تبلیغات
Super Junior Fan Club - ماچندنفرپارت5
بفرماییدادامه

توی اتاق
هیچول:می تونم بیام تو
-البته بیاتو
هیچول:ببین یک چیز هایی از ریووک شنیدم توهم که می دونی من باید از همه چیز سر در بیارم خوب پس سوالاتم رو شروع می کنم.
-فکر می کردم ریووک بهتون بگه اشکالی نداره هر سوالی داری بپرس
هیچول:خیلی دوسش داری؟
-بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی
هیچول:خیلی وقته باهم بودین
-آره از بچگی
هیچول:پس عشقتون عمیق بوده
-آره درسته ما از بچگی هم عاشق هم بودیم هیچوقت نمیذاشت کوچیکترین آسیبی بهم برسه هروقت بابامون دعوامون می کرد نمیذاشت گریه کنم و بغلم می کرد و آرومم می کرد
هیچول:که اینطور...وایسا ببینم باباتون،مگه باباتون یکیه؟
-خوب آره دیگه هم بابامون هم مامامون
هیچول:شما ها ... نکنه...شماها
-بله درسته خواهروبرادریم
هیچول:به چی فکر کردیم چی شد ما فکر می کردیم شما ها...
-می دونم می دونم لابد فکر کردین ما قبلا باهم دوست بودیم الان از هم جدا شدیم و ازاین مزخرفات آخه من نمی دونم شماها 10تا مغزو رو هم می زارید به این نتایج می رسید اون که از اون فکرتون راجب منو کیو اینم از این
هیچول:هی تو با بزرگترت درست صحبت کن اصلا بگو ببینم چرا نمی ری پیشش؟
-اگه می دونستم کجاست که می رفتم پیشش
هیچول:یعنی تو واقعا نمی دونی هیون کجاست؟
-نه..وایسا ببینم تو اسمشو از کجا می دونی؟
هیچول:به خاطر اینکه من اونو می شناسم یعنی هممون اونو می شناسیم برادر جناب عالی خواننده تشریف دارن
-یعنی اونم اینجاست و به آرزوش رسیده یعنی من می تونم بعد از 5 سال ببینمش؟
توی اون لحظه هیچول تنهام گذاشت راحت باشم
جمع پسرا
هیچول:خاک بر سر همتون با این فکر کردناتون
یسونگ:وا چرا بدوبیره میگیچی شده مگه؟
هیچول؟بابا طرف داداشش دراومد نه عشقش
کیو:یعنی هیون برادر فاطیه؟
دونگهه خنده ای کردو از جمع دور شد اونهیوک همونطور که به دونگهه نگاه می کرد گفت:می دونستم..
ریووک:چی رو؟
هیوک:این که برادرشه دیگه
هیچول:هیوک جان اگه می دونستی مرز داشتی نگفتی که ما انقدر ضایع نشیم
هیوک:خوب حالا
شیندونگ"خوب چرا حالا هم دیگرو نمی بینن؟
هیچول:فاطی اصلا نمی دونست هیون اینجاست
لیتوک:خوب چه طوره کمکشون کنیم هم دیگرو ببینن
کیو:من الان زنگ می زنم به هیون  فردا صبح بیاد اینجا
هیوک:فکر خوبیه فقط یه وقت لو ندی ماجرا از چیه
کیو:خیلی خوب فهمیدم
.
.
.
.
فردا صبح
ریووک:مطمئنی تا قبل از بیدار شدنش میاد؟
کیو:آره بهش گفتم صبح زود بیاد اینجا فکر کنم تا 10دقیقه دیگه بیاد
سیوون:حالا چه طوری به اون یکی خبر بدیم که پس نیوفدههیچول:وا وونی چرا پس بیوفده بعدشم لازم نیست بهش خبر بدیم وقتی از خواب بیدار شد اومد پایین خودش هیون رو میبینه دیگه البته شاید
سیوون:چرا شاید؟
هیچول:می ترسم یه وقت زودتر بیدار شه
هیوک:فکر نکنم احتمالا دیشب خیلی به این موضوع فکر کرده تا نیمه های صبح نخوابیده به خاطر همین دیر بیدار شده
سونگمین:تواز کجا میدونی تا نیمه های صبح نخوابیده؟
هیوک:خوب راستش دیشب خوابم نمی برد ازاتاق زدم بیرون دیدم فاطمه رفت توی حیاط اول می خواستم برم پیشش ولی گفتم تنها باشم بهتره
لیتوک:کار خوبی کردی
همه در حال حرف زدن بودن که صدای زنگ در شنیده شد.همه مطمئن بودن که کیه به خاطر همین کیو رفت و درو باز کرد بهد از چند دقیقه هیون و دوستش اومدن توی خونه.
هیون:سلام بچه ها چرا گفتین اول سر صبح بییم اینجا
کیو:هی هیون بیا اینجا..ببین ما یک عضو جدید داریم می خواستیم بهت معرفیش کنیم
هیون:آره شنیدم که یک عضو جدید دارین مثل اینکه دخترم هست نه
سونگمین:آره دختره
هیون:حالا چرا می خواین به من معرفیش کنید؟
-پسرا من بیدار...
دیگه نتونستم به حرفم ادامه بدم یعنی واقعا چیزی رو که جلوم میدیدم واقعیت داشت یعنی خواب نبودم چندبار به صورتم زدم اما همه چیز واقعی بود زیر لب آروم زمزمه کردم هیون.نگاهمون به هم بود و من خیلی آروم از پله ها پایین می اومدم انقدر رفتم تا به نیم قدمیش رسیدم باورش برام سخت بود.هیون درست جلوی من ایستاده بود بهد از 5سال.یکلحظه احساس کردم قطره های اشک صورتمو گرم کردولی سریع به پریدم تو بغل هیون.
هیون:فاطمه این تویی باورم نمیشه تو اینجا چی کار می کنی
-هیون دلم برات خیلی تنگ شده بود چرا هیچ خبری از خودت ندادی هان هان؟
هیون:نمی تونستم واقعا نمی تونستم.منم دلم برات تنگ شده بود
هیون منو از خودش جدا کرد و به صورتم خیره شد
هیون:چه قدر بزرگ شدی واسه خودت خانومی شدی(هیون الان نقش خان داداش رو ایفا می کنه)
کیوجونگ:هی هیون میشه بگی چه خبره این خانوم کیه؟
یسونگ:کیو جونگ اون خواهرشه
کیوج.نگ:خواهر!مگه هیون خواهرداشت
سیوون:ظاهرا که اینطوره
توی اتاق،من و هیون
-این همه مدت این جا بودی و از خودت خبر ندادی
هیون:گفتم که واقعا نمی تونستم حالا اینارو ول کن تو اینجا چی کار می کنی چه طور تونستی بیای کره و با سوجو هم گروه بشی بابا چه طور اجازه داد؟
-اون کاملا مخالف بود و هنوز هم هست مامان و عمه کلی باهاش حرف زدن تا اینکه راضی شد من بیام ولی گفته اگه برگردم جایی توی اون خونه ندارم
هیون:اصلا مهم نیست از این به بعد من پیشتم راستی نجمه چه طوره دلم براش تنگ شده
-خبر زیادی ازش ندارم فقط اینو می دونم که داره کاراشو درست می کنه تا بیاد اینجا
هیون:چه خوب،راستی اگه بخوای می تونی با من بیای اگه اینجا راحت نیستی می تونی با من زندگی کنی
-اوه نه من اینجا خیلی راحتم پسرا واقعا مهربونن و با من خوب رفتار می کنن من باید اینجا بمونم
هیون:خوبه پس بهت سر می زنم بهتره الان بریم پایین تا داد اینا در نیومده
هیون داشت بلند می شد که من دستش رو گرفتم
هیون:چیزی شده
-خواهش می کنم دیگه تنهام نزار هیون(خوبه عاشق هم نبودیم)
هیون:البته که دیگه تنهات نمی زارم من دیگه اشتباه قبل رو تکرار نمی کنم و تا ابد پیش خواهر کوچولوی خودم می مونم
.
.
.
بیرون از اتاق
کیو:بچه ها دارن میان بیرون برید یک جا بشینید
سونگ مین:کیو خیلی بده که فال گوش وایستادی
کیو:ا مینی گیرنده

 

هیون:ممنونم بچه ها واقعا نمی دونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم
دونگهه:مگه همین زبونی که داری چشه
یسونگ:دونگهه!!
-منم از همتون ممنونم اگه می دونستم این طوری میشه زودتر بهتون می گفتم
هیون:کیوجونگبهتره بریم تا بقیه دادشون در نیومده
کیو جونگ:فکر خوبیه خداحافظ بچه ها خداحافظ فاطی
هیون:تو چرا انقدر زود پسر خالاه شدی فاطی چیه فطمه دیگه نبینم اینطوری صداش کنی ها
اونهیوک:ما هم نمی تونیم؟
هیون:در رابطه با شما خدش میدونه من با کیو جونگ بودم
کیجونگ:توهم هی من بدبختو ضایع کن باشه.خداحافظ فاطمه خانم
-خدافظ

بله این قسمتم تموم شد منتظر قسمت های بعد باشید نظر هم فراموش نشه لطفا



تاریخ : سه شنبه 5 مهر 1390 | 05:10 ب.ظ | نویسنده : fatemeh | نظرات

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •