم ندیده!!

: این مسئله به شما ربطی نداره...پس خودتو قاطی نکن!!

: باهاش درست حرف بزن مردک!!

: تو هم خفه شو نمیخوام صداتو بشنوم!!

: آقای کیم هیچل!! لطفا حرمت خودتونو نگه دارید...اینجا یه مکان رسمیه!!

یونگ جون پنبه ی روی لبش رو بیشتر فشار داد و صورتش رو از درد درهم کشید: تا کی قراره اینجا بمونیم؟؟

: تا وقتی که با هم به توافق برسین ما به کی زنگ بزنیم بیاد ضمانتتون رو کنه...

:من که گفتم...آقای سانگ!!

سحر وحشت زده گفت: نه...آقای سانگ نه!!

: میترسی بفهمه یواشکی با این یارو دوست شدی؟؟

: یارو خودتی!!

: آقایون...خواهش میکنم!!

هیچول پوزخندی زد و دوباره به صندلیش تکیه داد: باشه...من زنگ میزنم ایتوک!!تو هم زنگ بزن لیدرتون...فقط زودباش که حالم داره از ریخت این یارو بهم میخوره!!

: نه...آنا نه!!

چشماشو بست و نفس عمیقی کشید: به هرکی زنگ میزنی زودباش فقط...

: زنگ میزنم نسترن!!

 

*************

خونه ساکت ساکت بود که صدای زنگ گوشیش بلند شد. پرید روش تا خفش کنه.

: چرا زنگ میزنی روانی؟؟ خب پاشو دو دیقه بیا در اتاقم!!

: ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با صدای نسبتا بلندی گفت: کجایی؟؟  سریع دستشو روی دهنش گذاشت و به طرف آنا برگشت. هنوز خواب بود.(چه عجیب!!)

: الان میام!!

 

*************

لباساشو تو دستش گرفته بود و از پله ها پایین میومد که یهو چراغ آشپزخونه روشن شد. سرجاش خشکش زد " کسی نباید بفهمه " .صدای حرف زدن دو نفر از توی آشپزخونه میومد.

: تو چرا هنوز نخوابیدی سونگمین؟؟ ریووک که خیلی وقته خوابیده!!

: ریووک سر برنامه هم خواب بود...من خوابم نمیبره!!

: حالا چرا تو تاریکی نشسته بودی؟؟

: حوصله م نبود برم چراغو روشن کنم...اصلا خودت چرا بیداری؟؟

: من کار دارم باید برم بیرون!!

: کجا؟؟

: کار دارم دیگه...   مکثی کرد و با تردید اضافه کرد: اداره پلیس!! هیچل بهم زنگ زد...

" دستشو جلوی دهنش گرفت و نفسشو حبس کرد. هیچل هم اداره ی پلیس؟؟یعنی سحر و هیچل با هم بودن؟؟ "

: الان میخوای بری اونجا؟؟ منم میام...

: نه سونگمین!! کسی نباید متوجه بشه...

: مشکلی نیست... به کسی نمیگم!!

از سرجاش بلند شد و ایتوک رو تا نزدیک در همراهی کرد که صدایی از تاریکی راه پله اونا رو متوقف کرد : ببخشید...

سونگمین نگاه معناداری به نسترن انداخت و نسترن هم با لبخند نامطمئنی جوابشو داد.

: فکر کنم منم بتونم باهاتون بیام!!

 

*************

به محض باز شدن در، هیچل روی اولین کاناپه ای که دید خودش رو پرت کرد و با صدای بلند گفت

: همیشه به خودم میگم با دختر جماعت کاری نداشته باشم...ولی نمیدونم چرا هربار یادم میره!!

ایتوک سریع جلوش رسید: ساکت...همه خوابن!! آروم پاشو برو اتاقت...شیوون هم تازه اومده بیدارش نکن!!

هیچل به سحر و نسترن و سونگمین که کنار هم، ورودی هال، ایستاده بودند اشاره کرد: هیچی نگو بهشون...خب؟؟

ایتوک: فقط مسئولیت شماها با منه...من با خانوما کاری ندارم!!

: پوووووف...باشه باشه!!  از سرجاش بلند شد و به طرف اتاقش رفت: سونگمین بیا کارت دارم!!

سونگمین بی هیچ حرفی دنبالش داخل اتاق رفت.

: قضیه تو و این دختره چیه؟؟

سونگمین در تاریکی اتاق به هیچل زل زد: من و کدوم دختره؟؟

: همین که الان اومد دنبال اون یکی...

: نمیدونم!! قضیه ای باید باشه مگه؟؟

: یعنی میگی من اشتباه میکنم؟؟

صدایی از اونور اتاق به آرومی اضافه کرد: نه!!

هیچول سریع چراغ رو روشن کرد: بیدار بودی؟؟

: بیدار شدم!! کش و قوسی به بدنش داد و روی تخت نشست: جریان چیه؟؟ این وقت شب چرا همه بیدارین؟؟

سونگمین خوشحال از عوض شدن بحث، شروع به توضیح کرد که هیچول جلویش را گرفت

: اول قضیه سونگمین خان مشخص میشه بعد میریم سر اینکه ما چرا تا الان بیداریم!!

شیوون نگاهی به سونگمین انداخت و با بی خیالی اضافه کرد: خب با اون دختره نسترن دوسته...دیگه؟؟ (به سلامتی...الان دقیقا قرار بود هیششکی نفهمه!!)

 

*************

صبح، صحرا(سحر.تی) زودتر از همه بیدارشد. برای ضبط آهنگش باید به کمپانی میرفت. پاورچین پاورچین از پله ها پایین رفت و وارد آشپزخونه شد. هنوز قدم اولو برنداشته بود که از دیدن صحنه ی روبروش خشکش زد. سه تا لاکپشت و دوتا سگ روی میز آشپزخونه بودند.

صدای سرفه ای از پشت سرش باعث شد برگرده و یسونگ رو تو ورودی آشپزخونه ببینه.

: الان برشون میدارم...شما راحت باشین!!

صحرا بدون اینکه از جاش تکون بخوره به یسونگ که لاکپشتاشو یکی یکی توی جعبه شون میذاشت نگاه میکرد.

: شما واقعا لاکپشت دوست دارین؟؟

یسونگ سرشو بالا اورد و به صحرا نگاه کرد: بله...چطور؟؟

: نمیدونم!! برام عجیبه...یکی از دوستامم هست خیلی لاکپشت دوست داره!! مثل شما...

یسونگ از سرجاش بلند شد و جعبه لاکپشت هاشو روی اپن گذاشت: واقعا؟؟ حتما یه بار باید دوستتونو ببینم...تمام اطرافیای من از لاکپشتا متنفرن!! (همچین اطرافیای من)

بدون اینکه منتظر جواب صحرا بمونه از آشپزخونه بیرون رفت و اضافه کرد: صبحونه هم من آماده کردم، دوست دارین بخورین!!

 

*************

با احساس لرزش بالشتش از خواب بیدار شد. چشماشو مالید و دستشو زیر بالشتش فرو برد. گوشیش!!

: هان؟؟

: هان چیه؟؟ بی ادب!!

صداشو صاف کرد: خب روز تعطیل ساعت 7 صبح زنگ زدین آدمو بیدار میکنین انتظار دارین چجوری جواب بدم؟؟

مکثی کرد: کیوهیون؟؟

: بله آقای سانگ؟؟

: همین الان حاضر میشی با یسونگ و صحرا که دارن میان کمپانی پا میشی میای اینجا!!

: من؟؟

: به مبینا هم بگو.

: من؟؟

: نه عمه ی من!! زود باش دیگه...اونا تا یک ساعت دیگه باید کمپانی باشن و تو هم باید همراهشون باشی!!  و تماس رو قطع کرد.

کیوهیون گیج به اطرافش نگاه کرد. یسونگ تو اتاق نبود. دوباره چشماشو مالید و شماره ی آقای سانگ رو گرفت: میشه دوباره از اول بگین چی شد؟؟

: من گفتم همین الان...بلند میشی...حاضر میشی...راننده که میاد دنبال بچه ها...توام باهاشون میای!! واضح بود ایندفعه؟؟

: چرا باید بیام؟؟

: دیروز یه پیشنهاد فیلم بهت شده بود که کمپانی بهمون اطلاع نداد و فرصت بستن قرارداد هم تا بعد از ظهره!! واسه همین میگم زود پاشو بیا که وقت بررسی شرایطو داشته باشی...

در اتاق باز شد و یسونگ وارد شد. اول با دیدن کیوهیون بیدار کمی جا خورد ولی بعد بهش لبخند زد و به طرف کمدش رفت.

به یسونگ اشاره کرد که سگشو از روی لباساش برداره : یه چیزی هم درباره ی مبینا و اینا گفتین!!

: نه هیچی!! خودم بهش میگم...تو فقط آماده شو بیا!!

تماس رو قطع کرد و بلافاصله رو به یسونگ گفت: هیونگ!! برش دار از روی لباسام...کثیفشون میکنه!!

: تو لباسات رو از روی زمین بردار....  با پاش کمی ککومینگ رو جابجا کرد: چرا اینقدر زود بیدار شدی؟؟

: باید باهات بیام کمپانی....آه روزهای آزاد!! خدانگهدار...

 


هوومو گذاشتم با یسونگ بپلکه...چه بچه خوبی شدم من جدیدا!!



تاریخ : چهارشنبه 25 بهمن 1391 | 03:11 ب.ظ | نویسنده : Anna | Nazaration
نمایش نظرات 1 تا 30

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •