تبلیغات
Super Junior Fan Club - Two Different Stories (YeMin)

هاییییییییییییییییییییییی!!

اصن اکتیویت از سر و ریختم میباره!!اونم فقط به یه دلیل:

هشت درس امتحان جغرافیا داریم فردا و من متوجه شدم کتابم پیشه بچه هاست...در نتیجه کاری برای انجام دادن نمیمونه

آقا این همون فیک یه مینیه که دیروز گفتم....خودم به شخصه خیلی خیلی دوستش دارم!!از هرچی تا حالا نوشتم بیشتر...

حالا استقبال شد ازین چیز دوس داشتنیا زیاد هست

هان فقط یه توصیه ی ایمنی:

به تاریخای توی داستان خوب دقت کنین...کلا این فیک روی تاریخاش بنا شده!!تاریخ از دستتون در رفت متوجه نمیشین چی شد

بعدشم شمییییین....کو بقیه ی یه مینه من؟؟بیا بذارش دیگه

همین دیگه...موفق و موید باشید!!


2010/Aug/24 )

ساعت  18:30)

بارون دیگه بند اومده بود. چترمو جمع کردم و کمی تکونش دادم تا قطرات بارون که هنوز روش بودن، پایین بریزن. بستمش و تمرکزمو دوباره روی قدم زدن گذاشتم.

هوا ابری بود....زمین خیس بود...بوی نم میومد...بوی خاک خیس خورده میومد...اما من شعرم نمیومد!!

چرا؟؟

در مواقع عادی اگه تو بیابونم بودم شعرم میومد اما الان اومدم تو فضا به این رمانتیکی...هیچی نمیاد!!

نه یه خط...نه یه کلمه حتی!!هفته ی دیگه هم شعر عمه مو میبرم تحویل مسابقه میدم.

نفس عمیقی کشیدم و به اطرافم نگاه کردم.

یه گل فروشی...یه رستوران...یه کتاب فروشی...یه کافه!! هیچکدوم حس خاصی برام ایجاد نمیکرد!!

روی پاشنه ی پام چرخیدم و یه قدم برداشتم تا وارد کافه بشم که یهو....

****************

( فلش بک )

دستامو روی اپن گذاشتم و با دقت بهش خیره شدم.

: واااااو...لی سونگمین!! موقع آشپزی حتی از قبلا هم قشنگ تری!!

با کلافگی چاقوی تو دستشو زمین گذاشت: اگه الان فحش دادی خودتیا...

خودمو جمع و جور کردم و رفتم پشت سرش ایستادم. آروم از پشت بغلش کردم و چاقوشو از دستش گرفتم.

: بده من...

و تند تند شروع به خرد کردن هویجا کردم.

: واااااو...کیم یسونگ!! موقع آشپزی حتی از قبلا هم زیباتری!!

خندیدم: إی (ey)...اون حرف من بود!! ابتکار داشته باش...

و یکی از هویجا رو دهنش گذاشتم. اون هم یک تکه هویج برداشت و نزدیک دهنم اورد: نمیخوام××

با حالت بچگونه ای رومو ازش برگردوندم: پس منم نمیخوام!!

سونگمین که انگار منتظر همین حرف من بود سریع هویجو خورد: بهتر!!

: لی سونگمین!!

یکم به عقب هلم داد و از بغلم دراومد: میخواستی ناز نکنی!!

****************

روی پاشنه ی پام چرخیدم و یه قدم برداشتم تا وارد کافه بشم که یهو سرجام خشکم زد.

خودش بود.

سریع برگشتم و سرم رو پایین انداختم.

اما نمیتونستم نگاش نکنم...پس خیلی ساده سرم رو اوردم بالا و بهش زل زدم!!

خیلی خوشگل بود...خیلی!!

انگار زمان ایستاده بود...برای من ایستاده بود تا بتونم یه دل سیر نگاش کنم...شاید برای آخرین بار!!

****************

( فلش بک )

روی مبل نشسته بودم و سر سونگمین روی پام بود. با یه دستم کتابو گرفته بودم و با اون یکی جلوی دهنمو تا جیغ نکشم!!

کارای این پسر آخر دیوونه ام میکنه...نه میذاره بهش نزدیک بشی نه ازش دور!!

کتابمو بستم و چتری های جلوی موهاشو بهم ریختم.

با همون لحن خاص همیشگیش گفت: مگه مرض داری؟؟

به پهنای صورتم لبخند زدم: بیدار بودی؟؟

گفت: بیدار شدم...

سرشو از روی پام برداشت و کنارم نشست: شعرت چی شد؟؟

وای...نه!!

با لحن بی خیالی گفتم: کدوم شعر؟؟

یه تای ابروشو بالا انداخت: همون شعری که شاخ و دم داره!!

با همون لحن بیخیالم ادامه دادم: من شعر شاخ و دم دار نمیشناسم!!

اون یکی تای ابروشو هم داد بالا: کیم یسونگ؟؟

فهمید...فهمیده!! اه...

مقاومتو گذاشتم کنار و خیلی سریع گفتم: تحویلشندادم!!

ایندفعه دوتا تای ابروشو با هم داد بالا: چی؟؟

نفس عمیقی کشیدم و همون جمله رو، اما اینبار خیلی شمرده شمرده گفتم: تح...وی...لش...نّ...دا...دم!!

هیچ تغییری تو حالت صورتش بوجود نیومد.

: اینو که خودمم میدونم...دارم میپرسم چی شد؟؟ الان کجاست یعنی؟؟

ایندفعه نوبت من بود که یه تای ابرومو بدم بالا: میدونی؟؟ از کجا؟؟

خندید و سرشو به شونه ام تکیه داد: اختیار دارین!! دست کم گرفته بودی منو؟؟

منم خندیدم: میشه چیزی رو از تو قایم کرد یعنی؟؟ امکان داره یه بار یچی بگم تو سوپرایز شی؟؟

: نه!!

یه لحظه سکوت. بعد دوتامون شروع کردیم به خندیدن.

همونجور که سرش رو شونه م بود سرمو برگردوندم طرفش: سونگمین؟؟

: هممم؟؟

لبمو آروم گاز گرفتم. احساس کردم سرخ شدم: میشه.... بب.وس.مت؟؟

پقی زد زیر خنده.

ادامه دادم: چرا میخندی؟؟

برگشت طرفم. تو چشماش یه برق عجیبی بود: تا حالا کسی بهت گفته خیلی احمقی یسونگ؟؟

رومو ازش برگردوندم و با یه آه بلند گفتم: آره!! تو همیشه بهم میگی...

لبخندی زد و دستاشو دور گردنم حلقه کرد: خب هستی دیگه...هنوزم اجازه میگیری؟؟

دستامو دو طرف کمرش گذاشتم و هلش دادم عقب طوری که پشتش به مبل بود و من روبروش بودم: دیگه نمیگیرم!!

و به طرفش خم شدم.

****************

بدون اینکه متوجه من بشه دوباره به کافه برگشت. منم دنبالش رفتم. پشت تنها میزی که خالی بود نشستم و به حرکاتش زل زدم.

مثل همیشه سریع و دقیق کار میکرد.

و هنوزم موقع آشپزی زیباتر میشد!!

انگار که یه چیزی حس کرده باشه به طرف جایی که من نشسته بودم برگشت.

به بهانه جواب دادن به گارسون که برای گرفتن سفارشم اومده بود سریع سرمو برگردوندم.

تا نگاهشو نبینم...

حس نکنم...

میترسیدم دوباره تو اون چشم ها ذوب بشم!!

****************

( فلش بک )

از اول صبح استرس داشتم....نه برای کاری که میخواستم انجام بدم، برای کارایی که قبل از اون کار باید انجام میدادم!!

باید یه میز رزرو میکردم....میرفتم حلقه ها رو تحویل میگرفتم و مهم تز از همه...عادی رفتار میکردم!!

همش میترسیدم بفهمه...یا فهمیده باشه!!

آهنگ ملایم کافه و مزه ی تلخ قهوه اش واقعا استرسم رو کم کرد. دست چپمو، که توی انگشت حلقه اش، حلقه ی نقره ای خودنمایی میکرد رو، روی میز گذاشتم و با انگشتام ضرب گرفتم.

متوجه رفتار غیرعادی من شد. قهوه سو روی میز گذاشت و دستاش به هم قلاب کرد: چیه؟؟

نفس عمیقی کشیدم. دست چپشو گرفتم و حلقه ای رو که تقریبا نیم ساعت میشد از استرش توی مشتم نگهش داشته بودم، دستش کردم.

یه لحظه جا خورد. من حسش کردم...

خودشه!! بلخره موفق شدی کیم یسونگ!! غافلگیرش کردی...

دست چپشو جلوی صورتش گرفت و با شوق به حلقه نگاه کرد...

****************

از وقتی سفارشمو گرفتن دقیقا 172 ثانیه طول کشید تا قهوه ام آماده شد.

سرمو بلند کردم تا اونو از گارسون بگیرم ولی....نه!!

سونگمین بود!!

دوباره سرمو انداختم پایین. اون هم قهوه ام رو روی میز گذاشت و با لحن شیرینی گفت: از لذت ببرید!!

تعظیمی کرد و به طرف میز پشتی رفت تا سفارششونو بگیره.

نگاهم به حلقه م افتاد.

این دیگه نمیتونه ادامه داشته باشه...دیگه نوبت منه!!

****************

( فلش بک )

روی مبل نشسته بودم و به سقف خیره شده بودم...احساس شعر میکنم اما شعرم نمیاد!!

بعد از دوساعت تازه سه جمله نوشته بودم. در حال تنظیم جمله ی چهارم بودم که صدای خیلی بلندی باعث شد همش بپره.

با عصبانیت فریاد زدم: لی سونگمین!!

فقط چند ثانیه طول کشید تا قیافه ی عصبانیشو جلوی خودم ببینم: چیه؟؟

منم متقابلا اخم کردم: چرا اینقدر سر و صدا میکنی؟؟ مگه نمیبینی میخوام شعر بنویسم؟؟

دستاشو روی سینه اش قلاب کرد: ولی تو همیشه عادت داشتی بری تو فضای آزاد...من از کجا میفهمیدم؟؟

با داد گفتم: ولی از قیافه م و رفتارم و حرکاتم کاملا مشخص بود دارم چیکار میکنم...

اونم دیگه سعی نکرد آروم باشه و صداشو کمی بالاتر برد: تو همیشه هر وقت من اینجام بدون توجه بهم یه گوشه میشینی و به در و دیوار نگاه میکنی...

اومدم جوابشو بدم، اما حرفام یادم رفت.

راست میگفت.

کوله و شالگردنشو از روی زمین برداشت و به طرف در خروجی رفت. اما هنوز خارج نشده بود که دوباره برگشت و روبروم ایستاد. دستمو گرفت و دست مشت شدشو توش باز کرد. یه جسم سرد کف دستم افتاد. سریع عقب کشیدم تا ببینم چیه: حلقه ش بود!!

سرمو بالا اوردم و به چشماش نگاه کردم. نه برق داشت و نه حالت خاص...هیچی!!خالیه خالی بود...

روشو ازم گرفت: فکر کنم برای این یکم عجله کردیم!!

و رفت...

****************

حلقه مو در اوردم و کنار فنجون قهوه ام گذاشتم و از سرجام پاشدم. حواسمو شیش دنگ به پشت سرم جمع کرده بودم. حس کردم رفت به طرف میزم...بعد صدای کفشاش...

: ببخشید آقا!!

سرجام ایستادم. دستشو روی شونه ام گذاشت و ادامه داد: فکر کنم اینو جا گذاشتین...

برگشتم طرفش. حلقه رو کف دستش به طرف من گرفته بود و بهش خیره شده بود...شاید اونم چیزی حس کرده...

به محض برگردوندن سرم، اونم سرشو بالا اورد و...

نگاهامون با هم تلاقی کرد. و من دوباره تونستم ببینم که...

اون غافلگیر شد!!

در حالیکه اشک از چشمای بازم روی گونه هام میریخت لبخندی زدم و دستشو مشت کردم: این یکی هم بمونه پیش تو!! هر وقت دلت خواست میتونی امانتیتو ازم پس بگیری و مال منو برام پس بیاری!!

با دیدن اولین اشکی که از چشماش اومد نتونستم تحمل کنم و از کافه زدم بیرون...

****************

2009/Aug/24 )

ساعت 18:30 )

هوا بارونی بود....زمین خیس بود...بوی نم میومد...بوی خاک خیس خورده میومد...صدای بارون میومد...اما من شعرم نمیومد!!

چرا؟؟

در مواقع عادی اگه تو بیابونم بودم شعرم میومد اما الان اومدم تو فضا به این رمانتیکی...هیچی نمیاد!!

نه یه خط...نه یه کلمه حتی!!هفته ی دیگه هم شعر عمه مو میبرم تحویل مسابقه میدم.

نفس عمیقی کشیدم و به اطرافم نگاه کردم.

یه گل فروشی...یه رستوران...یه کتاب فروشی...یه کافه!! هیچکدوم حس خاصی برام ایجاد نمیکرد!!

روی پاشنه ی پام چرخیدم و یه قدم برداشتم تا وارد کافه بشم که یهو سرجام خشکم زد.

سریع برگشتم و سرم رو پایین انداختم.

اما نمیتونستم نگاش نکنم...پس خیلی ساده سرم رو اوردم بالا و بهش زل زدم!!

خیلی خوشگل بود...خیلی!!

انگار زمان ایستاده بود...برای من استاده بود!!

گوش هام میتونستن صدای قلبم رو بشنون....

زمان ایستاده بود!!

چند قطره بارون روی صورتم چکید...حرفمو پس میگیرم...نایستاده بود!!

اینقدر محو شده بودم که چترم از دستم افتاده بود و من متوجه نبودم.

چترمو برداشتم و دوباره نگاش کردم....

اینبار با دقت!!

دست به سینه زیر آلاچیق کافه ایستاده بود. هر چند وقت یه بار به ساعتش و بعد به آسمون نگاه میکرد.

" هی...کیم یسونگ!! بجنب... "

در اون لحظه احساس میکنم صدای روح مادرم بود که بهم این قدرتو داد برم جلو، روبروش وایسم، مثل احمقا بهش لبخند بزنم و چترمو رو سرش بگیرم.

اونم بهم لبخند زد.

( ساعت 18:31 )


****************

با دیدن اولین اشکی که از چشماش اومد نتونستم تحمل کنم و از کافه زدم بیرون...

داشت بارون میومد...درست مثل اون روز!! اولین روز...

چترمو باز کردم و شروع به قدم زدن کردم...

اما اینبار تنهایی....


( یک هفته بعد )

برنده امسال مسابقه ی شعر کره...آقای کیم یسونگ!! با شعر " دو داستان متفاوت "

با صدای تشویق حاضران روی سن رفتم...میکروفون رو برداشتم و شعرم رو از حفظ خوندم:

"  داشتم راه می رفتم كه ایستادم و به اطرافم نگاه كردم

ناگهان تو رو دیدم

سریع برگشتم و سرمو پایین انداختم

بعدش یواشكی نگات كردم

چشمام از تعجب گشاد شد و دهنم باز موند

گوش هام می تونستن صدای قلبم رو بشنون

60ثانیه برای كل این داستان كافیه

 تو وارد قلبم شدی

من شكی ندارم كه تو در این زمان نه چندان كوتاه منو جذب خودت كردی

شخصیت تو اینجوریه

این داستان برای من كافیه

من نیازی به دلیل ندارم

تو باعث شدی قلب من بلرزه

و باعث شدی من ، تو رو پیدا كنم

بار اول

صدات متلاطم شد و اشكات آروم جاری شدند و شدت گرفتند

من برای مدتی تو رو در آغوشم گرفتم

و بعد آروم گذاشتم بری

چشمام جایی رو نمی دید و زبانم بند اومد

قلبم ایستاد وقتی تو آه كشیدی

60ثانیه برای این داستان كافیه

تو از زندگی من ناپدید شدی

من بهت فشار نیاوردم كه بمونی چون

در این زمان نه چندان كوتاه قلبتو دیدم

شخصیت تو اینجوریه

این داستان برای من كافیه

منظورتو دقیقا فهمیدم

گفتی داری اذیت می شی و من گذاشتم بری

بار آخر

دو داستان متفاوت من

این یه داستان سوزان و یه زمان سرد با تو بود

هر دو خاطره هایی هستند كه تو به من دادی

دو داستان متفاوت من

كه تو در اونها فرق داشتی

خاطرات آن دو روز

60ثانیه برای این داستان كافیه

تو به قلب من وارد شدی

من شكی ندارم كه تو در این زمان نه چندان كوتاه منو جذب خودت كردی

شخصیت تو اینجوریه

این داستان برای من كافیه

تو از زندگی من ناپدید شدی

اما من بهت فشار نیاوردم كه بمونی چون

دراین زمان نه چندان كوتاه قلبتو دیدم "


صدای هق هق گریه هام بین صدای دست و سوت حاضران گم شد...


(پ.ن: شعره ترجمه ی یه آهنگه....من شاعر نیستم)



تاریخ : جمعه 23 فروردین 1392 | 08:38 ب.ظ | نویسنده : Anna | Nazaration
نمایش نظرات 1 تا 30

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •