تبلیغات
Super Junior Fan Club - ماچند نفرپارت8

-اهم اهم بچه ها اینا دوستای من هستن

شکیبا:تو همیشه با دوست پسرات زندگی می کنی؟

نجمه:باز تو حرف زدی...فاطمه موضوع چیه؟

-نه بچه ها این طور نیست اونا فقط دوستای منن و البته هم کارای من

لیلی:گفتم؟

نجمه:چی رو ؟

لیلی:همینو دیگه

نجمه:خوب چی رو تو که حرف نزدی تا الان

لیلی:منظورم اینه که از فاطی بعیده با 10 تا پسر دوست باشه بعد با همشون یک جا زندگی کنه اصلا با عقل جور در نمیاد

شکیبا:تو سریع سرشماری هم کردی فهمیدی 10تان

تا اون لحظه پسرا هیچ حرفی نزده بودن و فقط به ما چهار نفر خیره شده بودن خوب حق هم داشتن چون هیچی از حرفامون نمی فهمیدن

لیتوک:فاطی بهتره ماهارو بهم معرفی کنی نه؟

-اوه بله بچه ها ایشون نجمه هستن دختر عمه ام ایشون شکیبا و ایشون هم لیلی دوتا از بهترین دوستانمون دخترا اینا هم یکی از بهترین گروه های خواننده ی کره هستن سوپر جونیور که جدیدا من هم به گروهشون اضافه شدم...ایشون لیدر گروه لیتوک هستن و این آقایون به ترتیپ شیندونگ،هیچول،سیوون،یسونگ،ریووک،کیوهیون،اونهیوک،سونگمین و ایشون هم ...دونگهه هستن.(اینا هم که اصلا نمی دونستن)

دخترا تعظیم کوتاهی برای پسرا انجام دادن

شکیبا:اسمشون رو قبلا شنیده بودم کوین بهم گفته بود

نجمه:اصولا کوین آمار همه چیو به تو میده نه؟

شکیبا:پس چی فکر کردی؟

کیو هیون که کناراونهیوک ایستاده بود آروم دم گوشش گفت:هیوکی منظورش همون کوین یوکیسه نکنه دوست پسرشه

هیوک:باز تو فکر کردی به نظر من اینم برادر مرادر این دخترس اسمش چی بود اشکیبا؟

کیو:اشکیبا نبود یک چیز دیگه بودا شیکیبا نه نه شُکیبا

سونگمین:چی میگین شما دوتا با هم

کیو:مینی میدونی اسمه این دختره چی بود

سونگمین:کدوم یکی این جا چهار تا دختره

کیو:اونی که موهاش کوتاهه

سونگمین:آها شکیبا بود

کیو وهیوک:آها شکیبا

.

.

.

-خیلی خوب بهتره ما بریم توی اتاق

لیتوک:توی اتاق خودت(پ نه بیایم تو اتاق تو)

-آره دیگه هر چهارتا ایمون اونجا می مونیم

لیتوک:براتون سخت نمیشه

-اشکالی نداره یک کاریش می کنیم

لیلی:فاطی سختمون میشه ها

-نجمه جون لطفا

نجمه:لیلی دهنتو ببند

لیلی:خوب چی کار کنم من با شما دیوونه ها تو یک اتاق نمی خوابم

شکیبا :هُش دیوونه خودتی

لیلی:نگفتم دوونه اید یکیش رو شد مثل یچه آدم حرف بزن

و شروع کردن به زیر زیرکی زدن هم دیگه در حالی که چهارتا چشم داشت به اونا نگاه می کرد

سیوون>یا مسیح این دیوونه ها دیگه کین از کدوم جهنم دره ای اومدن

یسونگ:امیدوارم این ماجرا به خوبی و خوشی تمون بشه(میشه عزیزم میشه نگران نباش)

-خوب بچه ها پشت سر من بیاین

لیلی و نجمه و شکیبا وسایل هاشونو برداشتن و پشت من به را ه افتادن به محض ورود به اتاق شکیبا سریع خودشو روی تخت ولو کرد نجمه هم به اتاق نگاه می کرد

لیلی:فاطی به دور از شوخی نمی خوای تعریف کنی ما جرا از چیه چه طوری با 10 تا پسر زندگی می کنی؟

-خوب من که گفتم اونا هم کارای منن فقط همین من با اونا هم گروهم باید با اونا زندگی کنم می الان یک خواننده ام

نجمه که تازه حواسش جمع شده بود گفت:داری جدی میگی تو الان یک خواننده ای

-آره دروغم چیه انقدر این کمپانی اون کمپانی رفتم تا تونستم به آرزوم برسم تازه یک خبر خوش همین پسرایی که میبینید باعث شدن من هیونو ببینم

شکیبا سریع از روی تخت بلند شدوبا تعجب گفت:نه!!!!!

-والا!!!

نجمه:تو واقعا هیونو دیدی

-آره داداشیم خواننده است سوز به دلت داداش نداری

شکیبا:من دارم سوز به دلتون فاطی بیا اینارو غصه بدیم هه هه شما داداش ندارید

لیلی:بشین سر جات ببینم سوز به دلتون تو چرا از وقتی پاتو گذاشتی توی این کشور اینطوری شدی؟

شکیبا:چه طوری شدم مگه به این خانومی؟

لیلی:همچین خانومیت میزنه به شفتی

شکیبا:خودتی

لیلی:نه خیر تویی

شکیبا:میگم تویی بگو چشم

لیل:میگم تویی

نجمه:اه خفه شید اصلا منم خوبه

شکیباولیلی:قبول تویی

نجمه:عجب پررویین خودتونید

-میشه بس کنید باید راجب چیز های مهم تری حرف بزنیم

لیلی:مثلا؟

-مثلا اینکه لیتوک فقط اجازه داده شما ها چند روز این جا بمونید

شکیبا:می خوای مارو بندازی بیرون نامرد

نجمه:شکیب

شکیبا:هااااااااا؟

نجمه:بحث جدیه

شکیبا:خیلی خوب فاطمه جون می گفتی عزیزم اینطوری خوبه

-نگران نباشید تا موقعی که یک جایی رو پیدا کنید می تونید اینجا بمونید

شکیبا:بچه ها من الان کاملا جدیم پس اگر حرفی زدم لطفا نخندین تو این مورد کوین می تونه کمکمون کنه باهاش که قبل حرف می زدم گفته بود یک آپارتمان خالی داره ولی خودش با بچه های گروهش زندگی می کنه اگه موافق باشین با کوین صحبت کنم که ما بریم اونجا همین فردا چه طوره؟

لیلی:پیشنهاد خوبیه پس همین کارو می کنیم

نجمه:نگفتم با خودمون بیاریمش به دردمون می خوره

شکیبا:بی شعور/وبالش رو پرت کرد روسر نجمه

-ولی اینطوری که خیلی بدمیشه من دوباره تنها میشم

نجمه:عیبی نداره در عوض ما یک چیزایی برات داریم و قراره تا صبح خوش بگذرونیم

بیرون اتاق

کیو:بچه ها یک چیزایی میگن که من نمی فهمم

سونگمین:کیو چرا همیشه میری همه جا فال گوش وایمیستی؟

کیو:حال میده آخه

یسونگ:توکه هیچی نمی فهمی آخه چرا به حرفاشون گوش میدی

کیو:ا...شما ها هم چرا همتون گیر دادین به من

اونهیوک:فکر کنم دارن به زبان خودشون حرف می زنن

یسونگ:من موندم تو با این همه مغزت چرا دانشمند نشدی خوب آی کیو وقتی کیو هیچی از حرفاشون نمی فهمه یعنی دارن به زبان خودشون حرف می زنن دیگه

اونهیوک:خیلی خوب حال گفتم یک نظری داده باشم حالا نه اینکه به زبان ماهم حرف می زدن کیو می فهمید

کیو:خیلی بی تربیتی هیوک شنیدم چی گفتی

اونهیوک:قصدمم همین بود می خواستم ببینم حواست هست یا نه بازم داری می ری تو حس

کیو:هیوک ‍‍‍‍‍‍‍‍‍!!!

همون لحظه دونگهه از اتاق اومد بیرون داشت به سمت بچه ها می رفت که به کیو برخورد

دونگهه:کیو داری چی کار می کنی؟

کیو:ششش ساکت می خوام ببینم چی دارن به هم می گن

دونگهه:آخه به تو چه چهارتا دختر چی دارن به هم میگن شاید نخوان کسی حرفاشون رو بشنوه

هیوک:انقدر حرص نخور هائه دارن به زبان خودشون حرف می زنن کیو هم هیچی از حرفاشون نمی فهمه

دونگهه:خوبه لااقل اونا به زبون خودشون حرف می زنن

لیتوک:کیو بهتره بس کنی این کار درستی نیست

کیو:اه توکی

کیوک:کیوووو

کیو:خیلی خوب باشه.

کیو هنوز روی زمین نشسته بود که در اتاق باز شدو.............

 

خوب این قسمت هم تموم شد

حالا حدس بزنید در باز شد چه اتفاقی افتاد؟؟؟

نظر هم فراموش نشه دیگه زبونم مو دراورد انقدر تکرار کردم



تاریخ : جمعه 15 مهر 1390 | 01:00 ب.ظ | نویسنده : fatemeh | نظرات

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •