تبلیغات
Super Junior Fan Club - Stand By Me!ep38

هایییییییییییییییی!!

آیم هی یر!!

عاقا....من تو داستان یه سوتی فجیع پیدا کردم...خودم تازه متوجهش شدم....از قسمت 36 تا این قسمت این سوتی ادامه داشت!!الان تمام شد... ولی ازونجایی که من اصولا آدم فنی ای هستم کسی متوجهش نشد!!
و...دوستان... کسی فیلم کره ای قدیمی(ازین امپراطوری و ازیناها!!) که فقط عاشقانه باشه سراغ نداره؟؟برا یکی میخوام!!

بعد یه نکته دیگه م اینکه....

اونایی که دست به دعاشون خوبه....سه چهار نفر هستن که کنکور دارن!!یکی مهسا هوویم...یکی نسترن خل عجقم...یکی ریحانه و یکی دیگه م به دلیل های امنیتی نمیتونم اسمشو بیارم ولی مطمئنم همتون میشناسینش!!برای اینام دعا کنین....

همین دیگه!!

با تشکر فراوان از حسن انتخاب شما!!

سانگ: و راستی یه چیزه دیگه...زنگ بزنین شیوون رو مجبور کنین برگرده خونه!! به حرف من گوش نمیده!! الان خبرنگارا میریزن اینجا دردسر میشه برامون....

شمین: مگه شیوون اوپا اونجاست؟؟

ایتوک تکرار کرد: شیوون اونجاست؟؟

سانگ: آره...خودش میرا رو اورد بیمارستان!!

ایتوک: شیوون چطوری....

اما آقای سانگ فرصت تموم شدن حرفش رو بهش نداد: من باید برم...  زنگ بزن به شیوون ایتوک!! راضیش کن...

و صدای بوق تلفن همه رو تو گیجی باقی گذاشت.

*************

صدای فریاد خبرنگارا پشت در بیمارستان رو میشنید، ویبره ی گوشیش توی جیبش رو احساس میکرد، بدن بیجون اون دختر رو روبروش میدید...اما قدرت هیچکاری رو نداشت!!

( فلش بک!!)

در جلو رو براش باز کرد و خودش هم سریع جای راننده نشست: کمربندتو بزن شیوون!!

با اکراه به پدرش نگاه کرد و با بی میلی کمربند ایمنیشو بست. همیشه دلش میخواست از حرف پدرش سرپیچی کنه....اما نمیتونست!!

: خودت چرا کمربندتو نمیبندی اصن؟؟

با خنده به طرفش برگشت: مثله بچه های دو ساله رفتار نکن شیوون...میدونی که برای خودت میگم!!

: من دارم مثله یه جوون 19 ساله رفتار میکنم و میگم خودت هم کمربند ایمنیتو بزن!!

بازم خندید. دستشو از روی فرمون برداشت و دو دستی کمربندشو گرفت اما هنوز اونو نبسته بود که برخورد محکم ماشینشون به یه جسم سخت و ...... سیاهی!!

.

.

.

چشماشو باز کرد. توی دهنش مزه ی خون رو احساس میکرد. به پشت چرخید و خون توی دهنش رو روی زمین تف کرد. سرش گیج میرفت و نمیتونست درست روی تصاویر روبروش تمرکز کنه. ماشین پدرش رو میدید که مچاله شده بود... و یه ماشین سفید بزرگ که جلوش کاملا خراب شده بود و توده ای از مردم که دور یه چیزی جمع شده بودند.

پاهاشو احساس نمیکرد. برگشت طرفش: پاهاش تو زاویه ی غیرمعمولی از بدنش خم شده بود و این به معنی این بود که به زودی دردش شروع میشد. خودش رو روی آسفالت به طرف مردم کشید... دردی که از کشیده شدن آرنجش روی خرده شیشه های کف آسفالت بوجود اومده بود مانع از تکون خوردنش میشد. سرجاش دراز کشید و با درماندگی دنبال روزنه ای برای دیدن گشت. از درد چشماشو بست.................... وقتی چشماشو باز کرد روی برانکارد بود و به طرف آمبولانس برده میشد. به طرف مقابل برگشت، مردم پراکنده شده بودند و روی آسفالت جسمی با پارچه ی سفیدی روش خودنمایی میکرد...............

(پایان فلش بک!!)

ترس از اینکه دوباره اون اتفاق تکرار بشه نمیذاشت از اونجا تکون بخوره...اون دختر براش بیشتر از یه همکار و یه همسایه نبود، ولی فکر اینکه چند لحظه قبل از اون اتفاق داشت باهاش حرف میزد و الان اون اینطوری توی بیمارستان افتاده هم لرزه به جونش مینداخت. چند سال پیش به اصرار مادرش و خواهر ناتنیش، نایونگ، به خودش قبولونده بود که وجودش نحس نیست و حرفای مردم همه الکیه. ولی الان که نه مادرش بود و نه نایونگ وضعیت روحی درستی داشت، باید چیکار میکرد؟؟

باید وایمیستاد و مطمئن میشد که اون دختر نمیمیره!!

*************

گوشیشو روی میز کنار ده گوشی دیگه گذاشت: برنمیداره!! همچنان...

اونهیوک گوشیشو برداشت: نوبت منه دوباره؟؟        و مشغول شماره گیری شد.

یسونگ: بیخیال بابا...ده دقیقه ست نفری سه بار گرفتیمش!! برنمیداره...

ایتوک: باید خودم برم دنبالش...

هیچول: هزاربار گفتم نه...میگه زنگ بزنین اون بیاد اونجا نباشه، بعد تو خودت میخوای بری اونجا؟؟

ایتوک: نمیدونم...من اصلا نمیتونم درست فکر کنم!! آخه شیوون واسه چی باید اونجا باشه؟؟.... و بمونه؟؟

کسی جوابی نداد. شمین با احتیاط پرسید: کسی شماره ی بقیه رو نداره؟؟

شیندونگ: بقیه کی ان؟؟

شمین: اوفیوچوز...(ما رو میگه دوستان!!)

انگار که چیزی یادشون اومده باشه با هم فریاد زدن: چرا....    و سریع گوشی هاشونو از روی میز برداشتن.

همه با شک به دونگهه و سونگمین و یسونگ و کیوهیون نگاه کردن.

هیچول: شما چهارتا باز سر و گوشتون جنبید؟؟

کیو آروم گوشیش رو روی میز برگردوند: من که...میدونید قراره با مبینا تو یه فیلم بازی کنم...آقای سانگ اصرار کرد شمارشو داشته باشم...    و لبخند مصنوعیی زد.

یسونگ هم گوشیشو روی میز گذاشت: خب...امروز تو استدیو ضبط...صحرا بهم گفت گوشی خودش شارژش تموم شده...خاموش شده...اگه میتونم گوشیمو چند دقیقه بهش قرض بدم...

ریووک: خب چه ربطی داره؟؟

یسونگ: خب با گوشی من به یکی اس ام اس فرستاد...یعنی شماره ی خودشو فرستاد...دیگه منم سیوش کردم برای روز مبادا!!

بعد از حرف یسونگ،خونه تو سکوت فرا رفت. نگاه مستقیم همه روی دونگهه و سونگمین بود و اوناهم به روی خودشون نمی آوردن. اونهیوک که صبرش تموم شده بود پرسید: شما دو تا چی؟؟

: یعنی چی؟؟ما نباید زندگی شخصی داشته باشیم یعنی؟؟ واسه شماره های تو گوشیمونم باید جواب پس بدیم به شما؟؟

خودش هم از جواب حاضر و آماده ی خودش تعجب کرده بود. میترسید اونهیوک رو ناراحت کرده باشه.... و البته شمین!! اون هنوزم براش یه فرد با ارزش بود...نمیخواست که فکر کنه سونگمین یه دخت.ر با.زه!!

دونگهه به سونگمین نگاه کرد، معلوم بود با خودش در گیره. نفس عمیقی کشید و رو به بقیه گفت

: خب...من....چطوری بگم....

یاد حرفای فاطمه افتاد " کسی نباید راجع به بیماری من چیزی بدونه...دیگه نمیذارن بخونم و برقصم"

به زمین خیره شد: فکر کنم با یکیشون دوست شدم!!

سونگمین هم سریع پشتش اضافه کرد: منم همینطور... فکر کنم البته!!

*************

روی یکی از صندلی های توی راهرو نشست و کیفشو روی پاش گذاشت. از توش صدای گوشی میومد. زیپشو و با درماندگی به گوشی های داخلش خیره شد: نامردا...همشون گوشیاشونو گذاشتن توی کیف من....

سوزی کنارش نشست: چی شده سحر؟؟

سحر دوتا از گوشی ها رو در اورد و دستش داد: اینا رو بگیر تا ببینم گوشی کدومشون داره زنگ میخوره...

یکی از گوشی ها رو بالا گرفت: این مال کدومشونه؟؟

سوزی: گوشی جدیده ی نسترنه فک کنم...

بلند شد و گوشی رو از دست سحر گرفت: میرم بهش بدم....

از بیمارستان خارج شد و توی محوطه دنبال نسترن گشت. درست کنار در بیمارستان به دیوار تکیه داده بود: آی افسرده... بیا گوشیت دوبار زنگ زد قطع شد...

تکیه شو از دیوار برداشت: افسرده خودتی...    با دیدن شماره ی روی گوشی چشماش گرد شد: سوزی از م فاصله بگیر میخوام صحبت کنم!!    و سریع دکمه ی call رو فشار داد.

به حرکات سربع و عصبی نسترن موقع حرف زدن با تلفن نگاه میکرد. یه چیزی جور نبود...باید بعدا ازش میپرسید....

رشته افکارش با دویدن نسترن به طرف بیمارستان پاره شد: چته؟؟ چی شده نسترن؟؟

لحظه ای ایستاد و به طرفش برگشت: اگه همین الان یکی رو از اونجا بیرون نیاریم اتفاقای بدی میوفته....

*************

به محض اینکه به خونه رسیده بودن شیوون به اتاقش و دخترا هم، به غیر از دوتاشون که توش آشپزخونه بودن، به طبقه بالا رفتند. جو خونه خیلی سنگین بود... و این دقیقا همون چیزی بود که آقای سانگ خواسته بود ازش جلوگیری بشه. سیخونکی به کیو زد و به آشپزخونه اشاره کرد. دوتاشون از سرجاشون بلند شدن.

آروم در گوش کیوهیون گفت:یه چیزی سر هم کنیم براشون ببریم بالا...

کیوهیون هم با صدای زمزمه مانندی جواب داد: ریووک رو بلند میکردی خب...

: نمیشد!!

: مشخصه قصدت فقط انسان دوستیه....   نیشخندی زد: نه همکار دوستی!!

نیشگونی از بازوش گرفت اما قبل از اینکه صدای آخ کیوهیون دربیاد گفت: سلام!!

آنا و نیلوفر به نشانه ی سلام سرشون رو تکون دادند و دوباره مشغول مکالمه ی خودشون شدند.

کیو به یسونگ نگاه کرد و وقتی هیچ حرکتی ندید خودش پیشدستی کرد: کمک نمیخواین؟؟

نیلوفر با لبخند گرمی جوابشو داد: ممنون!! چندتا چاییه خودمون درست میکنیم میبریم دیگه...

کیو بازم به یسونگ نگاه کرد... یسونگ هم با درماندگی به کیو نگاه کرد... و دوتاشون ناتوان از ادامه ی مکالمه به اون دوتا خیره شدن.

: شاید بشه....      مکثی کرد. چرا هنوز اینجا ایستاده بودن؟؟ ترجیح داد درباره ی موضوع ساده تری صحبت کنن: راستی آنا... یادم رفت تو بیمارستان ازت بپرسم...موهات چرا چپ و راست شده؟؟

دستشو به موهاش برد: امروز عصر میخواستم برم آرایشگاه درستش کنم که نشد... دیروز خودم با قیچی بریدمش!!

:واااا چرا؟؟ همین هفته پیش واسه آلبوم مدل داده بودیشون که... چیکارشون داشتی؟؟

نفسشو با شدت بیرون داد: مجبور شدم... فرض کن دیروز تو بالکن ایستاده بمدم یهو یکی از بالا پشت بوم قهوه ریخت رو سرم!!

فشار دستشو روی بازوی کیو بیشتر کرد و از آشپزخونه کشیدش بیرون.

: یسونگ هیونگ... چیکار میکنی؟؟

: هیچی.... یهو یاد یه خاطره ای افتادم!!

بازوشو از تو دستش دو اورد و بهش خیره شد: خب؟؟

: خب نداره دیگه... همین!!     به طرف اتاقش رفت.

کیو فریاد زد: خیلی مشکوکی....

با خودش زمزمه کرد: نکنه... اونی که قهوه ریخته رو سرش....

چشماش از تعجب گرد شد. با آخرین سرعت دنبال یسونگ دوید: هیونگ....



تاریخ : جمعه 6 اردیبهشت 1392 | 04:50 ب.ظ | نویسنده : Anna | Nazaration
نمایش نظرات 1 تا 30

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •