تبلیغات
Super Junior Fan Club - Stand By Me!ep37

هاییییییییییییییییییییییی!!

من زنده م دوستان...نگران نباشین!!زلزله بیشتر اطراف بوشهرو خاکشیر کرده...بوشهر حالش خوبه!!ولی وحشتناکه...روستاهای اطراف صد در صد تخریب داشتن!!بعد عمق فاجعه اینجاست دقیقا تو همین جایی که بیشترین خسارت و کشته و زخمی هست هفته پیش سیل اومده بود یه سری همه چی رو نابود کرده بود الان زلزله اومد خاک شدن مردم ینی 

خبببببببب!!برسیم به بحث شیرین نکته ها...

1.بنده عمیقا تشکر میکنم از دوستای عزیزم شمین و میرا و سحر که برام یه مین و کیوسونگ و یه هائه(وونهه!!) گذاشتن!!

2.منم جوگیر شدم یه فیکه یه مینی داشتم مال ماه ها پیش...دارم تایپش میکنم شاید فردا بزارمش خودم کیف کنم....

3.سرم شلوغه...کل کامپیوترو زیرو رو کردم دنبال عکس زوجایی که میدوستم(به قول میرا عجیب غریبا!!) تا نشون بدم عجیب غریب نیستن خیلیم!!کالکشن تکمیلی در دست جمع آوری دارم...به زودی نتایجش رو مشاهده خواهید کرد!!

4. داستان زیاده ایندفعه دیگه...

5.قرار بود دیشب بزارمش...نشد!!پیشبینی کرده بودم ساعت نه خونه باشم ولی نشد هیشکدومشم تقصیر من نیست....مرتیکه ی زنیکه یه انگشت میخواست گچ بگیره الان تا آرنجم تو گچه!!شعور ندارن مردم

6. نسیم...توام به اخطاریام اضافه شدیبیا داستان بذار

7. موفق و موید باشید

در خونه رو با احتیاط باز کرد، اطرافشو نگاه کرد بعد از اینکه مطمئن شد کسی نیست وارد شد.

شمین: چرا اینطوری میکنی؟؟

صحرا: میخواستم ببینم اگه کسی تو هال هست اول قیافمو درست کنم بعد وارد شم....

صدای یسونگ از پشت سرشون اومد: نیم ساعت پیش من رفتم تا سر کوچه و شما قرار شد بیاین خونه...الان من برگشتم و شما هنوز در خونه این!!

شمین لبخند کمرنگی زد: تقریبا میتونم بگم دلم واسه این خونه تنگ شده بود...

یسونگ: الان بری تو متوجه میشی خونه هم دلش واسه تو تنگ شده بود...

کفشاشو دراورد و شمین رو به طرف مبل ها راهنمایی کرد: بشین تا برم بچه ها رو صدا بزنم!!

و ازشون فاصله گرفت.صحرا با حالت گیجی پیش شمین نشست: چی شد؟؟

: چی چیشد؟؟

: تو قبلا هم اینجا بودی؟؟

مکالمه شون با فریاد کیوهیون و ریووک نیمه تموم موند: شمییییییییین!!

صحرا هاج و واج به اون ها که با گرمی شمین رو بغل میکردن نگاه میکرد.

کیوهیون: این چشه؟؟

شمین به طرف صحرا برگشت: متوجه جریان نشده...

صحرا: نه اتفاقا!! احساس میکنم متوجه شدم...قبلا با یکیشون دوست بودی نه؟؟

کسی جوابی نداد. صحرا ادامه داد: بابا ایول...اصلا فکرشم نمیکردم همچین گروه فعالی باشبن!!ما تا حالا هرکی رو اوردیم تو خونه شما باهاش دوست بودین...(اشاره مستقیم به کیمیا مربی رقصشون که دوست دخدر قبلی هیوکی بود!!)

کیفشو از رو صندلی برداشت و به طبقه بالا رفت.

شمین: ناراحت شد؟؟

ریووک: چرا باید ناراحت بشه مثلا؟؟

یسونگ با سینی قهوه توی دستش به جمع پیوست: صحرا کو؟؟ برای اونم درست کرده بودم...

ریووک: نمیدونم...قهر کرد!!

یسونگ: قهر کرد؟؟

کیوهیون: حالا هرچی...سونگمین هیونگ کجاست پس؟؟این بیچاره فقط به امید اون اینجاست...

 

*************

جلوی آیینه ی توی اتاقش نشسته بود. فریما موهاشو براش شونه میکرد و همزمان آهنگ ملایمی رو هم زمزمه میکرد.

سکوت رو شکست: فریما؟؟

بدون اینکه چشمشو از موهای میرا برداره جواب داد: بله؟؟

: یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشی؟؟

:بپرس...ناراحت شدم جواب نمیدم!!

صاف سرجاش نشست: تا حالا خواب پدر و مادرتو دیدی؟؟(اگه یادتون باشه که نیست!!اولای داستان اشاره شده بود که فریما از بچگی مادر و پدرشو ندیده!!)

فریما مکث کرد. شونه توی دستاش شل شد اما به موقع به خودش اومد: آره!!

نفس عمیقی کشید و دوباره خودشو مشغول شونه زدن موهای میرا کرد: چطور؟؟

: آخه...من دیشب خوابشونو دیدم...احساس کردم حالشون خوب نیست...حس خوبی ندارم فریما...

توی آیینه به میرا خیر شد: خب بهشون زنگ بزن...به مادرت!!

پوزخندی زد: میدونی که نمیتونم...(بعدن متوجه میشین چرا!!الان نپرسین!!)

وارد شدن سرزده ی صحرا به اتاق مانع از ادامه ی حرفش شد. با عصبانیت در اتاق رو بهم کوبید، کیفشو یه گوشه پرت کرد و خودش رو روی تخت انداخت.

فریما: وا...چته؟؟

جوابی نداد.

میرا: چته صحرا؟؟ تو کمپانی اتفاقی افتاد؟؟

فریاد زد: نه!!

دوتاشون از جا پریدن. فریما به میرا اشاره کرد که از اتاق خارج بشن و تنهاش بذارن. به محض بسته شدن در اتاق فریما گفت: نکنه دوباره گیری چیزی بهش دادن؟؟

میرا: منم همین فکرو کردم ولی در اونصورت باید در خونه رو هم محکم میبست!!صداش نیومد پس نیست...

فریما: برو بگو مبینا بیاد باهاش حرف بزنه...اون زبون اینو بهتر میفهمه!!

میرا: مبینا نیستش...ضبط آهنگ داره!!

فریما: ضبط چه آهنگی؟؟

: ریپکیج این آلبومه دیگه...

: چرا از الان؟؟

: چند روز دیگه فیلم برداری فیلمش با کیوهیون اینا شروع میشه بعد دیگه وقت نداره...

صدای برخورد جسم محکمی به در اتاق اومد. دوتاشون از در فاصله گرفتن: صدبار آنا نگفت این توپ موپا رو از جلوی دست این بردارین؟؟

میرا: نمیدونم!! فریما من هنوزم حس خوبی ندارم!! میرم کلی.سا....به نسترن بگو بیاد اینو جمعش کنه....

 

*************

در رو آروم باز کرد و داخل شد. افراد خیلی کمی اونجا حضور داشتن. روی دومین ردیف نیمکت نشست. بچه که بود همیشه وقتی با مامانش میومد عادت داشت ردیف دوم بشینه...

خاطرات بازم به ذهنش هجوم اوردن...یادش اومد برای چی اومد.چشماشو بست و به پدر و مادرش فکر کرد.

 

*************

ریووک همونطور که گوشی رو پشت لباسش قایم کرده بود از اتاق نشیمن خارج شد و بلافاصله اون رو کنار گوشش گذاشت: سونگمین هیونگ!! چرا هرچی زنگ میزنم برنمیداری؟؟

: .................

: نه من کاری ندارم...تو مهمون داری!!

:..................

: شمین!!

: ................

: آره!! همون شمینی که هم من میشناسم هم تو...بیا دیگه!! خیلی وقته اینجاست...الان کیو و یسونگ گرفتنش به بازی یکم مشغول شده!!

: ................

: پس فعلا!!

گوشی رو قطع کرد و شماره شیوون رو گرفت. بعد از خوردن یه بوق تماسش قطع شد و چند ثانیه بعد اس ام اسی براش اومد " من تو کلی.سا هستم "

دستشو تو موهاش فرو برد: بیخیال...دیگه روزی دوبار میره کلی.سا!!

نفسشو با شدت بیرون داد و شماره ی ایتوک رو گرفت.

 

*************

کنارش روی تخت نشسته بود و هر چند وقت یه بار بهش سیخونک میزد: چته؟؟بگو...چته؟؟بگو....

: درد نسترن!! حوصله ندارم...

: چرا؟؟

: چون دلم میخواد...

: بگو دیگه!!

: تو ذوق خودت میخوره!!

: من؟؟ چه ربطی به من داره؟؟

: دوس.ت دخ.تر قبلی سونگمین خانت پایینه...

جیغ کشید و از تخت پرت شد پایین: چی؟؟؟؟؟ جدی نمیگی نه؟؟

نیشخندی زد: گفتم تو ذوقت میخوره...وقتی داشتم از پله ها بالا میومدم شنیدم که دو.ست دخت.ر سونگمین بوده!! اعصابمم واسه این خورد شد که تو و نیلوفر طرفدار همچین گروه دخ.تر با.زی هستین...

از رو زمین بلند شد: هیچم اینطور نیست...بلخره اونا هم آدمن!! باید زندگی کنن...

و از اتاق بیرون رفت.

*************

در کلیسا باز و بسته شد. صدای قدم های فردی که درست روی نیمکت پشت سرش نشست توی فضا طنین انداز شد. از روی غریضه سرشو برگردوند تا ببینه کیه...سریع نگاهشو دزدید " اون اینجا چی میخواد؟؟ "

کیفشو برداشت و بلند شد تا بره که صداش مانعش کرد: سلام!!

بهش نگاه کرد: سلام!!

: خیلی مایه ی خوشحالیه من بلخره یکی رو اینجا دیدم...بچه های خودمون که پنج شیش ساله التماسشون میکنم یکیشون نمیاد...

مجبور شد دوباره سرجاش بشینه. بی ادبی بود اگه جواب همچین آدم جنتلمنی رو نمیداد: بچه های ما هم همینطور...من خودمم دو سه ماهی یه بار وقت کنم بیام...

صداشو کمی پایین تر اورد: اگه کار داشتید مزاحمتون نمیشم....

دوباره از سرجاش بلند شد: نه خواهش میکنم!! میخواستم برم خونه دیگه...

: خب اگه چند لحظه صبر کنین من میرسونمتون...

: نه ممنون...نزدیکه خودم میرم!!

تعظیمی کرد. شیوون هم سرشو به نشانه ی تعظیم پایین اورد: هر جور راحت ترین!!

صدای قدم هاش توی محوطه کلی.سا پیچید...و بعد از اون صدای باز و بسته شدن در و باز هم همه جا تو سکوت فرو رفت.

فکرشم نمیکرد بعد از دو هفته بتونن اینطوری راحت و صمیمی با هم حرف بزنن. مطمئنا وقتی اونا از اون خونه میرفتن جای خالیشون کاملا حس میشد.

سرشو تکون داد و دوباره مشغول خوندن دعا شد. چشماشو بست اما بازم نمیتونست تمرکز کنه....از بیرون صدای جیغ و داد میومد.

: نه خیر، امروز همه چی دست به دست هم دادن تا من به کارام نرسم!!

بلند شد و با نارضایتی راه بیرون رو در پیش گرفت. مردم دور یه چیزی جمع شده بودند. کلاهشو از تو جیب لباسش در اورد و روی سرش کشید. جمعیت رو کنار زد...

" نه..... "

*************

همه روبروی تلویزیون نشسته بودند و با سر و صدا کارتون میدیدن.

هیچول: خب یه جدید میزاشتین...

دونگهه: شمین گفت اینو ندیده...منم اینو گذاشتم....

ایتوک: خب بسه دیگه....یه چند لحظه اینو قطع کنین بزارین اخبار، ببینیم اون چی میگه...(این الان دقیقا بابای منه...)

دونگهه: ببین شمین...تو شاهد باش بعدن برو به همه بگو اینا به دونگهه زور میگن!!

شمین: دونگهه هم کم اذیتشون نمیکنه...

اونهیوک خندید: اصن اگه بگو یه ذره عوض شده باشی...دقیقا همون شمین سه چهار سال پیشی!!

شیندونگ: ساکت...ساکت!!

توجه همه به تلویزیون جلب شد. اخبار داشت صحنه ی یه تصادف رو نشون میداد. با دیدن زیرنویس تصویر همه یه لحظه شوکه شدن.

سونگمین با لکنت گفت: پس...واسه همین...چند لحظه پیش...عصبی فتن بیرون!!

ایتوک سریع گوشیشو برداشت و به آقای سانگ زنگ زد.

: آقای سانگ....

: .................

: میدونم بیمارستانید!! چه اتفاقی افتاده؟؟ حالش خوبه؟؟

: ................

: نه از اخبار شنیدیم!!

کیوهیون بهش اشاره کرد که گوشی رو بزاره رو بلندگو.

: حالش به طور کلی میشه گفت خوبه...فقط دستش شکسته و احتمال شکستگی دنده اش هم وجود داره!!

ریووک از اونور اتاق گفت: بپرس کاری هست که بتونیم انجام بدیم؟؟

ایتوک بلافاصله تکرار کرد: آقای سانگ....بچه ها میگن کاری هست که بشه انجام داد؟؟

: شما فقط جو خونه رو آروم نگه دارن و نزارین دخترا پاشن بیان بیمارستان!! الان دارم اینایی رو هم که اینجان میفرستم خونه...

یسونگ: پس....

سانگ: و راستی یه چیزه دیگه...زنگ بزنین شیوون رو مجبور کنین برگرده خونه!! به حرف من گوش نمیده!! الان خبرنگارا میریزن اینجا دردسر میشه برامون....

شمین: مگه شیوون اوپا اونجاست؟؟



تاریخ : پنجشنبه 22 فروردین 1392 | 09:05 ب.ظ | نویسنده : Anna | Nazaration
نمایش نظرات 1 تا 30

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •