تبلیغات
Super Junior Fan Club - ما چند نفر پارت7

سلام برو بچ خوبید؟

ببخشید دیر شد به جبرانش امروز دوتا پارتو می زارم ولی نظر زیاد می خواما

واینکه مبینا جون من میکده ی اس ام خوندم عزیزم فوق العده بود ولی هرچی سعی کردم نتونستم نظر بزارم این بلاگفا قاطی کرده به فاطی نقره هم بگو داستانش رو خوندم عالی بود ولی شرمنده نتونستم نظر بدم

حالا هم برین ادامه

همه ی پسرا آماده شدند تا برند کمپانی.بعد از رفتنشون یک سری به دونگهه زدم هنوز خواب بود.به خاطر همین به آشپز خونه رفتم تا براش سوپ درست کنم در حین این که سوپ رو آماده می کردم متوجه شدم خونه هم بهم ریخته است به خاط همین خونه رو هم جمع و جور کردم بعد از اون به هیون زنگ زدم مثل اینکه چند جایی اجرا داشت.تقریبا سه ساعتی میشگذشت اما دونگهه هنوز خواب بود(چه قدر می خوابه حوصلم سر رفت).سوپ هم آماده بود اما گذاشتم وقتی خودش بیدار شد بهش بدم به نظر میرسید از دیشب حالش بهتره.کاره پسرا هم تموم شده بود و از کمپانی برگشته بودن.

یسونگ:آه مرتیکه...بزنم لهش کنما این همه را ه 9نفر آدمو کشوند که فقط یک برگه بده دستمون خوب فقط لیتوک می رفت دیگه

لیتوک:نمیمیری که یک بار بامن بیای حالا دیدین من چی میکشم

-علیک سلام موضوع چیه؟

کیو:موضوع اینه که حداقل تا یک هفته ی دیگه باید دوتا دختر تر گل ور گل به عنوان خواننده و یک دختر خانوم البته این دومی فرقی نمیکنه ها می تونه پسر هم باشه به عنوان آهنگساز گروه به گروه عزیزه ما بپیوندند البته من ترجیح میدم دومی هم دختر باشه بله(ای منحرف)

-خوب این که دادو هوار نداره

کیو:کی دادوهوار زد این دوتا آقایون بحثشون سر اینه که برای دادن یک برگه نباید 9نفر آدمو کشید کمپانی

-آها از اون لحاظ

کیو:کدوم لحاظ

-همون دیگه

کیو:خوب کدوم؟

-هیچی ولش کن

کیو:هه هه کم آورد

-هه هه بی مزه

سونگ مین:دوتا دیوونه افتادن به جون هم ببین دارن چی کار می کنن

من و کیو:مینی؟!

اونهیوک:راستی حال دونگهه چه طوره؟

-بهتره ولی هنوز بیدار نشده براش سوپ درست کردم وقتی بیدار شد بهش میدم

لیتوک که تازه متوجه تغییر خونه شده بود گفت:تو این جاهارو تمیز کردی؟(پ نه پ عمه ام اومد تمیز کرد رفت)

-آره دیدم یک خورده نامرتبه حوصلمم سر رفته بود گفتم یک ذره این جاهارو تمیز کنم

لیتوک:ممنون دستت دردنکنه(قابلی نداشت پول مارو بده ما می خوایم بریم!!)

اونهیوک داشت به طرف اتاق دونگهه می رفت تا بهش سربزنه وقتی وارد اتاق شد دونگهه از خواب بیدار شد.

اونهیوک:هی هائه بیدار شدی می دونی از کی تا حالا خوابی؟

هائه:از کی؟(وقت گل نی)

اونهیوک:از دیشب تا حالا خوابی دیشب خیلی حالت بد بود تب شدید داشتی واسه چی آخه زیر بارمن موندی میدونی اگه یک چیزیت بشه ما باید چی کار کنیم؟

دونگهه:ببخشید که نگرانتون کردم.....ممنون که ازم مراقبت کردی.(بیا تا صبح بالا سرش بیدار بمون بعد از یکی دیگه تشکر کنه هییییییییییی)

اونهیوک:ولی منکه ازت مراقبت نکردم

دونگهه:اوه واقعا پس باید از ووکی تشکر کنم

اونهیوک:چرا از اون؟

دونگهه:خوب به خاطر مراقبتش دیگه

اونهیوک:ولی کار ریووک هم نیست بزار برات تعریف کنم کارهیچکدوم از ما نیست تمام دیشب رو فاطی بالا سرت بود ما از ماجرای دیشب بی خبر یودیم به ما چیزی نگفته بود ما صبح موضوع رو فهمیدیم ووکی می خواست پیشت بمونه ولی فاطی نذاشت گفت کار خاصی تو کمپانی نداره واسه همین مون پیش توتا از تو مراقبت کنه.برات سوپ درست کرده منتظر موند تا بیدارشی برات بیاره تازه خونه رو هم تمیز کرده(نامرد عجب آماری میده)

دونگهه:واقعا اون از من مراقبت کرده

بعد به اتاق نگاهی انداخت.اتاق خودش بود اما اثری از وسایل خودش نبود.نگاهش به آواژر کنار تخت افتاد کنار آواژر یک موزیکال بود.همون موزیکالی که بهم هدیه داده بود.اونو برداشت و زیرشو چرخوند.ملودی قشنگی داشت خیره به موزیکال شد و اصلا حواسش به اونهیوک نبود.اونهیوک هم تنهاش گذاشت.

.

.

.

اونهیوک:فاطی دونگهه بیدارشده می تونی سوپشوبراش ببری(خودت ببر)

-باشه الان میبرم

سوپ هائه رو توی ظرفش ریختم و به طرف اتاق بردم.وارد اتاق شدم دونگهه روی تخت نشسته بود و با موزیکال مشغول بود(چه قدر گدا بازی در میاره)

-سوپتو آوردم

با صدای من دونگهه به خودش اومد

دونگهه:آه‌ آه ببخشید نباید بدونه اجازه بهش دست می زدم

-اشکالی نداره

سوپو کنار تختش گذاشتم و برگشتم که برم

دونگهه:بابت همه چیز مم...نون(بچم لکنت گرفت)

پشت به دونگهه ایستاده بودم بنابراین فقط کمی سرم چرخوندم و تکون دادم.

 

.

.

.

شب شده بود و همه توی سالن اصلی جمع شده بودیم تا سریال مورد علاقه ی گروه که جدیدا مورد علاقه منم شده بود رو نگاه کنیم.این اولین سریالی بود که من توی کره میدم که خیلی برام ارزش داشت چون هیون توش بازی می کرد.

سریال بوسه بازیگوش قسمت 15

کیو:فاطی بدو اون پفک هارو بیار الان شروع میشه ها

-الان میام

از توی آشپز خونه تنقلات رو می آوردم که دونگهه وارد شد یک نگاهی بهم انداخت که داشتم با ذوق تنقلات رو جمع می کردم تو بغلم.یک لیوان آب برداشت و بعد از خارج شدن من از آشپزخونه پشت سرم اومد.همه با هم یک جا نشسته بودیم و منتظر بودیم فیلم شروع بشه.

لیتوک و یسونگ و سونگ مین و ریووک و هیچول کنار هم نشسته بودن اونهیوک هم روی زمین دراز کشیده بود شیندونگ دور تر از همه خوراکی هاشو دور خودش جمع کرده بود و نشسته بود وستشون کیو هیون دقیقا توی تلوزیون بود.سیوون هم کنار من نشسته بود و دونگهه هم روبه روی من.

فیلم شروع شد همه میخکوب فیلم بودن من هرچند دقیقه یک بار کلماتی از قبیل:فدات شم،قربون داداشم برم،ای جانم،چه جیگری شده و....تکرار می کردم که با عث می شد همه بهم نگاه های چپ چپ بکنن ولی من اصلا توجه نمی کردم فقط گاهی میدیم دونگهه در حال آب خوردنه واز ته لیوانش منو نگاه می کنه و هر بار که نگاش می کنم نگاهشو ازم میگیره

تا اینکه به تیکه های آخر فیلم نزدیک شدیم.ای خدانگم چیکارت نکنه هیون آخه این فیلم بود تو بازی کردی آخه چرا منو تو این موقعیت قرار میدی.کم کم رنگ لبو رو به خودم می گرفتم سرم تقریبا پایین بود هر چند لحظه یک بار یک کدومشون به من نگاه می کرد و می خندید.دلمو زدم به دریا سرمو آوردم بالا یه صفحه تلوزیون نگاه کردم ای خدا این چی بود دیگه به صدم ثانیه نکشید که سرم رو آوردم پایین.همون لحظه بود که صدای خنده ی یک نفر همه رو به خودش آورد.دونگهه بود داشت بلند بلند می خندید هرچی آب تو دهنش بود ریخت رو سروکله ی اونهیوک که پایین کاناپه ها دراز کشیده بود.

اونهیوک:ای درد،مرز،هناق،روآب بخندی چت شد روانی؟آخه تو که جنبه نداری چرا پای فیلم میشینی؟

دونگهه:نه خیر به خاطر فیلم نیست من خیلی هم جنبه دارم

اونهیوک:پس واسه چی بود؟

دونگهه که مونده بود چی بگه به همه یک نگاهی انداخت که منتظر جواب بودن به غیر از کیو که داشت با سر میرفت تو تلوزیون

دونگهه:به خاطر کیو نگاه چه طوری رفته تو حس

خداییش هم راست می گفت بعد از این همه حرف زدن ائنهیوک و دونگهه کیو هنوز داشت به جای حساس فیلم نگاه می کرد.

یک آن احساس کردم سیوون داره می لرزه

-چته سیوون چرا می لرزی؟

سیوون:من کجام می لرزه این گوشی جناب عالیه که داره می لرزه

گوشیمو از تو جیب شلوارم در آوردم به شماره نگاهی انداختم شماره ی نا آشنایی بود اما هرکی بود دستش درد نکنه منو از توی اون وضعیت نجات داد دور از جمع بچه ها رفتم و به گوشیم جواب دادم

-الو بله.....جیغغغغغغغغغغغغغغغ

سیوون:یا مسیح این چش شد

-الان کجایین

....................

-فرودگاه سئول؟

...................

-خیله خوب باشه

گوشی رو قطع کردم باورم نمی شد .نجمه بود.گفت توی فرودگاه سئوله با دوتا از دوستاش اومده شکیبا و لیلی.بهم گفت آدرس خونه رو براش اس ام اس کنم.اما نمی تونستم بگم من دارم با پسرا زندگی می کنم.بازم باید با لیتوک صحبت می کردم.

-لیتوک میشه چند لحظه بیای باید باهات صحبت کنم

لیتوک:چیزی شده چرا جیغ کشیدی؟

-نه جیغ خوشحالی بود ...ببین...آخه چه جوری بگم...من یک دختر عمه دارم خوب که دوتا دوست داره که از بچگی باهاشون دوست بوده البته منم از دوران دبیرستان میشناسمشون ها با هم دوست بودیم خوب

لیتوک:خوب

-بعدش اینکه الان اونا اومدن کره الان تو فرودگاه سئولن الان دختر عمه ام بهم زنگ زد گفت آدرس خونمو براش اس ام اس کنم منم نمی تونستم بگم دارم با شما ها زندگی می کنم اونا هم جای دیگه ای ندارن که برن می تونم ازت خواهش کنم که فقط چند روز اونا این جا بمونن فقط چند روز بعد از چند روز یک جایی رو پیدا می کنن می رن اون جا خوب

لیتوک:آخه این که...

-فقط چند روز

لیتوک:باشه فقط چند روز

سریع آدرس رو برای نجمه اس ام اس کردم.لیتوک هم موضوع رو با بقیه اعضا در میون گذاشت.تقریبا بعد از25 دقیقه ی دیگه بود که زنگ در به صدا در اومد به طرف در رفتم ودر رو باز کردم باز کردن در هما نا وپریدن نجمه تو بغل من همانا انقدر ذوق زده شده بودم که نگو بعد از بغل کردن نجمه با لیلی و شکیبا هم سلام و احوال پرسی کردم.هر چهار تا ایمون وارد خونه شدیم.چون اول نجمه و شکیبا و لیلی وارد خونه شدن جلوی در خوشکشون زد.

خوب بچه ها ادامش تو پست بعدیه

تاریخ : جمعه 15 مهر 1390 | 01:52 ب.ظ | نویسنده : fatemeh | نظرات

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •