تبلیغات
Super Junior Fan Club - ما چند نفر پارت4

سلام علیکم

حرفی برای زدن ندارم برید ادامه مطب

سونگمین:بدتر از اون.وبه طرف مااشاره کردچشم همه چهارتا شده بود و هیچکس نمی دونست ماجرا از چه قرار
وضعیت من و کیو:من روی پتوم خوابیده بودم و بالشم روتو بغلم گرفته بودم از اونجایی که کنار تخت کیو خوابیده بودم یک پام روی تخت کیو بود ودست کیو روی پای من قابل توجه این که من تاپ و شلوارک تنم بود و کیو فقط یک شلوارک
.
.
.
سونگمین:کیووووووووووووو!!!
کیو:ها ها چی شده؟؟
سونگمین:چی کار کردی کیو؟
کیو:به خدا هیچی چی شده چرا همتون اینجایین
ریووک:به بغل تختت یک نگاهی بنداز
وقتی کیو بغلشو نگاه کرد و دید من توی اتاقش خوابیدم ومخصوصا اینکه دستش روی پای من بود شکه شد و پای منو گرفت و پرت کرد پایین با این کارش منم بیدار شدم.
کیو:تو اینجا چی کار میکنی؟!
من با بی حالی:دیشب رو مگه یادت نمیاد
دونگهه که تازه به کنار جمع اومده بود گفت:دیشب؟
-آره دیگه کیو یادت نمیاد دیشب چی شد
کیو:آها یادم اومد.وخنده ای کردوبلندشد
سونگمین:خیلی بی معرفتی کیو
کیو:مگه چی شده اتفاق خاصی نیفتاده که فقط یک شب بود
لیتوک:یک شب چی چی بود؟؟
ودست کیو رو میگیره و با خودش میبره و رو به من میگه توهم بیا پایین.لیتوک من و کیو رو کنار هم مینشونه
لیتوک:کیو برام قشنگ تعریف کن که دیشب چه اتفاقی افتاد؟این سوال موقعی گفته شد که همه دور ما حلقه زده بودن ومنتظر جواب بودن
کیو:هیچ اتفاق خاصی نیفتاد فقط اینکه...
لیتوک:فقط اینکه چی؟
کیو:فقط اینکه اون می ترسید
هیچول:یعنی چی می ترسید؟
سیوون:وا این کار که ترس نداره من که تا حالا هیچ دختری رو ندیدم که از این کار بترسه
لیتوک:خفه لطفا پس یعنی تو اقفالش کردی
سیوون:اعصاب نداره ها
لیتوک:هی شنیدم چی گفتی،کیو جوابمو بده
کیو:نه نه من اقفالش نکردم اون خودش اومد تواتاقم
لیتوک:فاطمه چرا این کارو کردی؟جوابمو بده(باداد،هی لیتوک خان سر من داد نزن(
-من..من فقط ترسیده بودم
یسونگ:ولی قبل از اینکه اتفاق بیوفده چه طور ترسیدی
-ولی اتفاق افتاده بود
ریووک:اصلا ماجرا از چیه؟
اونهیوک:اه چرا انقدر گیج بازی در میارین فاطی تو از چی ترسیدی که رفتی تو اتاق کیو؟
-از رعدوبرق
دونگهه:فقط..فقط همین یعنی هیچ اتفاقی بینتون نیفتاد؟
کیو:نکنه منظور شما...وبا صدای بلند شروع کرد به خندیدن.هه هه فاطمه اینا فکر کردن ما...مادیشب...با هم بودیم
-چییییییییییییییی؟؟؟!!!
من و کیو حالا نخند کی بخند .فقط لحظه ای چهره ی دونگهه رو دیدم که نفس راحتی کشید و رفت
.
.
.
تقریبا یکی دوهفته ای گذشته بود من با پسرا خیلی صمیمی شده بودم.اما یک چیزی آزارم میداد اونم عشقم نسبت به دونگهه بود.احساس می کردم حسابی عاشقش شدم ولی اون حتی به من نگاه نمی کرد.چندبار سعی کردم بهش نزدیک بشم ولی اون همش ازم دوری می کرد

از نگاه دونگهه
فکر می کنم توی این دوهفته حسابی عاشقش شدم ولی اون هیچوقت نخواست کنار من باشه(کی گفته؟؟)همیشه اونهیوک کنارش بود.اونا همو دوست داشتن و من باید طوری رفتار می کردم که همه چیز خوبه در حالی که اینطور نیست وقتی می بینم با اونهیوکه و فقط به اون لبخند میزنه قلبم هزار تیکه میشه(قربون قلبت برم خودم تیکه هاشو برات جمع می کنم)


جمع پسرا
لیتوک:تا یکی دوماه دیگه باید خودمون رو برای آلبوم ششم آماده کنیم راستی یکی از موزیک ویدئوهای آلبوم برای تو فاطمه
-من؟چرامن؟
لیتوک:تو باید یک آهنگ رو تک بخونی البته مدیر گفته یک فکرایی داره مثل اینکه یکی از ما قرار با تو توی موزیک ویدئو باشه
-یعنی باهام می خونه
لیتوک:فکرنکنم فقط توش بازی می کنه


هرکی مشغول یک کاری بود که صدای شکستن چیزی از توی آشپز خونه همه ی هواس هارو پرت خودش کرد
ریووک:چیزی شکست؟
-من میرم ببینم چی شده؟
واردآشپزخونه شدم دونگهه درحالی که می خواست شیشه خورده هارو جمع کنه دستش رو بریده بود.خیلی هول کردم برای چند دقیقه مخم هنگ کرد.ولی بعدش سریع جعبه ی کمک های اولیه رو گرفتم و رو به روش نشستم.دستش رو گرفتم.اولین بار بود که دستش رو می گرفتم و این چه قدر شیرین بود.اما دستش رو از دستم کشید دوباره گرفتمش و شروع کردم به پانسمانش.تمام مدتی که دستش رو گرفته بودم حتی بهم نگاه نکرد.منم بعد از پانسمان دستش بدونه کوچکترین نگاهی از آشپز خونه رفتم بیرون و به سمت اتاقم رفتم.
کیو:این چش شد؟
ریووک:من میرم ببینم چی شده؟
ریووک وارد آشپزخونه شد و دونگهه رو همون طور مات و مبهوت که روی زمین نشسته بود دید.
ریووک:دونگهه چی شده؟دستت؟
هنوز دونگهه عکس العملی نشون نمی داد و مستقیم به جلو خیره شده بود
ریووک:دونگهه...دونگهه کجایی؟
دونگهه سریع از جاش بلند شد و از آشپز خونه زد بیرون و به سمت اتاقش رفت.
یسونگ:وا این یکی چش بود؟
کیو:لابد الان ووکی هم میاد میره تو اتاقش
توی اتاق،دونگهه
دونگهه:چرا نگام نکر ..چرا؟اما وقتی دستم رو گرفت انگار همه ی دنیا رو بهم داده باشن ولی چرا اون کارو کردم نباید با کشیدن دستم ناراحتش می کردم اه من چه قدر احمقم...گرچه فکر نکنم اصلا ناراحت بشه به هر حال اون حتی به من نگاه نمی کنه چه برسه به فکر کردن
توی اتاق،خودم
-خیلی نامردی لی دونگهه چه طور نمی تونی ببینی من دوستت دارم وقتی دستتو گرفتم...اما تو نامر حتی نگاهمم نمی کنی آه نجمه کجایی؟(راسشو بگو کجایی الان پیشه...داری...)ای کاش اینجا بودی و آرومم می کردی(انقدر آرومم میکنه که دیگه نگو).یعنی به کسه دیگه ای علاقه داره؟اگه اون روزی برسه که بخواد عشقشوبه ماها معرفی کنه فکرنکنم بتونم طاقت بیارم نمی تونم ببینم اون چشمای مظلوم و معصوم مال کسه دیگه ای به غیر از من باشه.
توی همین فکرا بودم که در اتاق به صدا در اومد
-بیاتو
هیوک:سلام مهمون نمی خوای
-چرا بیا تو
هیوک وارد اتاق شد و روی تختم کنارم نشست:نمی گی چی شده؟
-هیچی فقط کمی خسته بودم اومدم استراحت کنم
هیوک:از کی تا حالا با چشمای خیس استراحت می کنن
اصلا متوجه اشکایی که ریخته شده بودن نشدم حتی موقع اومدن هیوک هم پاکشون نکرده بودم
هیوک:دونگهه چیزی گفته؟
-نه موضوع این نیست فقط خسته ام
هیوک:اگر هر مشکلی برات پیش اومد بهم بگو من همیشه در کنارت می مونم
-ممنونم هیوکی تو دوست خیلی خوبی هستی
هیوک:پس فعلا شب بخیر
-شب بخیر هیوکی خواب های خوب ببینی
.
.
.
.
تقریبا دوروز بعد از اون ماجرا می گذشت توی اتاق نشسته بودم و به عکسای هیون جونگ نگاه می کردم که همون لحظه ریووک درو باز کرد و وارد اتاق شد.اما من اصلا متوجه اومدنش نشدم اومد نزدیکم و سرش رو نزدیک سرم آورد و به عکسانگاه کرد همون لحظه من سرم رو برگردوندو و ریووک جاخوردوافتادزمین.
ریووک:وای فاطی ترسوندیم
-من تورو ترسوندم یا تو منو
ریووک:ببخشید اومدم صدات کنم واسه ی شام ولی اصلا حواست نبود
-خیلی ممنون میل ندارم می خوام تنها باشم
ریووک:خیلی خوب باشه شامت رو برات کنار می زارم اگه گرسنه شدی برو بخور
-ممنون ووکی
جمع پسرا
ریووک:فکر کنم فاطی عاشقه
یسونگ"یعنی چی عاشقه؟
ریووک:الان رفتم تو اتاقش اصلا حواسش نبود رفتم دیدم داره به عکسای کیم هیون جونگ نگاه می کنه چشماشم قرمز شده بود معلوم بود گریه کرده
اونهیوک:شاید از چیز دیگه ناراحت بوده یا مثلا یکی از طرفداراشه و انقدر دوسش داره که براش گریه کرده
ریووک:نه توی عکس خود فاطی هم بود هم دیگرو بغل کرده بودن و عکس گرفته بودن
هیچول"شای قبلا هم دیگرو دوست داشتن؟
سیوون:فکر کنم همین طور باشه من چند بار دوست دختر هیون رو دیدم و مسلما اون فاطی نبود
کیو:میگم شاید فاطی هنوز هیون رو دوست داشته باشه ولی هیون بهش خیانت کرده
سونگمین:شاید
کیو:میگم بچه ها بیاین بریم از هیون انتقام بگیریم
مینی:باز تو حرف زدی کیو یک خورده فکر کن بعد حرف بزن
لیتوک:ما هنوز نمی دونیم ماجرا از چیه یکی باید بره باهاش صحبت کنه بفهمیم موضوع از چه قراره؟
هیچول :من با هاش صحبت می کنم
توی اتاق

به نظرتون چه اتفاقی میوفته؟
خوب دیگه سفارش نکنم نظر خیلی بدین تعداد نظرات واقعا کمه آدم دست و دلش به تایپ نمیره وگرنه کلی از داستان آماده است اگه نظرات خوب باشه دوشنبه قسمت بعدی رو می زارم تازه به جاهای جالب داستان می رسیم حالا یک چیزی بگم بین خودمون باشه قرار سه نفر دیگه هم به جمعمون اضافه بشن که ایشالا با اومدنشون داستان فکر کنم از اول تا آخرش طنز بشه
منتظر این سه تن باشید



تاریخ : شنبه 2 مهر 1390 | 01:43 ب.ظ | نویسنده : fatemeh | نظرات

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •