تبلیغات
Super Junior Fan Club - Stand By Me!ep6
هایییییییییییییییییییییییییییییی!ما دوباره اومدیم!!!
میدونین بچه ها....من متوجه یه شیزی شدم....اول که من کلی از داستانو نوشتم ولی فرصته تایپیدن ندارم من حتی اولین زوجو هم به هم رسوندم......بعد الان که داستانای شما رو که تازه میزارین میخونم میبینم داره مثه داستانه من میشه....گفتم از الان بگم اگه دیدین چیزیش شبیه داستان شما بود بدونین من ار قبل اینا رو نوشته بودم!!!!
راستی میخوام هر دفعه یه سوال بپرسم اگه دوست داشتین بجوابین.
سوال:کجا زندگی میکنین؟؟؟من خودم بوشهریم!!!

(صبح خونه ی دخترا)

مبینا:این صدای خروس چیه دیگه؟؟

نازنین:قطعش کنین خوابم میاد.......

نسترن:آنا گوشیه توئه....چرا برنمیداری؟؟

آنا:کدوم بیمزه ای دوباره رینگتون منو عوض کرده؟؟کو گوشیم؟؟

ـــ:آخ........مگه کوری؟؟خب نگاه کن پاتو کج میذاری.....

آنا:ببخشید ببخشید....

نیلوفر:این صدای خروس از کجا میاد بچه ها؟؟

همه با هم:ساکـــــــــــــــــــــت.......

نیلوفر:خیلی خب.....فقط خواستم بگم فکر کنم خروسه بالای سر منه.....آخ خ خ خ

آنا:ببخشید.....

و گوشیشو برداشت.

:چییییییییییییییییییییییی؟اس ام؟؟

یهو هر نه تاشون پریدن و سیخ سر جاشون نشستن.آنا گلوشو صاف کرد و تلفونو جواب داد

:بله.....آه بله بله...ببخشید گوشیم رو سایلنت بود متوجه نشدم....

نسترن از اونور داد زد:بگو از بس منظمی......

اما آرزو سریع دستشو گذاشت رو دهنش و خفش کرد.

آنا:بــ...چییی؟؟....امکان نداره.....من....من....الان میام اونجا.....

فاطمه:چی شد؟؟

سارا:قبولمون نکردن نه؟؟

آنا:چرا قبول کردن.....

سوزی:پس چرا میخوای بری کمپانی؟؟

آنا برگشت و چند لحظه به چشمای سوزی زل زد بعد رو به بچه ها ادامه داد:پاشین سریع آماده شین....شما ها هم با من میاین.....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(دم در کمپانی!!)

همه دخترا از ماشین پیاده شدن(حالا دیگه بماند چجوری ده نفره چپیدیم تو یه ماشین!)و رفتن توی کمپانی یهو متوجه شدن نسترن و نیلوفر باهاشون نیستن.

سوزی:من میرم دنبالشون.....

و دست فریما رو هم کشید و با خودش برد.

سوزی:هی شما دوتا.....معلوم هست کجا موندین؟؟

نیلوفر:اون....اون.....ون...سو....جو...هاست....اونا....الان تو کمپانین....

فریما:فک نمکینم....آخه یه چی داره اون تو وول میخوره.....

نسترن از همونجا داد میزنه:آنا تو برو ما نمیایم.....

آنا:معلوم نیس باز دوباره چه مرگشون شده....آرزو میری پیششون یه وقع آتیش نسوزونن؟؟

آرزو:باشه......ولی اگه خبری شد به من بگینا.....

آنا:خیلی خب....دخترا بریم دیگه......

مبینا:هنوز نمیگی چی شده؟؟

آنا:بذار اول رئیسو ببینم بعدش بهتون میگم...خب بریم....

و چندتا ضربه به در اتاق رئیس زد.درو باز کرد و کنار رفت تا اول بقیه برن داخل.

نازنین:نه...ما بیرون میمونیم....اگه لازم شد صدامون کن....

و آنا رو هل داد داخل.

توی اتاق رئیس مشغول بررسی یه برگه بود و پسری هم کنارش داشت صحبت میکرد.وقتی آنا رو دید از رو صندلیش بلند شد و به طرفش اومد

:آنا دخترم....اینجا چیکار میکنی؟؟

پسری هم که کنارش نشسته بو به طبعیت از رئیسش بلند شد و در حالی که تعظیم میکرد گفت: سلام.من لیتوک هستم.....لیدر سوپرجونیور...(منم که اصلا نمیدونستم!!)

آنا هم تعظیم کرد بعد بدون توجه به حضور اون رو به رئیس گفت:ببخشید که مزاحمتون شدم، اومدم درباره حرفی که امروز صبح بهم زدین ازتون بپرسم.....

رئیس:آه....باشه...اول بشین دخترم...

و بعد از مکثی کوتاه ادامه داد:

:خب این نظر من تنها نبود......بقیه کسایی هم که اونجا بودن همین نظرو داشتن...خب....کمپانیه ما با کمال میل حاضره گروه شما رو بپذیره....فقط...فقط بدون خانم سارا......

لیتوک سرشو بالا اورد و به رئیس نگاه کرد.

آنا:اما....اما اف جی 10 نفرست......ما چطور میتونیم سارا رو از گروهمون بیرون کنیم...اون....اون یکی از افراد اصلیه گروهه.....باور کنین اون موقع استرس داشت که اونطوری خراب کرد.....

رئیس:میدونم دخترم....باور میکنم...ولی این تصمیم من نیست....بقیه گروه ها هم همین نظرو داشتن.....

آنا:خواهش میکنم....یعنی هیچ راه دیگه ای نیست؟؟نمیشه.......نمیشه سارا دوباره تست بده؟؟

رئیس:نه....متاسفم...این خیلی سخته که با توجه به برنامه کاری فشرده بچه ها همشونو تو یه روز دوباره اینجا جمع کنم...متاسفم...اگه راهی بود بهتون میگفتم....

آنا با نا امیدی به رئیس نگاهی انداخت.بعد از سرجاش پاشد و در حالی که تعضیم میکرد گفت:بله...متوجهم...ممنونم از اینکه وقتتون رو در اختیار ما گذاشتید و برنامه گروه های دیگه رو به خاطر ما به هم زدید....مثل اینکه ما باید بریم سراغ یه کمپانیه دیگه....باز هم ممنونم و خداحافظ

به طرف در رفت که رئیس صداش زد

:آنا دخترم ما با گروه شما قرارداد میبندیم فقط نباید......

آنا:گفتم که.....بدون سارا نه....کمپانی DSP هم قرارداد ما رو به این دلیل لغو کرد که میگفت تعداد افراد گروه زیادن و باید کم بشن ولی ما قبول نکردیم.....ببخشید..

داشت درو میبست که رئیس دوباره صداش زد:

:صبرکن.......شاید بتونم برات کاری کنم....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آرزو:نسترن چیکار میکنی شیش ساعته اون آیینه رو گرفتی دستت؟؟

نسترن:دارم پشت سرم رو میبینم...

نیلوفر:آه...یه کم بگیرش اینورتر....اون ریووکه؟؟وای....دارن ما رو نگاه میکنن؟؟

سوزی:نه بابا....خوش خیالی؟؟اینهمه چیز واسه نگاه کردن بعد زل بزنن به پس کله ی شما؟؟

نیلوفر:نسترن...میای.....میای یه کاری کنیم حواسشون بیاد طرف ما؟؟

نسترن:آره...چیکار؟؟

اما نیلوفر به جای جواب فقط چشماشو بست و به نسترن نزدیک تر شد.

فریما:هی....هی....شما دوتا....دارین چه غلطی میکنین؟؟

.

.

.



تاریخ : سه شنبه 12 مهر 1390 | 05:59 ب.ظ | نویسنده : Anna | Nazaration

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •