تبلیغات
Super Junior Fan Club - Stand By Me! part1

هایییییییییییییییییییییی!

منم اومدم!ماشالله فاطمه خانوم حسابی اینجا رو آب و جارو زد تا ما قدم رنجه کنیم.......

اهه اهه اهه بچه ها.....دیدین اینکیگایوی آخر سوجو رو؟؟آخییییی این آخرین اجرای هیچول بود.....الهی دیدین لیتوک چجور گریه میکرد؟؟منم نشستم های های باهاش گریه کردم......تازه بعد از هیچولم لیتوک و یسونگ میخوان برن سربازی......الهیییییییی تا دوسال نمیبینمشون......اهه اهه

بفرمایین داستان رو بخونین فقط هرکی نقشش کم بود بیخیال دیگه ایشالله با پسرا براتون جبران میکنم

نسترن:واااااااای......سونگ مین.....کیوهیون......دونگهه.......شاینی ......مینهو......

نیلوفر:نه......پاک خل شده......

نسترن:اف ایکس......امبر.....ویکتوریا......

نیلوفر:واااای......بس کن دیگه دیوونمون کردی....عین این ندیده ها.....خوبه هر روز داری همشونو تو تلویزیون میبینیا......

نسترن چشماشو تنگ کرد و به نیلوفر نگاه کرد:یعنی تو میگی اصلا خوشحال نیستی که داری با اونهیوک هم کمپانی میشی؟؟

نیلوفر با قاطعیت سرشو گرفت بالا تا بگه نه که یهو اونم شروع کرد با نیلوفر جیغ زدن:وااااای خدایا یعنی میشه من اونهیوکو از نزدیک ببینم؟؟

نسترن با خنده جواب داد:اون که معلومه.....خیرسرت تو الان خواننده ایا....حتما یه جا از نزدیک میدیدیش ولی هم کمپانی بودن با اونا یه چیز دیگست.....

فاطمه:اگه اون DSP(خدا لعنتش کنه....)بیشعور با اون رئیس بیشعورتر از خودش قرارداد ما رو لغو نمیکرد ما عمرا میومدیم با SMی قرارداد ببندیم که اینهمه گیر و گور بهمون بده و آخرشم بگه نه........

نسترن اومد بغل فاطمه نشست:چته تو؟؟از صبح تا حالا که فهمیدی باید تست بدیم ریختی بهم....حالا یه تسته دیگه به جایی بر نمیخوره که......

فاطمه:چرا.....به شخصیت من برمیخوره.....یعنی چی آخه؟ما تا حالا یه آلبوم دادیم بیرون و الان داریم رو آلبوم دوممون کار میکنیم بعد برمیگرده به ما میگه خواننده ی نوپا؟؟میگه اگه به خاطر قیافه هاتون نبود عمرا اگه میزاشتم حتی تست هم بدین.....

نسترن:بیخیال بابا....به جاش فکر کن داری با شاینی ها هم کمپانی میشی.....

فاطمه:من از شاینی ها خوشم نمیاد......

مبینا:چرا؟؟به نظرم اونا و دبل اسا از همشون مهربون ترن....البته با بقیشئن زیاد رفت و آمد نداشتم.....

فاطمه:یجور میگه رفت و آمد، آدم فکر میکنهحالا چه خبره.....همش دوبار دیدیشونا......

مبینا:ولی.......

سوزی:واااااااااااای.........سرم رفت.....بس کنین دیگه....این آنا هم لال مونی گرفته......هوووووی آنا......خیر سرت لیدریا........

آنا:هان؟؟

نسترن:عاشق شدی رفت خواهر.....آخی داداشی بیا آنات داره پرپر میشه.....لحظه دیدار نزدیک است غصه مخور.......(داداش=موجودی از جنس مذکر که مجهول الهویه است!)

همه به شیطنتش خندیدند.تا رسیدن به محل کمپانی نسترن و نیلوفر اونقدر درباره ی سوپرجونیورا حرف زدن که داد دخترا بلند شد.

___________________

[ساختمان کمپانی!]

آرزو:وااااااای خدایا!بچه ها برج نامسان تا کجای اینه؟؟

نازنین:ببند اون فکو......آبرومون رفت......عین این ندیده ها......

سارا:اونجا.....اونا......SNSD نیستن؟؟

آرزو:چرا خودشونن....وای چه زشت......فکر کن دقیقا روزی که ما اینجاییم اونا هم بیان.....

آنا:همچین تصادفیم نیست......یادتون نرفته که ماها قراره تست بدیم......

سارا:یعنی اونا هم قراره.......واااااااای آنا چرا زودتر بهم نگفتی؟؟

آنا:اگه میگفتم که از استرس پاتو از خونه بیرون نمیذاشتی سارا خانم......

فاطمه:بازجوییاتون تموم شد؟؟بریم؟؟

نازنین:یعنی تو میخوای بگی که اصلا استرس نداری که گروه SNSD میخوان ازت تست بگیرن؟؟

فاطمه:نخیر....جون از قبل میدونستم.....تازه فقط اونا هم نیستن.....اف ایکس و شاینی و سوپرجونیور هم هستن.......

نسترن:بچه ها بزارین اونا برن تو بعدش ما بریم.....نگاتونم کردن فقط بهشون لبخند بزنین.....

دخترای ای ان اس دی(!!)بدون اینکه بهشون نگاه کنن وارد کمپانی شدن.....

نسترن:دستشون درد نکنه.....عجب استقبال گرمی.....بریم دیگه....انتظار فرش قرمز داشتیم که ننداختن برامون.......

آنا:دخترا یه لحظه...... و همه رو جمع کرد.

آنا:ببینین الان که وارد اونجا میشیم ممکنه کلی از خواننده های معروف و مورد علاقتون رو ببینین.....خواهش میکنم دیوونه بازی درنیارین...هی اوپا اوپا نکنین....خیلی معمولی....اگه سلام کردن جوابشونو میدیم......اگه نه هم که بیخیال راه خودمون میریم....مهم نیست که الان اون تو چه اتفاقی بیوفته....چه قبولمون کنن چه نه ما خودمونو نمیبازیم.....مطلقا کسی گریه و زاری راه نمیندازه......به امید موفقیت....فایتینگ (هرچی حرف نزده بودم یهویی جبران شد!)

بقیه دخترا هم بعد از گفتن یه فایتینگ بلند وارد کمپانی شدن.

____________________

مبینا:اوناها....دفتر رئیسشون باید اون باشه.....

نیلوفر پوشه پروفایل هاشون رو دست آنا داد و بعد از درست کردن موهاش یه نگاه اجمالی بهش انداخت و گفت:خوبی.....برو.....فقط کاشکی میشد اون سیخ سیخی های موهات رو بچینم.....(آی گفتی....خودمم عاصی شدم از دستشون....)

آنا لبخندی زد و دستشو بالا برد و چندتا ضربه آروم به در زد.بعد از شنیدن صدای مردونه ای که اونا رو به داخل دعوت کرد دستگیره رو چرخوند و درو باز کرد.همینکه دخترا وارد اتاق شدن..........



تاریخ : دوشنبه 7 شهریور 1390 | 01:29 ب.ظ | نویسنده : Anna | Nazaration

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •