تبلیغات
Super Junior Fan Club - magic school ep4

سلام بچه ها خوبید؟؟ببخشید نتونستم پنجشنبه بیام در عوضش امروز اومدم قسمت بعد هم همین هفته میزارم!

حالا هم برید ادامه

پروفسورسونگ:اما این چه طور امکان داره؟

سیوون:4تا از دخترا اونارو دیدن

-اما...خیلی وقت بود که از لرد سیاه خبری نبود....خیلی خوب فعلا برو من با دبیرا صحبت می کنم

-پروفسور به نظرتون چرا برگشته؟

-نمی دونم اما امیدوارم به خاطر مدرسه نباشه

-امیدوارم

-برو پیش بچه ها....شما پسرا هم بهتره مراقب دخترا باشید

-بله پروفسور

 

سیوون بعد از خارج شدن از اتاق پروفسو سونگ به سمت بچه ها که تو حیاط منتظرش بودن رفت

 

هیچول:خوب چی شد؟

سیوون:هیچی پروفسور گفت اینو به دبیرا میگه

هیوک:فقط همین

سیوون:واینکه گفت ماها باید مراقب دخترا باشم

آنا:شما خودتون به مراقبت نیاز دارید

میرا:آفرین زدی تو خال

سونگمین:کاملا مشخصه

-چی مشخصه؟

-این که فکر می کنید می تونید از خودتون مراقبت کنید اما درواقع نمی تونید

-ما هرچی که باشیم می تونیم دماغمونو بکشیم بالا که اونم شما ها نمی تونید

-دیگه توهین نکن

-نه بابا

سیوون:زن بابا

فاطی:تو دقایقی خفه شو... باز خودتو انداختی وسط

شمین:فکر کنم فقط همین زن بابا رو بلد باشه ها

صحرا(سحرتی-ازاین به بعد همون صحرایی):نه نه مرض هم بلده

تینا:احیانا این دوتا داشتن دعوا میکردنا

هیوک:اِ ولش کن باز الان شروع می کنن

-هان...باشه

زهرا:خوب ادامه بدید

سیوون:من نمی دونم اصلا خدا چرا دخترارو آفرید؟؟؟

فاطی قدمی به سمت سیوون برداشت و لبخندی زدوگفت:چون کسایی مثل تو بع دنیا بیان

صدای جیغ و دست دخترا بلند شد و بعد از چند دقیقه که ساکت شدن فاطمه ادامه داد:اصلا خدا چرا شما مردارو آفرید ما واسه کل جهان کافی بودیم!

ایندفعه سیوون نزدیک فاطمه اومد و یکی از اون لبخندایی که همه میدونن وقتی بدجنس و شیطون میشه میزنه...زده بود.

سیوون:به خاطر اینکه ما یک کاری کنیم تا شما ها بتونید یکی مثل مارو به دنیا بیارید

ایندفعه صدای جیغ و دست پسرا بلند شد و سیوون هم که انگار اتم شکافته باشه ژست پیروزی به خودش گرفته بود.

دونگهه:دیگه بسه هرچی من هیچی نمیگم...دیگه دعوارو ناموسی نکنین که.....شما چندتا چغندر هم که حرف نمی زنید فقط وایستادید دارید نگاه می کنید.....اینطوری نمیشه یکی باید بین ما لیدر باشه تا اینجوری درگیری پیش نیاد...خوب حالا کی اینجا از همه بزرگتره دستشو ببره بالا!

همه ی دست ها رفت بالا

دونگهه:خیلی ممنون الان همتون بزرگید دیگه!...خیلی خوب لیتوک فکرکنم تو از همه بزرگتر باشی تو از این به بعد لیدری!

لیتوک:باشه موافقم

-مخالفم بودی باید قبول میکردی

-خیلی خوب حالا

کیو:حضار عزیز خیلی دیگه خودمو کنترل کردم تا حرف نزنم فکر نمی کنید کلاس دیرشده؟؟

آنا:باز این حرف زد!

-آنا...مشکل تو با من چیه؟؟

-من با تو مشکلی ندارم ولی به صدات آلرژی دارم

ریووک:مگه تو تا حالا صدای کیو رو شنیدی؟؟

آنا:خوب الان داره حرف میزنه دیگه

-آهان از اون لحاظ...فکر کردم صدای خوندنشو شنیدی...چون صداش فوق العاده است

سانی:واقعا میشه الان بخونی

کیو:نه

-اِوا چرا؟؟؟؟

-اولا دیر کردیم دوما هم یکی انجاست که به صدای من آلرژی داره ....نمی خوام ناراحتش کنم

یه تای ابروی آنا با این حرف کیو بالا رفت.....بچه ها هم دیگه حرفی نزدن و به سمت کلاس رفتن

کیوباخودش:که به صدای من آلرژی داری...هه کاری می کنم که تو هم عاشقم بشی(توجه کنین گفت توهم یعنی خودش عاشقه الان)

.

.

.

بعد از کلاس...دخترا

صحرا:آنا حرف بدی به کیو زدی ...دلش شکست

تینا:راست میگه...بیچاره بعد از حرف تو اصلا وارفت

آنا:چی کارکنم حالا؟؟؟!!!

زهرا:به نظر من باید بری ازش عذرخواهی کنی!

فاطمه:کی؟آنا؟عذرخواهی؟عمرا!

شمین:یعنی چی عمرا باید بری!

فاطمه:اَهههههه سحححححر تو چرا اصلا حرف نمیزنی؟چرا انقدر خجالت میکشی آخه

سحر:من خجالت نمی کشم

میرا:کاملا مشخصه

-من به خدا خجالت نمی کشم

فاطمه:خوب یه چیزی هم تو بگو

-چی بگم آخه

تینا:یک پیشنهاد هم تو بده

-خوب به نظر من هم آنا حرف بدی زده.....من صدای کیو رو شنیدم....صداش فوق العاده است!

آنا:مثل یسونگ؟؟!!!

صحرا:مگه...صدای یسونگ هم خوبه

آنا تازه فهمید چی گفته....یسونگ دیگه مال اون نبود بنابراین به صحرا لبخندی زد که داشت با کنجکتوی آنا رو نگاه می کرد!

آنا:آره خیلی قشنگه!(دلم ریش شد واست)

سحر:خوب پس میری واسه عذر خواهی؟

فاطمه:آره میره!

آنا:باز تو جای من حرف زدی؟

-خوب گفتم تو خسته نشی....بدکاری کردم

-بله بدکاری کردی اصلا نمی خوام

سانی:لوس نشو دیگه گناه داره کیو

-خیلی خوب گریه نکنی حالا...درضمن بهش میگم چه قدر دوسش داری!

-چی...نه...نه من لیتوک رو داست دارم

همه ی دخترا چشم دوختن به سانی

سانی:لودادم خودم رو آیا؟؟؟

شمین:بدجور

آنا:پس مبارکه حالا برین دور اون منو ول کنید

زهرا:اما تو میری برای عذرخواهی!

شمین:درسته

میرا:دقیقا باید بری

تینا:بله باید بری!باید

صحرا:باید فهمیدی

سانی:حتما باید بری

فاطمه:اوممممممم....دلم برات سوخت اگه خواستی نرو

آنا:نه ممنون ترجیح میدم برم تا اینو منو نکشتن

سحر:پس فقط مونده یکم به خودت برسی

-مگه می خوام برم عروسی

زهرا:مجلس عزاهم نمیری

آنا :خیلی خوب

آنا با خودش:خدایا کمکم کن از دست اینا نجات پیدا کنم

 

 

خوب این قسمت هم تمومید

می دونم کمه پس نگید چون می خوام پنجشنبه هم بزارم الان کم گذاشتم

درضمن بچه ها اگر ننقشتون تو یک قسمت کم بود نتراحت نشید من توی هرقسمت نقش چند نفر رو بیشتر می کنم اوکی چون شخصیت ها زیادن!

حالا هم چندتا از اون نظرخوشگلاتونو بزارین !



تاریخ : شنبه 28 بهمن 1391 | 08:45 ب.ظ | نویسنده : fatemeh | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •