تبلیغات
Super Junior Fan Club - fan fic eunhae

سلام بچه های گل

قبل از اینکه هرچی دم دستتون هست رو پرت کنید به حرف های من گوش کنید

من دقیقا نمی دونم چند روزه که سر نزدم ولی باید بگم که نتم قطع بود اصلا کامپیوترم داغان بود چه برسه به نت الان هم داستان دختران طلایی رو نیاوردم یک فن فیکشن ایونهه آوردم لازم به ذکر که نتم هنوز قطع و من الان تو کافی نتم

حالا هرچی دلتون خواست پرت کنید ولی قبلش لطفا داستان رو بخونید و نظزتون رو بگید فن فیکشن نوشتم به معنای واقعی

تمام روزمشغول تمرین رقصش بود.انقدر تمرین کرده بود که داشت از پا می افتاد.عاشق این بود که فقط برقصه.از 6سال پیش شروع به رقصیدن کرده بود توی این چند سال در بعضی از مسابقات هم شرکت کرده بود وتوی همشون اول شده بود.
مربی:هی اونهیوک اگه همین طوری ادامه بدی ازپا می افتی ها
اونهیوک:مربی شما که می دونی من عاشق رقصیدنم و هیج وقت خسته نمی شم
مربی:آره می دونم راستش اومدم راجب یک موضوعی باهات صحبت کنم
اونهیوک:می شنوم
مربی:ببین هیوکی قرار از فردا یک پسری تقریبا هم سن و سال خودت بیاد اینجا و از این به بعد اون هم با تو تمرین می کنه
اونهیوک:چه قدر خوب خوشحالم که می تونم یک دوست جدید پیدا کنم.
مربی:آه نفسم در اومد تا بهت بگم فکر می کردم راضی نیستی حالا که می بینم خوشحالی خیالم راحت شد
قرار بود روز بعد یک نفر دیگه هم باهاش بیاد سر تمرین.تواین فکر بود که اون هم به اندازه ی خودش به رقصیدن علاقه داره یافقط به خاطر سرگرمی می رقصه.توهمین فکرا بود که به خونه رسید.وارد خونه شد اول از همه پیش مادرش رفت.عاشق مادرش بود چون توی این 6سال بیش ترین تشویقش از طرف مادرش بوده البته پدرش هم دست کمی از مادرش نداشت
اونهیوک:سلام مادر چهطورین؟
مادر:اوه سلام پسرم تمرین چه طور بود؟
هیوکی:عالی بود مثل همیشه پدر کجاست؟
پدر:به به سلام جناب هیوکی خان دیگه اول سراغ مادرتون رو می گیرید بعد مارو؟
هیوکی:نه پدر جون مگه میشه از شما قافل شد
پدر:حالا برو دستت و صورتتو بشور بیا تا دست پخت خوش مزه ی مامانتو بخوریم
هیوکی:چشم پدر الان میام
خونواده ی شادی بودن یک پدر و مادر خوب با یک پسر فوق العاده که از همه نظر خوب بود چهره ی جذابی داشت وبا خندش همه می خندیدن(من که با خنده های هیوکی خندم می گیره چون با مزه می خنده حالا شما هارو نمی دونم
پدر:خوب تعریف نمی کنی امروز چه طور بود؟
هیوکی:چرا امروز مربی گفت که قرار یک پسر دیگه بیاد تا باهم تمرین کنیم
مادر:چه قدر خوب هروقت با هم آشنا شدین یک شب شام دعوتش کن پسرم
هیوکی:حتما
بعد از این که شب به خیرگفت به اتاقش رفت اتاق نسبتا بزرگی داشت چندین تقدیرنامه و مدال که برای مسابقات رقصش بود روی دیوار آویزون بود روی تختش داراز کشید دست هاشو زیز سرش گذاشت و به سقف خیره شد به فکر این بود که چه طور با اون پسر روبه رو بشه توی همین فکر بود که چشماش سنگین شدن و خوابش برد
از خواب که بیدار شد به طرف حموم رفت یک دوشی گرفت و بهترین لباس هاشو پوشید می خواست تو برخورد اول با اون پسر خوب به نظر بیاد
مادر:اوه اونهیوک چرا انقدر دیر بیدار شدی
هیوکی:کمی خسته بودم
مادر:بیا صبحونتو بخور
دوتا لقمه خورد و قهوشو سریع سر کشید و خداحافظی کرد و به طرف سالن تمرین به راه افتاد
هنوز کسی نیومده بود خودش رو آماده کرد و آهنگ مورد علاقشو پلی کرد و شروع کرد به رقصیدن بعد از نیم ساعت که رقصش تموم شد رفت و بطری آب رو برداشت هنوز جرعه ای نخورده بود که صدای دست زدن یک نفر اون  به خودش آورد به طرف صدا برگشت.چه چهره ی جذابی داشت موهای مشکی که داشت ریخته شده بود توی صورتش و جذابیتش رو دو چندان کرده بود نگاه گرمی داشت نگاهی که هر قلب یخی رو ذوب می کرد با صدای دوباره پسر به خودش اومد
واقعا که قشنگ می رقصی عالی بود:
اونهیوک:ممنونم شما؟
من دونگهه هستم که قرار از این به بعد با شما تمرین کنم:
هیوکی:اسم منم اونهیوکه ولی می تونی هیوکی صدام کنی
از نگاه دونگهه
واقعا چهره ی مهربونی داشت لباش بی نظیر بودن یعنی فرم خاصی داشتن تا برگشت به سمتم نگاهم به لباش افتاد اما بعد از اینکه چنین فکری کردم از خودم خجالت کشیدم وقتی می خندید نا خود آگاه خندم می گرفت مثل پری تو قصه ها بود موهاش قهوه ای تیره بود که وقتی تو نور آفتاب می ایستاد قهوه ای روشن می شد رقصشم که فوق العاده بود
هیوکی:از دیدنت خوشبختم می خوای از الام شروع کنی؟
دونگهه:البته اگه بشه
هیوکی:چرا که نه من منتظرم
دونگهه:فکر نکنم به پای تو برسم
هیوکی:این چه حرفیه شروع کن
آهنگ پلی شد و دونگهه شروع کرد به رقصیدن باز هم اونهیوک محو تماشای دونگهه شد رقص پای فوق العاده ای داشت وقتی می رقصید انگار نه انگار که رو زمین بود مثل این که داشت پرواز می کرد از نوع رقصیدنش می شد فهمید که اونم عاشق رقصیدنه
روز اول آشنا ایشون داشت تموم می شد اما هنوز نمی دونستن که حسی که نسبت به هم دارن اسمش چیه شاید هردوتاشون تحت تاثیر زیبایی همدیگه قرار گرفتن اما حسی که هردوتاشون داشتن فراتر از این حرف ها بود
اونهیوک:خوب تمرین امروز تموم شد واقعا قشنگ می رقصی
هائه:ممنونم تو هم همین طور
هیوکی:راستی نگفتی از کی رقصیدن رو شروع کردی
هائه:بیا بریم توی راه برات تعریف می کنم
تقریبا 5 سالی میشه که شروع به رقصیدن کردم من عاشق رقصیدنم وقتی 14سالم بود مادرم رو از دست دادم . میشه گفت از همون موقع شروع کردم بعد از اون ماجرا 3سال بعد پدرم رو از دست دادم چون پدرم عاشق مادم بود بعد از اینکه مادرم مرد پدرمم افسرده شد
هیوکی:خوب پس حالا کجا زندگی می کنی؟
هائه:من تازه دیروز از اینچون اومدم یک برادر بزرگتر از خودم دارم که اسمش دونگهوا ست اون توی پوسان کار میکنه من هم تو اینچون با عمه ی پیرم زندگی می کردم از دیروز تا حالا هم توی یک مسافر خونه هستم تا بعد یک خونه ای برای خودم پیدا کنم
هیوکی:این که مشکلی نیست تو می تونی از این به بعد با ما زندگی کنی
هائه:این امکان نداره من نمی خوام مزاحمتون بشم
هیوکی:تو که مزاحم نیستی می تونی فعلا با ما زندگی کنی و بعدا یک خونه پیدا کنی
هائه:اما تو منو امروز شناختی چه طور به من اعتماد می کنی و منو به خونت می بری؟
هیوکی:چشمات/ودست دونگهه رو گرفت و با خودش برد
درسته چشمای دونگهه همون چیزی رو نشون میداد که واقعا هست به خاطر همین اونهیوک بهش اعتماد کامل داشت
هیوکی:خوب تو همین جا واسا تا من برم و برگردم/ووارد خونه شد
هیوکی:مادر مادر کجایین؟
مادر:اوه اونهیوک برگشتی پسرم زود دست و روتو بشور بیا با هم شام بخوریم
هیوکی:مادر چند لحظه لطفا    راستی پدر کجاست؟
پدر:من اینجام سلام اتفاقی افتاده؟
هیوکی:بله پدر می خواستم بگم که همون پسری که دیشب بهتون گفتم امروز اومد سالن تمرین اهله اینچونه و جایی رو نداره بره آوردمش اینجا تا مدتی رو با ما باشه اشکالی نداره؟
پدر:البته که نه کار خوبی کردی پسرم حالا کجاست برو بیارش تو بیرون که بده
اونهیوک به دنبال دونگهه رفت و با خودش آوردتش تو.دونگهه کمی خجالت کشید اما باین حال پیش پدر و مادر هیوکی رفت و تعظیم کوتاهی کرد
هائه:من لی دونگهه هستم از آشنا ایتون خوشبختم
پدر اونهیوک نزدیک دونگهه رفت و نگاهی به صورتش انداخت و گفت:نگاه پر نفوذی داری بعد خنده ای کرد و گفت:به خونواده ی کوچیک ما خوش اومدی
مادر:خوش اومدی پسرم از حالا تو هم مثل پسر خودمی
دونگهه از این همه محبت به شوق اومده بود خیلی وقت بود کسی باهاش اینطوری رفتار نکرده بود
با اونهیوک وارد اتاقش شد اتاق زیبایی بود چند دقیقه ای رو به اتاق نگاه کرد
دونگهه:اوه این مدال ها برای مسابقات رقصه؟
هیوکی:آره برای چند تا مسابقه که قرار امسال دوتایی توشون شرکت کنیم
دونگهه:واقعا چه عالی
هیوکی:چه طور بری یک دوش بگیری
دونگهه:باشه فکر خوبیه
دونگهه به طرف حموم رفت طولی نکشید که از حموم خارج شد تنها چیزی که بدنش رو پوشونده بود حوله ای بود که به کمرش بسته بود.اونهیوک روی تختش دراز کشیده بود و به اتفاقات امروز فکر می کرد و اصلا متوجه بیرون اومدن دونگهه از حموم نشده بو
دونگهه:هیوکی من باید کجا لباسام رو بپوشم
اونهیوک به دونگهه نگاهی انداخت ایندفعه چیزی که به چشماش می یو مد چهره ی دونگهه نبود بلکه مجذوب بدن دونگهه شده بود آروم به طرفش رفت دستی به روی سینه ی دونگهه کشید و گفت:عجب هیکلی داری
دونگهه که خجالت کشیده بود سرش رو پایین انداخت اما هیوکی دستش رو به زیر چونه ی دونگهه برد و آروم سرش روبالا آورد
هیوکی:می تونم یک چیزی بگم
دونگهه:بگو
هیوکی:من....من....من خیلی دوستت دارم
دونگهه:چی؟
هیوکی:ببین لطفا عصبانی نشو می دونم تو هیچ حسی نسبت به من نداری اما این اجازرو به من بده که عاشقت بمونم
دونگهه:داری اشتباه می کنی کی گفته من هیچ حسی نسبت به تو ندارم درواقع من هم دوستت دارم از همون لحظه ی اول که تو سالن دیدمت عاشقت شدم این منم که باید از تو اجازه بخوام عاشقت باشم حالا تو اجازه میدی؟
هیوکی:داری راست میگی
دونگهه:معلوم که راست می گم
هیوکی :البته که اجازه میدم
تو اون لحظه هر دو تاشون انقدر هیجان زده بودن که نمی دونستن چی کار کنن.اول اونهیوک شروع کرد.آروم به دونگهه نزدیک شد و با دستاش گردنشو لمس کرد و بعد لب هاشو رو لبای دونگهه گذاشت دونگهه هم برای اینکه نشون بده چه قدر دوستش داره دستاشو دور گردن اونهیوک حلقه کرد و شروع کرد به بوسیدنش.اونهیوک نم نم دونگهه رو به سمت تختش هول می داد تا جایی که اونو روی تخت انداخت و خودش هم کنارش  که نه روش دراز کشید دوباره شروع به بوسیدنش کرد انقدر غرق در بوسیدن هم بودن که فقط گاهی برای نفس گیری از هم جدا می شدن گاهی دونگهه روی اونهیوک بود و گاهی هم بر عکس.بالاخره اون شب با همه ی خوبی هاش تموم شد
چشماش رو که باز کردودید تو بغل اونهیوکه نمی خواست ازش جدا بشه به خاطر همین دوباره خودش رو به خواب زد
اونهیوک:هی هائه می دونم بیداری بیدارشو
دونگهه:می دونم دروغگوی خوبی نیستم
هیوکی:تو باشی هم چشمات نیستن وسرش رو به دونگهه نزدیک کرد و بوسیدتش
تقریبا دوهفته ای از اون ماجرا می گذشت هر روز عشق بین این دوتا بیشتر میشد معمولا هم هر دوسه شب یک بار اتفاقی بینشون می افتاد
هر چهار تاشون سر میز شام نشسته بودن که مادر اونهیوک شروع کرد
مادر:اونهیوک نمی دونی امروز چی شد.امروز با خانوم پارک صحبت کردم مثل اینکه دخترش این سونگ تازه از آمریکا برگشته و قرار دوماه دیگه برگرده چه طور زودتر کارهارو انجام بدیم؟
هیوکی:چی کار؟
مادر:منظورم خواستگاری و ایناست دیگه
هیوکی:چی ازدواج؟؟
هم دونگهه هم اونهیوک شکه شده بودن هیچ کدومشون از اتفاقاتی که افتاده بود خوشحال نبودن اما اونهیوک نمی خواست کار به جاهای باریک بکشه به خاطر همین از جاش بلند شد
هیوکی:اما من نمی تونم ازدواج کنم
مادر:چرا؟؟؟؟
هیوکی:چون من...چون من
دونگهه دست اونهیوک رو گرفت و با چشماش بهش فهموند که چیزی نگه اما آب از سر اونهیوک گذشته بود
هیوکی:من عاشق کسی هستم
مادر:خوب بگو شاید بهتر از این سونگ باشه
باز هم دونگهه مانع از گفتن شد اما اونهیوک مصمم جواب داد:دونگهه
مادر:چی دونگهه.ونگاهی به دونگهه که سرش پایین بود انداخت .پدر که تا اون موقع ساکت بود از جاش بلند شد و به طرف حیاط رفت.اونهیوک هم دست دونگهه رو گرفت و به سمت اتاقش کشوند
صبح اول دونگهه از خواب بیدار شد تمام اتفاق های دیشب مثل یک فیلم جلوی ذهنش اومد نگاهی به چهره ی اونهیوک انداخت مثل یک بچه ی مظلوم خوابیده بود.از طرفی انقدر دوسش داشت که نمی تونست ترکش کنه و چیزی بهش بگه از طرفی هم به خاطر حرفای دیشب از دستش عصبانی بود.دیشب اولین شبی بود که جدا از هم خوابیده بودند که البته جدا از نظر اونا چی باشه.هردو روی یک تخت خوابیده بودند تنها کاری که نکرده بودند این بود که هم دیگرو بغل نکرده بودند
اونهیوک که هنوز چشماش بسته بود کفت:داری به چی نگاه می کنی؟
دونگهه:به توی دیوونه آخه چرا دیشب اون حرفارو زدی؟
هیوکی:چون دوستت دارم و نمی خوام تحت هیچ شرایطی از دستت بدم
دونگهه:اما....اما
هیوکی:اما و اگر نداره من که گفتم نمی خوام/هنوز حرفش تموم نشده بود که مادر وارد اتاق شد نگاهی به هردوشون کرد انداخت و به اونهیوک گفت:هیوک جه بیا پایین پدرت کارت داره
اونهیوک سریع لباسش رو عوض کرد و به پایین رفت.با پدرش روبه روشد.سرش رو پایین انداخت.پدرش بهش نزدیک تر شد و دستش رو رو شونه ی هیوکی گذاشت.اونهیوک نگاهی از روی ترس به پدرش انداخت اما با لبخندش مواجه شد
دونگهه لباساش رو جمع می کرد.در چمدونشو بستونگاهی به اتاق انداخت تمام خاطرات این دوهفته به خاطرش اومد.چند قطره روی گونه اش لغزید باپشت دستش اشکاشو پاک کرد و به طرف در رفت اما همون لحظه اونهیوک با خوشحالی وارد اتاق شد و سریع دونگهه رو بغل کرد
دونگهه:هیوکی چی شده؟
هیوکی:پدرم...پدرم
دونگهه:پدرت چی؟چی شده؟تو که منو کشتی
هیوکی:پدرم گفته به نظر من احترام می زاره اون گفته که تو می تونی واسه همیشه با ما زندگی کنی
دونگهه دستاش سست شد و چمدونش از دستش افتاد
هیوکی:چیه خوشحال نشدی؟
دونگهه:مگه میشه خوشحال نشم.ومحکم اونهیوک رو درآغوش گرفت و به اشکاش اجازه داد تا صورتش رو بشورن.بعد از چند دقیقه اونهیوک دونگهه رو از خودش جدا کرد وبه چهرهی معصومش نگاه کرد و با آستینش اشکاشو پاک کرد
هیوکی:هائه لطفا گریه نکن من نمی خوام هیچوقت چشمات بارونی باشه
دونگهه هم به نشانه ی مثبت سرش رو تکون داد.در آخر اونهیوک نم نم به دونگهه نزدیک شد و به آرومی بوسیدتش.در اون لحظه واقعا خدارو شکر می کرد که می تونه با عشقش زندگی کنه

 

خیلی خوب نظر می خواما

فعلا بای بای



تاریخ : چهارشنبه 5 مرداد 1390 | 09:53 ق.ظ | نویسنده : fatemeh | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •