تبلیغات
Super Junior Fan Club - Stand By Me!ep7
میگما بچه ها........کسی از اون عکسایی که خواستم نداشت؟؟
______________________________________
هاییییییییییییییییییییییییییی!
آقا ما شرمنده....میخواستیم زودتر بزاریم نشد.......
خب بچه ها میگم کسی از شما عکس های پسرا باهم رو داره؟؟(مگه میشه کسی نداشته باشه؟؟)در پی فرت شدن ویندوزمان هرچی داشتیم پرید حالا اگه کسی از این عکسا داره ما را یاری رساند....تو نظرا بهم بگین تا ایمیلمو بدم بهتون!!
خب دیگه بریو داستان....اما قبلش.......
سوال:چند سالتونه؟؟و بعد از سوجو از کدوم گروه خوشتون میاد؟؟

فریما:هی....هی....شما دوتا....دارین چه غلطی میکنین؟؟

.

.

.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(ون پسرا)

شیوون:تو رو خدا بسه اول صبحی....دل درد گرفتیم.......

دونگهه:تازه بعدشو نگفتم براتون......آقا همینکه ما اومدیم......

سونگمین:هی پسرا.....اونجا رو.....

کیو:دارن همو میبوسن؟؟

سونگمین:به نظر میاد.......

شیندونگ:کو؟؟ببینم......

دونگهه:اینا چرا اینطورین؟؟میترسه در بره که اینقدر محکم دستشو دور گردنش حلقه کرده؟؟

ریووک:نه عشقشون داره فوران میکنه دارن اینطوری خالیش میکنن.....

کیو برگشت و رو صندلیش نشست:منم میخوام.....

پسرا برگشتن طرفش.

هیچول:چی میخوای داداشی؟؟

کیو:از همینا.......دیدین با چه عشقی همو میبوسیدن؟؟....اه هیشکی دوسم نداره.....

سونگمین از پشت سر صداش زد:کیو؟؟

کیوهیون با قیافه ی آویزون برگشت طرف سونگمین که صورتش کمتر از چند میلی متر باهاش فاصله داشت.......

________________________________

فریما:هی.......هی......شما دوتا......دارین چه غلطی میکنین؟؟

نیلوفر دست نسترن رو گرفت و صورتشو جلوتر برد.

سوزی:نیلوفر دیوونه......هی احمق نشو....با توام.....

نسترن از ترس زبونش بند اومده بود.....نیلوفر رو میدید که لحظه به لحظه بهش نزدیکتر میشد....... جرئت بستن چشماشو نداشت....نیلوفر دیگه تقریبا هیچ فاصله ای باهاش نداشت(اه برسین دیگه جون به لبمون کردین!!)......هر لحظه منتظر بود تا......

که یهو نیلوفر چشماشو باز کرد و دستاشو دور گردن نسترن حلقه کرد و سرش رو برگردوند:اینوری وایسا تا نبینن داریم چیکار میکنیم....چته تو؟؟....هی نکنه فکر کردی واقعا میخوام ببوسمت؟؟

___________________________

سونگمین از پشت سر صدا زد:کیو؟؟

کیوهیون با قیافه ی آویزون برگشت طرف سونگمین که صورتش کمتر از چند میلی متر باهاش فاصله داشت..........

یهو صدای موبایل هیچول بلند شد......

هیچول:ای خروس بی محل........

و گوشی رو جواب داد:چیه؟؟هان؟؟الان؟؟باشه تو چرا اینقدر مهربون شدی حالا؟؟آهان نمیتونی درست حرف بزنی.....همینو بگو.....باشه بذار به بچه ها بگم....خب....خب.....قصع کن دیگه......ایشششش......

و رو به پسرا ادامه داد:تا حالا ضد حال بالاتر از این لیتوک ندیده بودم.....ایشششششش

یسونگ:چی گفت حالا؟؟

هیچول:هیچی.....نمیذاره که دو دیقه برای خودمون باشیم....زنگ زده میگه پاشین بیاین بالا این گروه جدیده میخواد تست بده....

اونهیوک:دوباره؟؟

هیچول:چمیدونم.....مثل اینکه کمپانی گفته یکی از اعضاتون نباید باشه اونا هم گقتن پس ما قرارداد نمیبندیم....این لیدر هم اون وسط جوگیر شده گفته بیاین ما هستیم دوباره بیاد تست بده.....

اونهیوک:ایش از دست این لیتوک.......مگه ما فردا اجرا نداریم؟؟چرا الان نمیریم تمرین؟؟

هیچول:چمیدونم......پاشین.....پاشین که الان خودش میاد دنبالمون.....

________________________________

داشت درو می بست که رئیس دوباره صداش زد:

ـــ:صبر کن.....شاید بتونم برات یه کاری کنم.......

آنا برگشت طرفشون.ایندفعه به جای رئیس لیتوک جواب داد.......

:خب....پسرای ما الان پایینن....گفتم......اگه بخواین ما میتونیم دوباره از همون خانم تست بگیریم......

رئیس:ولی این آخرین فرصتیه که قراره به سارا داداه بشه اگه اینبارم نتونست من واقعا متاسف میشم.......

آنا:بله....ممنون....الان بهش میگم بیاد.......

و با خوشحالی بیرون رفت.

سارا:هان؟؟چی شد؟؟

آنا:سارا تو باید دوباره تست بدی.....

سارا:چیییی؟؟

آنا همه ی ماجرا رو براشون تعریف کرد.(حوصله ی نوشتن دوباره رو نداشتم!!)

مبینا:پس بگو چرا نسترن و نیلوفر نیومدن داخل.......

آرزو:چی شده بچه ها؟؟

نازنین:واااا....چه حلال زاده این....داشتیم پشت سرتون حرف میزدیم....

فاطمه:سارا باید دوباره تست بده....آرزو بقیه کجان؟؟

آرزو:اوناهاشن...دارن پسرای سوپرجونیورو دید میزنن.....

مبینا لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:هنوز نمیدونن چی شده......نه؟؟

نازنین:مبینا اذیتشون نکنیا.......

مبینا:الان بهترین فرصته که بخاطر شوخی های بیمزشون ازشون انتقام بگیرم......

و به طرف اونا رفت.

مبینا:هی بچه ها میدونین چی شده؟؟

سوزی:نه.....اون کوچولوئه چی؟؟اسمش چیه؟؟

نسترن:هی کوچولو خودتی.....اون سونگمین اوپای منه....الهی ببینش چه جیگره.....

فریما:ولی من از اون پسر بلوز سفیده خوشم اومد...اسمش شیوون بود؟؟

نیلوفر:نه دونگهه.......

نسترن:داداشی خودم....(واسه هر کی یه چی داره این بشر.....)

مبینا دوباره حرفشو تکرار کرد:بچه ها میدونین چی شده؟؟

سوزی:وااای....نه.....یه بار گفتم که.....تو هم سوزنت گیر کرده ها....

مبینا:اصلا میدونین اونا برای چی اینجان؟؟

کسی جوابی نداد و مبینا ادامه داد:ما قرار جلوی اونا دوباره تست بدیم....

تا چند لحظه هیچکدوم متوجه نشدن بعد یهنو هر چهارتاشون برگشتن طرف مبینا و با جیغ گفتن:چییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟

از صدای جیغ اونا هیچول دو متر پرید هوا.اونهیوک و کیوهیونم سرجاشون خشکشون زد.بقیه هم با تعجب برگشتن سمت دخترا.مبینا به زور جلوی خودشو گرفته بود تا نخنده.دست دخترا رو گرفت و کشیدشون طرف دیوار...

:چه خبرتونه؟؟آبرومون رفت......

نسترن:تو......الان.....چـ....چی.....گفتی؟؟

مبینا:من نمیدونم....چیزیه که شنیدم...برو از آنا بپرس....تازه......

اما هنوز حرفش تموم نشده بود که دید هر چهارتاشون دارن با تمام سرعت به طرف بقیه میدوند.لبخندی زد و با خودش گفت: یک سه.........دارم براتون هنوز......

پسرا هنوز هاج و واج مونده بودن.هیچول که یکم عصبانی شده بود برگشت طرف بقیه......

:اینا....اینا....دیوونن...من عمرا بزارم پاشون توی این کمپانی باز بشه....(دیگه اگه قبولمون نکردن تقصیر من نیستا!!)

___________________________________

نسترن:آنا......این چی میگه؟؟

آن:کی چی میگه؟؟

سوزی:میگه قراره جلوی اینا تست بدیم.....

آنا:کدوما؟؟وای شما چقد این این میکنین.....

نیلوفر:مبینا گفت......

نازنین و آرزو و فاطمه باهم:مبینـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاااااااااااا...........

مبینا اونور غش کرده بود از خنده.فریما اولین نفری بود که بد و بیراه گفتنو شروع کرد....

:دختره ی دیوونه ی بیمزه....داشتیم سکته میکردیم....خیلی لوسی.....

فاطمه:تو دیگه چرا سکته میزدی؟؟

نیلوفر:ای ال افش کردیم رفت........

فاطمه:خدا رحم کنه....تو رو خدا بچه ها جلوی این پسرا آبروریزی نکنینا.....

آرزو:بچه ها.....سارا....

همه برگشتن طرف سارا.نشسته بود روی صندلی و دستمال کاغذی ریز ریز میکرد.

نسترن:هی سارا....بیخیال....ما باهاتیم...همچین انرژی بهت بدیم که اتاق منفجر بشه.....

سوزی:راست میگه.....فقط اگه ببینم دوباره استرس مسترس گرفتی میگم فریما جفت پا بیاد تو دلت....

فریما:واااااا......چرا از من مایه میذاری؟؟

سارا:خیلی خب حالا دعوا نکنین....فریما هم غلط میکنه جفت پا جایی بره....

فریما:سارا اونی...استرس داشتی با ادب تر بودیا.....

____________________________

دوباره همون اتاق قبلی با این تفاوت که امروز کاملا خلوت شده بود.دیگه از اون میزو صندلی های دیروزی خبری نبود.حدود 15 تا راحتی به صورت مربع که یه طرفش باز بود، وسط اتاق بودن. پسرا یکی یکی رفتن نشستن و سارا توی مرکز این مربع قرار گرفت......



تاریخ : پنجشنبه 21 مهر 1390 | 12:36 ب.ظ | نویسنده : Anna | Nazaration
نمایش نظرات 1 تا 30

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •