تبلیغات
Super Junior Fan Club - Stand By Me!ep9
هاییییییییییییییییییییییییییییی!
حرف زیادی ندارم فقط اینکه نظرای پارت قبل خیلی کم بودا....من که سابقه دارم یهو دیدین رفتم دیگه پیدام نشدا....حالا خودانید!!
بهله دیگه......همین....بفرمایین داستان و البته قبلش سوال:
تا حالا شده برای یه مدتی.....هر چقدرم کوتاه......از عشق خودتون خسته بشین؟؟یا یکی دیگه از پسرا دلتون رو ببره؟؟ کی بوده؟؟(حتما یا دونگهه بوده یا کیوهیون!!)
خب خیلی آسون بود یکی دیگه هم میپرسم:از خونواده و زندگی شخصی پسرا چی میدونین؟؟(مثلا چندتا خواهر برادرن، از چه دختری توی خواننده ها خوششون میاد،با کدوم پسر از گروه های دیگه صمیمین و .......)
خب دیگه جدی جدی بفرمایین شام....نه یعنی داستان!!

سوزی:ولی ما نمیریم اونجا.....این حرف آخرمونه......

(چند دقیقه ی بعد......)

رئیس:خب کی بگم بیان وسایلتونو ببرن خونه جدید؟؟(آخ که ما چقد قشنگ ضایع میشیم!!)

دخترا با اخم به رئیس نگاه کردن.

رئیس:ناراحت نباشین دیگه....گفتم که موقتیه.....میدونم که با هم کنار میاین.....پسرای سوپرجونیور واقعا مهربون و خوش اخلاقن....حالا کی بگم بیان؟؟

نیلوفر:ما باید چیزامونو جمع کنیم......

رئیس:خب....فردا چطوره؟؟

نیلوفر:باشه......

کیو:ولی ما فردا اجرا داریم......

سونگمین:خب این الان چه ربطی داشت؟؟

کیو:خب یعنی اینکه خونه نیستیم......

فریما:مگه ما میخوایم بیام دزدی که حتما شما هم باید باشین؟؟

لیتوک سرشو با دستاش گرفت و با خشم به کیوهیون نگاه کرد.کیو هم رفت پشت دونگهه وایساد.

لیتوک:اه.....ه منظور کیوهیون این نبود.....منظورش این بود که اگه به کمک احتیاج داشته باشین ما اونموقع نیستیم........

مبینا:باشه.....پس فردا وسایلامونو میاریم که شما هم باشین....

پسرا برگشتن و با غیظ نگاهی به کیوهیون انداختند.کیو دونگهه رو کشید جلوی خودش تا توی دید بقیه نباشه ولی دونگهه دستشو کشید و هلش داد جلو.

__________________________________________

(پس فردا ^_^)

خونه ی پسرا:

ماشینایی که وسایل دخترا رو اورده بود دم در بودن.سرایدار درو باز کرد و اونا وارد حیاط خونه شدند.دخترا هم پشت سرشون بودند.قبل از اینکه برن داخل همون مرد جلوشون رو گرفت و با لبخند گفت

:سلام خانوم.من چانگ هستم هستم.نگهبان و سرایدار اینجا.پسرا منو عمو کانگ صدا میزنن.

نسترن با لبخند:سلام آقای کانگ.من نسترن هستم.....بقیه دخترا رو هم بعدن خودم بهتون معرفی میکنم.خسته نباشید......

براش یه بوق زد بعد وارد حیاط شد.

حیاط خونه یه باغ تقریبا بزرگ بود که سرتاسرش رو درختای کاج پر کرده بودند؛ توی ردیف های موازی و منظم.یه ساختمون بزرگ کمی بالاتر از در ورودی خودنمایی میکرد و ته باغ هم یه خونه کوچیکتر بود که به نظر میومد مال آقای کانگ باشه.دخترا یکی یکی از ماشینا پیاده شدند.

فریما:وااااااااااااااااای خدایا!چه اینجا باحاله.....جون میده واسه دویدن.....بچه ها کی میاد مسابقه؟؟

نسترن:من.......

سوزی:منم میام......

نیلوفر:آقا ما....آقا ما.....

سارا:منم هستم......

نازنین:اگه مبینا بیاد منم میام......

مبینا:مگه تو دمت به دم من وصله؟؟(وا شما هم دم داشتین؟؟)اگه میخواستم میومدم دیگه.....

فریما دست مبینا رو میکشه وکنار خودش میاره:خب......تا اون خونه کوچیکه....یک....دو.....سه......

همشون شروع به دویدن میکنن.

آرزو:زشته.....دخترا.....خیلی بچه این......

فاطمه: ولشون کن بابا چیکارشون داری؟؟

آرزو: یکی ببینه میگه ندیده ان.....

فاطمه: مثلا کی میخواد ما رو ببینه؟؟

آرزو:پسرا......

فاطمه: عمرا اگه یه قدم از اتاقشون بیان بیرون.....

سارا: ااااااااووووووللللللللل...........

نازنین:نخیرم....قبول نیست.....تو اون درخت بزرگه رو دور زدی....

سارا:پس از وسطش رد میشدم؟؟

آنا:بسه دیگه....تموم شد؟؟

سوزی در حالی که نفس نفس میزد:آره....ولی سارا جرزنی کرد...(یعنی تو امکان نداره یه کاری رو مثه آدم انجام بدی...)

سارا:نخیرم....من.....

آنا:سارا بسه دیگه......میخوام یه چیزی رو قبل از ورودمون به اون خونه به همتون بگم.....میخوام قول بدین که بهش عمل میکنین.....

ببینین دخترا توی اون خونه به غیر از ما ده تا پسر هم زندگی میکنن.....میدونم از اولم کار اشتباهی بود که بیایم اینجا ولی چاره دیگه ای نبود......

نسترن:نه بابا تازه خیلی هم خوبه....شب تا صبح اوپاها جلوی چشمامن......

آنا بدون توجه به نسترن ادامه داد(ایووووول به خودم....حال کردم....الان جو لیدری منو گرفته جواب هیشکی رو نمیدم پس بیخود خودتونو ضایع نکنین!!):

:ازتون میخوام قول بدین....قول بدین که....دلتون رو زود به کسی ندین.....میدونم حرفم مسخره به نظر میاد و امکان نداره توی این دو هفته کسی عاشق بشه....ولی خب عشقه دیگه....یهویی میاد.......در هر حال اونا ده تا پسر خوشگلن......پس خواهش میکنم قول بدین....

همه سرشونو به نشانه موافقت تکون دادند.

آنا:و یه چیزه دیگه.....جلوی پسرا دیوونه بازی در نیارین.....ادا و اصول و عشوه نیاین البته میدونم که خاک بر سرمون هیچکدوم بلد نیستیم.....همدیگه رو مسخره نکنین.....نمیخوام اونا فکر کنن با یه قوم دیوونه طرفن......

بعد رو کرد به نسترن و مبینا وگفت:شوخی های بیمزه هم تعطیل....از الان همه صفر صفر....

سوزی:یهو بگو بریم بمیریم دیگه.....

آنا:دیوونه بازیاتون واسه وقتی باشه که اونا نیستن....مثلا الان....

نازنین:الان که هستن.....

فاطمه:واسه کمک نکردنم که شده عمرا بیان بیرون....

وارد خونه شدند.همون طور که رئیس گفته بود داخل خونه دو طبقه بود.طبقه پایین سمت راست یه آشپزخونه ی بزرگ و سمت چپ دو دست مبل و یه تلویزیون با تمام امکانات بود(میدونین چی رو میگم دیگه؟؟).آخر هال، چهارتا اتاق بود که در هر چهارتاشون بسته بود.

مبینا:به نظر میاد که خوابن.....بریم بالا ببینیم اونجا چه خبره....

طبقه ی بالا به غیر از نه تا اتاق و سرویس بهداشتی()و یه  بالکن چیز بخصوص دیگه ای نداشت.

آنا:خب دخترا برین اتاقاتونو انتخاب کنین....(چقد من جدیدا چرت و پرت میپرونم تو داستان!!)

نازنین:اینجا نه تا اتاقه...یعنی به یکی اتاق نمیرسه....

نیلوفر:یکی از اتاقا باید شریکی باشه....مثل هیچول اوپا و شیوون اوپا....

سارا:من که عمرا بذارم یکی تو بغلم بخوابه.......

تاریخ : پنجشنبه 12 آبان 1390 | 05:13 ب.ظ | نویسنده : Anna | Nazaration

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •