تبلیغات
Super Junior Fan Club - With you…without you
هایییییییییییییییییییییی!!
من بازم فیک اوردم براتون!!
اول که چندتا چیزو باید توضیح بدم:
یک: من در حال حاضر داستان آماده ندارم....داشتم باور کنید اول اونو میذاشتم!!این فیک هم صرفا جهت راکد نموندن وب اومدم بزارم!!
دو: من شیش خرداد نتم تموم میشه...و چون وسط امتحاناته به احتمال 126 درصد وصلش نمیکنن!!و اگه بره تا آخر امتحانات بعدش میخوره به کارنامه ها و واویلاتر میشه اوضاعدر نتیجه باید تا میتونم مغزنوردی کنم همین الان بوصلن!!برام آرزوی موفقیت کنین...
سه: فیکش یه هائه ست!!از زبون دونگهه....
چهار: دقت کردین خودم عاشق کیوسونگم ولی تا حالا یه فیک کیوسونگ ننوشتم؟؟فیکایی که مینویسم همشون بر حسب اتفاق کیوهه درمیان!! فقط این با اون قبلی یه مین و یه هائه بودن!!
پنج: عاقا.... آی وانا دنسسسسسسسس
شیش: سوالی داشتین بپرسین...
هفت: موفق و موید باشین!!

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم بدون توجه به صدایی که بخاطر برخورد پاشنه ی کفشم با سنگفرش پیاده رو ایجاد میشد فقط فکر کنم...!! به خودم...به اتفاقاتی که توی مدت زمان کوتاهی باعث شدن مسیر زندگیم برای همیشه تغییر کنه...

اطرافم هیچ چیز عوض نشده بود!! همون خیابون... همون مغازه ها... همون مردم... همون آدم که از شنیدن صدای پاشنه ی کفشش آزرده میشد!! همون آدم؟! نه!! شاید تنها چیزی که تغییر کرده بود " همون آدم " بود!!

خیلی سریع اومده بود...خیلی سریع همه چیز رو تغییر داد!! و خیلی سریعتر ناپدید شده بود!! خیلی سریع...درست همون لحظه ای که میخواستم حسش کنم...درست لحظه ای که قلب یخ زده ام رو به دستش سپردم...درست همون لحظه!!... همون لحظه ناپدید شد...!! لحظه ای که بهش گفتم دوستش دارم!! محو شد... و همه ی وجودم رو با خودش برد... همه چیز رو!!

***************

مثه همه ی روزای قبل داشتم مسیر سرکارم تا خونه رو پیاده طی میکردم...اما امروز یه فرق با بقیه ی روزا داشت...یه آدم مریض داشت دنبالم میکرد...سعی کردم بدون توجه بهش به راهم ادامه بدم!!...

چند دقیقه گذشت... اما نه!! مثله اینکه نمیشد تحمل کرد!! یه لحظه ایستادم، اونم ایستاد...برگشتم طرفش؛ خم شده بود و داشت بند کفشش رو می بست، توی این فاصله چندتا نفس عمیق کشیدم تا روی اعصابم مسلط شم...بلخره بلند شد...نگاه پر از خشمم رو بهش دوختم. هدفونش رو از روی گوشش برداشت و گفت: بله؟! کاری دارین؟!

با خودم گفتم : عجب رویی هم داره!! با عصبانیت گفتم: میشه پاتونو رو زمین نکشید؟!

چند لحظه با تعجب نگام کرد...انگار متوجه ی حرفم نشده بود...بعد از چند ثانیه لبخند نمکینی زد و گفت: ببخشید...!! متوجه نشدم که داره اذیتتون میکنه!!

تمام عصبانیتم توی یک لحظه و همراه با لبخندش فروکش کرد!! در جوابش لبخند محوی زدم و خیلی آروم گفتم : خواهش میکنم....!!

***************

یه لحظه ایستادم و خوب گوش دادم...دیگه صدای پاش نمی اومد...خیلی وقت بود که دیگه صدای کشیده شدن پاشو از پشت سرم نمی شنیدم!!

می ترسیدم!! می ترسیدم برگردم و اون نباشه... می ترسیدم برگردم و دیگه لبخندش رو نبینم!! می ترسیدم...از نبودنش!!

قدم هامو تندتر کردم...فقط میخواستم برم...!! میخواستم فاصله بگیرم!! می خواستم دور شم!! از جای خالیش!! از نبودنش...

***************

خیلی سریع اتفاق افتاد...خیلی سریع!! رو به روم ایستاد و با چشمای خوش حالتش بهم زل زد و با لحن گرمش ازم درخواست دوستی کرد...نمیدونستم باید چی بگم!! بهش عادت کرده بودم...عادت کرده بودم هر روز صدای پاشو از پشت سرم بشنوم!! عادت کرده بودم که هر روز برگردم و با نگاهم بهش بفهمونم که موقع راه رفتن نباید پاشو روی زمین بکشه!! عادت کرده بودم....به دیدنش...به نگاهش...به لبخندش!!

با لبخند بهش نگاه کردم و بعد از چند ثانیه سرم رو پایین انداختم...معنی نگاه و لبخندم رو فهمید....

دستاشو توی جیب جین آبی کم رنگش فرو برد و سرش رو پایین انداخت!!

***************

زانوهامو توی بغلم جمع کرده بودم و به رو به روم خیره شده بودم...ناخواسته همه ی افکارم به اون ختم میشد...همه ی خاطراتم...کاش با دلیل ترکم میکردم!! کاش بهم خیانت میکرد!! کاش بخاطر یه نفر دیگه ولم میکرد!! برای من حتی فقط نزدیک بودنش هم کافی بود!! من فقط به بودنش راضی بودم!! به وجودش!! حتی اگه برای من نبود... حتی اگه لبخند و نگاهش رو با یه نفر دیگه تقسیم میکرد...!!

اما حالا...همه چیز بی دلیل و خیلی ناگهانی تموم شده بود!! بی دلیل...

چشمامو بستم تا جلوی ریزش اشکامو بگیرم...خسته شده بودم!! از این احساس تکراری!! از احساسی که نمیتونستم تغییرش بدم!! از دلتنگی... از اشک ریختن...از آه کشیدن!! از خودم... از همه چیز...از دنیام که پر شده بود از یه جای خالی بزرگ...

***************

هیچوقت به این اندازه احساس خوشحالی نکرده بودم!! از بودنش خوشحال بودم!! از اینکه دستم رو توی دستای گرمش گرفته بود...از لبخندش!!...

سرم رو روی شونه اش گذاشتم و به امواج دریا خیره شدم!! همیشه برام جالب بودن...یهو از دل آب جون میگرفتن و توی ساحل محو میشدن!! توی نقطه ی آسایش... توی لحظه ی به آرامش رسیدن!!

با صدای گرمش از افکارم بیرون کشیده شدم... عاشق این لحن بودم، دلم میخواست هر روز و هر ثانیه این زمزمه ی خوش آهنگ توی گوشم بپیچه... چقدر لذت بخش!!

ـــ دریا خیلی خوشگله... مگه نه؟!

ـــ خیـــــلی... زیبا... آروم... آبی!!

نفسش رو بیرون داد و گفت: قشنگیش اینه که الان با تو روی این نیمکت نشستم و دارم به امواج دریا نگاه میکنم و توی دلم حس میکنم که چقدر خوشبختم که با تو آشنا شدم...!!

خیلی خوب با کلمات بازی میکرد!! و من شیفته ی این بودم!!

لبخند زدم و خیلی آروم گفتم: برای منم....!!!

***************

ناخواسته لبخند زدم و خیلی آروم گفتم: برای منم....!!!

برگشتم و به جای خالیش نگاه کردم... دیگه نبود... تا با کلمات بازی کنه.. دیگه نبود تا دستای سردم رو بگیره و آروم بغلم کنه...

سرم رو چرخوندم و دوباره به امواج دریا خیره شدم... دیگه برام جالب نبودن!! دیگه زیبا نبودن... دریا دیگه برام آروم و آبی نبود!!... از امواجی که توی نقطه ی آرامش محو می شدن متنفر شده بودم!!

از روی نیمکت بلند شدم و شروع به راه رفتن کردم... چرا هر روز به اینجا می اومدم؟؟... جوابی برای سوالم پیدا نکردم!! نفسم رو بیرون دادم... نمیخواستم فکر کنم!! میخواستم بدون توجه به صدای آزاردهنده ی امواج فقط به صدای پاشنه ی کفشم گوش کنم!!!!

***************

خورشید کم کم داشت غروب میکرد... نگاهی به ساعتم انداختم؛ نزدیک به یک ساعت می شد که رفته بود لب دریا و خبری ازش نشده بود... میخواستم بدون اینکه فکر بدی بکنم فقط منتظرش بمونم!! منتظر بمونم تا برگرده و دوباره لبخندش باعث بشه همه چیز رو فراموش کنم...اما نمیدونستم چرا نمیتونستم نگران نباشم...!! بی اختیار پاهامو تکون میدادم و مرتب سرم رو می چرخوندم تا شاید بتونم ببینمش!! اما هیچ خبری نبود!!

نسیم خنکی که می وزید اصلا از نگرانیم کم نمیکرد... انگار همین هم دلهره ام رو بیشتر میکرد... دیگه نمیخواستم منتظر بمونم... از روی اون نیمکت بلند شدم و به طرف دریا دویدم...

دیدن امواج خروشان دریا به نگرانیم اضافه میکرد...به ترسم... ترس از یه اتفاق خیلی بد!!...

چندبار با صدای بلند اسمش رو صدا زدم اما هیچ صدایی به جز ناله امواج دریا شنیده نمی شد...!!

با قدم های نامطمئن به طرف توده ای از مردم که دور چیزی جمع شده بودن رفتم... انگار نفس کشیدن برام سخت ترین کار دنیا شده بود!! انگار یه طناب دور گردنم بود که نمیذاشت نفس بکشم...

نمیخواستم جلوتر برم اما یه نیرویی من رو به طرف جلو هل میداد...مردم رو کنار زدم...نمیتونستم چیزی رو که می دیدم باور کنم...!! نمیخواستم باور کنم!! نه...امکان نداشت... اینا فقط یه کابوس وحشتناک بود...

کنار جسم بی حرکتش زانو زدم و سرم رو روی قفسه ی سینه اش گذاشتم...

کابوسی که به واقعیت گره خورده بود...توی بهترین روز زندگیم!!

***************

مثله همه ی روزای قبل داشتم مسیر سرکارم تا خونه رو پیاده طی میکردم...خیلی سریع اومد و همه چیز رو تغییر داد!! و خیلی سریعتر ناپدید شد!! کاش بهم خیانت میکرد!! من فقط به بودنش راضی بودم!! حتی اگه برای من نبود...!!

صدای کشیده شدن پاشو از پشت سرم می شنیدم.... نمیخواستم برگردم... شاید هم قدرت برگشتن رو نداشتم!!... میخواستم گوش بدم... میخواستم بودنش رو حس کنم... حتی اگه مثله همیشه این فقط یه توهم بود!!

چشمام رو بستم و همه ی حواسم رو روی اون صدا گذاشتم... متوقف شد!! ایستادم...

بازم اون ترس... ترس نبودنش... میترسیدم برگردم و باز هم اشتباه کرده باشم!! میترسیدم برگردم و دوباره اون نباشه... می ترسیدم!!

نفس عمیقی کشیدم و برگشتم... خم شده بود و داشت بند کفشش رو می بست!! بلند شد؛ سرش رو بلند کرد و بهم نگاه کرد؛ انگار میخواست چیزی بگه... با دستپاچگی نگاهم رو ازش دزدیدم...چقد شبیهش بود!!!

 



تاریخ : جمعه 3 خرداد 1392 | 03:59 ب.ظ | نویسنده : Anna | Nazaration
نمایش نظرات 1 تا 30

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •