تبلیغات
Super Junior Fan Club - پارت 2....ورود به خوابگاه
سلام بچه ها خوبید با پارت دوم داستان اومد دیگه اگر چرت و پرت ببخشید زیاد هم حرف نمی زنم بپرین ادامه

لیتوک:یک دختر؟؟!!!اما این غیر ممکن
لی:هیچم غیر ممکن نیست خیلی هم ممکن
لیتوک:آخه چه طوراون یک دختر و ما10تاپسر اگه قرار باشه توی گروه با ما باشه مسلما باید باما زندگی کنه اینه که غیرممکن
لی:مگه شما به خودتون اعتماد ندارید؟آقای پارک از شما بعیده اگه تو به خودت اعتماد نداشته باشی وای به حال اعضا
لیتوک:نه آقای لی منظور من این نبود من هم از خودم و هم از اعضای گروهم اعتماد کامل دارم و مطمئنم جنبه زندگی با یک دختر رو دارن منظور من اینه که اون یک دختر بین 10تا پسر ما پیش اون نمی تونیم راحت باشیم
لی:اولا اون باید پیش شما معضب باشه نه شماپیش اون دوما من مطمئنم یک مدت که بگذره همه با هم صمیمی میشین حالا هم اگر می خواهید ازش تست بگیرید بچه هارو خبر کنید من و ایشون هم بعدا میایم.
لیتوک که دیگه تسلیم شده بود گفت:راستی آقای لی معرفیشون نکردی
لی:بله خوب ایشون خانم فاطمه هستن
لیتوک:به نظر نمیاد اهل اینجا باشی
-بله درسته من اهل ایرانم
لیتوک:اونجا دیگه کجاست
لی:وای بس کنید کلاس جغرافیا راه انداختید مطمئنم وقتی اومد توی گروهتون براتون تعریف می کنه
لیتوک:بله من رفتم
بعد از رفتن لیتوک از اتاق مدیر دوباره شروع کرد به حرف زدن با من
مدیر:خوب این پسر لیدر گروهه حالا که دیدیش مطمئنی می خوای با اونا کار کنی اونا فعلا نمی تونن وجودتو بپذیرن ولی مطمئنم بعد ها مثل کیو هیون شمارو قبول می کنن حالا چی میگی؟
-من قبول می کنم چون همونطور که می دونید من خیلی زحمت کشیدم که به اینجا برسم حالا هم نمی خوام این فرصتو از دست بدم اونا هر طور که بامن رفتار کنن مهم نیست این هدفمه که برام مهمه
لی:پس پاشو بریم
من در افکارم:حالا فکر می کنن چی هستن لابد 10تا پسر از خود راضی با اینکه هنوز کیو هیون رو ندیدم ولی خیلی دلم براش می سوزه بیچاره خدا می دونه اوایل از دست اینا چی کشیده؟
.
.
.
من و آقای لی بعد از نیم ساعت وارد سالن تمرین شدیم یک میز بزرگ توی سالن بود و پشت اون میز 5تا پسر نشسته بودن لیدر گروه رو می شناختم یک چهره ی دیگه هم برام آشنا بود درسته همون پسری که توی آسانسور بود فکرنمی کردم که بخوام با اون هم گروه بشم مدیر من رو به وسط سالن فرستاد و خودش یک گوشه ای ایستاد


یسونگ:خوب برامون یک چیزی بخون
من تا حالا جلوی هیچکس نخونده بودم بنابراین کمی هول شدم اما سعی خودم رو کردم تا خیلی خوب بخونم.شروع کردم به خوندن چشمام رو بسته بودم تا بتونم خودم رو بهتر کنترل کنم

بعد از اینکه خوندنم تموم شد همون پسره ی توی آسانسور گفت:خوب الان برات یک آهنگ میزارم تو باید بتونی 5 دقیقه بداهه برقصی
منو نجمه زیاد رقص ابداعی داشتیم به خاطر همین برای رقص مشکلی نداشتم و همون طور که قبلا تمرین می کردیم رقصیدم.بعد از 5دقیقه آهنگ تموم شد و من هم از حرکت ایستادم چیزی که شنیدم صدای کف زدن مدیر بود(بچه ها خدایی این الان چهره ی خوب لی سومانه!!(
مدیر:خوب به نظرتون چه طور بودمطمئنم راضی هستید من و فاطمه میریم به دفتر من شما هم همین جا فکراتونو بکنید و به من خبر بدید

جمع پسرا
لیتوک:خوب نظرتون چیه؟چه طور بود؟
یسونگ:به نظر من صداش فوق العاده بود خیلی هم خوب می خوند توی صداش هیچ لرزشی نبود
ریووک:آره موافقم خیلی خوب هم زیزوبم صداش رو کنترل می کرد
یسونگ:موافقم
لیتوک:خوب نظر شما دوتا چیه؟
اونهیوک:خوب بدنش انعطاف داره انگار چندین ساله که می رقصه و این خیلی خوبه
دونگهه:آره درسته خیلی خوب هم می تونه پاهاش رو کنترل کنه تازه وقتی می رقصه خیلی دوست داشتنی میشه
لیتوک:چی؟؟؟
دونگهه:هیچی ...می گم در کل قشنگ میرقصه
لیتوک:آها...خوب پس همه موافقید دیگه
یسونگ:آره به نظر من میتونه با تمرین به ما برسه
.
.
.
دفتر مدیر
لیتوک:ما همه موافقیم
لی:می دونستم خوب چه طوره از امشب با شما باشه یکی از بچه ارو بفرست تا با فاطمه بره وسایلشو بیاره خوابگاه
لیتوک:باشه لطفا با من بیاید
با لیتوک رفتم بیرون از اتاق اون 4تا پسر هم اونجا بودن
لیتوک:معرفی می کنم ایشون یسونگ ایشون اونهیوک ایشون ریووک و اشون هم دونگهه هستی من هم اسمم لیتوکه ایشون هم فطمه هستن بچه ها
-از آشناییتون خوشبختم امیدوارم با هم خوب کار کنید
لیتوک:خوب یکی باید یا فاطمه بره تا وصایلشو بیاره خوابگاه
اونهیوک:من میرم
در بین را رفتن به هتل هیچ حرفی بینمون ردوبدل نشد اما موقع برگشت اونهیوک سر صحبت رو باز کرد
اونهیوک:شما اهل اینجا نیستی نه
-شما نه همون تو کافیه من اینجوری راحت ترم نه اهل اینجا نیستم من از ایران میام
اونهیوک:ایران دیگه کجاست؟راستی اسمت چی بود؟
-ایران یک جایی نزدیک عربستان و جزو کشور های خاورمیانه است اسمم فاطمه است
اونهیوک:فاطمه...اسمت کمی برام سخته می تونم فاطی صدات کنم
-البته
اونهیوک:توهم می تونی هیوکی صدام کنی خوب رسیدیم اینجا خوابگاهه


داخل خوابگاه
لیتوک:اوه اومدید خوب فاطمه بیا اینجا باید با بچه ها آشنا بشی این هیچول سیوون سونگمین کیوهیون و ایشون هم شیندونگ بقیه رو هم که میشناسی
-آه بله من هم فاطمه هستم امیدوارم با هم خوب کار کنیم راستی اگر گفتن اسمم براتون سخته می تونید فاطی صدام کنید
لیتو:اتاق دونگهه رو براتون آماده کردم دونگهه از این به بعد تو تو اتاق من می خوابی
دونگهه:ولی آخه...
لیتوک:آخه نداره راستی اگر خواستی می تونی شب ها موقع خواب در اتاق رو قفل کنی
-چرا باید این کارو بکنم ما دیگه با هم یک گروهیم من لزومی به این کار نمی بینم من به همتون اعتماد دارم امیدوارم شما هم به من اعتماد کنید
لیتوک:بله درسته...
ریووک:دنبالم بیا اتاقتو نشونت میدم
-ممنون ووکی  اشکالی نداره که اینطوری صدات کنم
ووکی:نه اشکالی نداره خیلی هم خوبه از این طرف
سیوون:چه زود پسر خاله شد
کیو:وجود یک دختر توی گروه چه با حال حالا فنا چی کار می کنن راستی ای کاش سنشو ازش می پرسیدم
سونگمین:سنش به چه کار تومیاد؟
کیو:می خوام ببینم از من کوچیکتره یا نه اگه کوچیکتره هرچی بهش گفتم باید بهم گوش کنه
لیتوک:تو این یک مورد عقلت درست کار کرد از تو کوچیکتره 22 سالشه
کیو:آخ جون حالا کوچکترین عضو من نیستم هر وقت هم که بخوام باید باهام گیم بازی کنه
سونگمین خنده ای کرد و موهای کیو رو بهم ریخت
کیو:مییییییییییییینی؟!
سونگمین:فکر کنم اون از توبزرگتر باشه چون عقل تو قد یک بچه 5ساله است
کیو:داشتیم مینی؟؟؟


لطفا نظراتون رو بگید اگه جالبه ادامشو بزارم
راستی باید بگم که نجمه دخترعمه ی منه ما با هم هم سنیم البته من 5ماه بزرگترما مثل ایونهه فاصله سنیمون فقط 5ماهه بههههههههله
حالا هم برید سه چهارتا نظر بدید



تاریخ : یکشنبه 6 شهریور 1390 | 05:29 ب.ظ | نویسنده : fatemeh | نظرات

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •