تبلیغات
Super Junior Fan Club - ماچندنفرپارت6

سلام

بفرماییدادامه

من این روزا چرا حرفم نمیاد

بعد ازرفتن هیون و کیو جونگ من و پسرا دور هم نشسته بودیمتا اینکه هیوک پیشنهادی داد

اونهیوک:چه طوره امروز یه جشن کوچولو بگیریم هان؟

کیو:موافقم من جشن خیلی دوست دارم

هیچول:منم موافقم لیتوک نظرت چیه؟

لیتوک:منم موافقم

-پس غذا بامن،من غذارو آماده می کنم

ریووک:پس منم کمکت می کنم

-ممنون ووکی

تصمیم گرفتم برای پسرا غذای ایرانی درست کنم.بهترین غذای هم که به فکرم رسیدقورمه سبزی بود.واردآشپزخونه شدم.پشت سرمریووکواردشد.

ریووک:می خوای چی درست کنی؟

-یک غذای ایرانی

ریووک:یک غذای ایرانی حالا چی هست؟منظورم اینه که می خوای چی درست کنی؟اسمغذاش چیه؟

-قورمه سبزی

ریووک:جورمه چی چی؟

-جورمه چی چی نه قورمه سبزی لطفا  اون گوشت هارو خورد کن به صورت خورشتی باشه

ریووک:خورش چی؟

-هیچی منظورم اینه که کوچیک کوچیک خوردشون کن

کیو:کمک نمی خواین؟

-واقعا می خوای به ما کمک کنی؟

کیو:آره خوب مگه من چمه بهم نمیاد

-نه خوب اصلا بهت نمیاد

کیو:خیلی ممنون

-خوب حالا ناراحت نشوپس بیالوبیا هارو بشور بزارتو آب تا خیس بخوره

درست کردن قورمه سبزی کار سختی نبود اما با وجود کیو و ریووک که مدام از مواد غذایی سوال می کردن برای من مثل شکافتن اتم بود.بالاخره تونستیم غذایی درست کنیم.همه چیز رو آماده کردیم وروی میز چیدیم.من و کیو و ریووک رفتیم تا بقیه رو برای نهارصدابزنیم.

ریووک:من یسونگ ولیتوکوسیون وهیچول رو صدا می زنم

کیو:پس منم شیندونگ وسونگ مین و اونهیوک و رو خبر می کنم.

-پس من چی من به کی خبر بدم شما ها که می خواین به همه خبر بدین

ریووک:اوه راست میگی ...اما دونگهه هنوز مونده برو به اون خبر بده

آخه چرا من باید این کارو می کردم؟از همین الانش استرس داشتم چه برسه بخوام باهاش حرف بزنم

اتاق دونگهه

-می تونم بیام تو

دونگهه:بیا تو

-اومدم تا..تا برای نهار خبرتون کنم لطفا بیاین پاین نهار حاظره

دونگهه:ممنون الان میام

-وای چه قدر وسایلتون قشنگه این چیه؟

دونگهه:این موزیکال خیلی برام عزیزه

-خیلی قشنگه...یک هدیه است؟

هائه:آره...از برادرم دونگهوا گرفتمش

-اوه هیوکی برام تعریف کرده واقعا متاسفم

هائه:می تونی برش داری

-چرا این چیز مهمی رو بهم میدی...نه من نمی تونم قبولش کنم

هائه:چون...چونخواستم به خاطر ورودت به گروه هدیه ای بهت داده باشم

-ممنون قول میدم خیلی خوب ازش نگه داری کنم هائه...آه آهببخشید حواسم نبود دونگهه

هائه:مهم نیست بهتره بریم نهار بخوریم

اون موزیکال شد تمام زندگیم.یه حسی بهم می گفت دوسم داره.از اینکه دونگهه عزیزترینهدیشوبهم داده فوق العده خوش حالم یک خوش حالی وصف نا شدنی.یعنی انقدر براش ارزش داشتم یا....

 

.

.

.موقع نهار

شندونگ:وای خدا این چیه چه قدر خوشمزه است

-این یه غذای معروف ایرانی به اسم قورمه سبزیه

شیندونگ:لطفا این غذارو به ووکی یاد بده تا هر روز درست کنه

یسونگ"یه وقت رو دل نکنی هر روز می خوای یه غذا بخوری

ریووک:الکی واسه خودتون برنامه نچینین پختن این غذا خیلی سخته با اینکه تمام وقت داشتم به کارای فاطی دقت می کردم اما الان هیچی یادم نیست خیلی سخته

کیو:قربونت برم این از خنگیه خودته وگرنه من کاملا یاد گرفتم

سونگمین:کیو!!با بزرگترت درست صحبت کن بعدشم اگه تو بخوای این غذا رو درست کنی انقدر توش آب می ریزی تا از مزه بیوفته

کیو:خوشت میاد هی من بدبختو ضایع کنی نه؟

سونگمین:آره خیلی کیف میده

کیو:خیلی ممنون

-حالا این حرفارو ول کنید بهتره غذاتونو بخورید هروقت هم خواستید می تونم این غذارو براتون درست کنم(نوکرباباتون غلام سیاه به من چه)

بعد از ظهر

لیتو:بچه ها بهتره آماده باشید چون فردا باید بریم کمپانی مثل اینکه چند جایی اجرا داریم

-منم می تونم بیام

لیتوک:البته اگر بخوای می تونی بیای(بچه ها دقت کردین من همش دارم مثل این بدبخت بیچاره ها از لیتوک اجازه میگیرم )

دونگهه:لیتوک من باید برم بیرون شب هم زود میام(بیا این بدبختم اجازه میگیره میره بیرون)

-اونهیوک میشه چند لحظه بیای تو حیاط

هیوک:البته بریم

توی حیاط

-هیوکی می خواستم برام یه کاری بکنی

هیوک:خوشحال میشم کمکت کنم هرچی می خوای بگو

-من تو یکسری از رقصای گروه مشکل دارم می تونی کمک کنی

هیوک:البته چرا که نه

-ممنون هیوکی ممنون

هیوک:اوه تو دختر جالبی هستی فکر کردم حالا چی می خوای

واونهیوک خیلی آروم لپم رو کشید همون لحظه در باز شد و دونگهه اومد بیرون بادیدن اون صحنه اخم هاش توهم رفت و با عصبانیت از در خارج شد.من هم با دیدن اون صحنه عصبانی شدم و وارد خونه شدم

هیوک:وا این دوتا چشون شد

از اینکه دونگهه منو تو اون حالت دیداعصابم خورد شد.چرا همیشه تو این موقعیت های حساس باید منومیدید اونم با اونهیوک.خودش گفت شب زود برمیگرده وقتی برگشت می تونم راجب امروز باهاش صحبت کنم تا یه وقت سوتفاهم نشه براش.

داشتم با اونهیوک رقص هارو تمرین می کردم هر کدوم از پسرا هم مشغول یک کاری بودن ریووک توی آشپزخونه بود یسونگ با لاکی هاش بازی می کرد کیوروی پای مینی خوابیده بود و سونگمین با موهاش بازی می کرد.هیچول و سیون و لیتوک هم راجب سربازی هیچول صحبت می کردن.خلاصه هرکی یه کاری می کرد.هیوک داشت توضیحاتی راجب رقص میداد ولی اصلا حواسم پیش اون نبود.فقط نگا ه های دونگهه بود که میومد جلوی چشمم.دلم براش شور میزد.چرا میترسیدم براش اتفاقی افتاده باشه؟

ساعت تقریبا 1شب بود همه اعضا خواب بودن به امید اینکه دونگهه برگشته اما اون هنوز برنگشته بود توی سالن قدم می زدم به امید اینکه هر لحظه دونگهه سربرسه نکنه یه وقت بلایی سرش اومده باشه هوا طوفانی بود وبارون شدیدی می بارید مطمئنا کسی توی اون زمان بیرون از خونه نبود جز دونگهه.در همین افکار بودم که صدای در اومد.درسته دونگهه بود اما با چه وضعی کاملا مست بود به محض ورودش به خونه روی زمین افتاد .تموم بدنش خیس خیس بود.به سمتش رفتم تا بهش کمک کنم

-بزار کمکت کنم دونگهه

دونگهه:برو تنهام بزار بهم دست نزن(همچین از خداتم باشه)

-انقدر لجباز نباش هائه

هائه:میگم ولم کن نمی خوام ببینمت

دونگهه بعد از گفتم آخرین کلماتش از هوش رفت.به زور به اتاق خودم بردمش چون واقعا نمی خواستم بچه ها اونو تو اون حالت ببینن.روی تخت خوابوندمش تنش داغ داغ بود.دستمال نم داری گرفتم و روی سرش گذاشتم چه چهره ی معصومی داشت مثل یک بچه 5ساله خوابیده بود.تا صبح بالای سرش بیدار موندم.تا نزدیکای صبح بود که تبش قطع شد.چشمای منم نم نم سنگین شد تا اینکه کنار تخت دونگهه خوابم برد.

.

.

.

یسونگ:فاطی...فاطی بیدار شو

-ها ها چیه چی شد حالش خوبه؟

یسونگ:تو حالت خوبه چرا دونگهه اینجاست

نگاهی به دونگهه انداختم هنوز مثل بچه ها خواب بود.لبخندی زدم و از اتاق بیرون رفتم.یسونگ هم متعجب به دونگهه نگاه کرد و بعد به دنبال من راه افتاد

آشپزخونه

یسئنگ:خوب تعریف نمی کنی چی شد؟

-چی رو تعریف کنم؟

یسونگ:چرا دونگهه تو اتاق تو بود؟

کیو:موضوع جالب شد تعریف کن ببینم

-خواهشا بازم از اون فکرای احمقانه نکنید .دیشب که همتون خوابیده بودید دونگهه دیر اومد خونه وقتی اومد خیس آب بود و تب شدید داشت منم از ش مراقبت کردم تا خوب بشه فقط همین

لیتوک:خیلی ممنون ولی تو باید به ما می گفتی شاید احتیاج بود که می بردیمش دکتر

-نخواستم بیدارتون کنم و نصفه شبی الکی نگران

هیچول:به هرحال ممنون که ماهی کوچولوی مارو نجات دادی

لیتوک:بچه ها آماده بشید باید بریم

ریووک:من پیش دونگهه می مونم

-نه نه من پیشش می مونم چون من تو کمپانی هیچ کاری ندارم

لیتوک:باشه پس ما میریم

 

بله دیگه این قسمت هم تمومد تو قسمت بعد اتفاق جالبی میوفته یعنی اینکه کسایی که منتظرشون بدیم قدم رنجه می کنن و وارد داستان میشن

اگه بچه های خوبی بودین و نظرا بالای 10 تا بود 4شنبه ادامشو میزارم اگر نه که.....



تاریخ : دوشنبه 11 مهر 1390 | 05:13 ب.ظ | نویسنده : fatemeh | نظرات

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •