تبلیغات
Super Junior Fan Club - Stand By Me!ep10

هایییییییییییییییییییییی!

و من بازم اومدم...تهنا نیومدما....داستانم اوردم!!

حرف زیادی ندارم!!فقط مرسی که نظر میدید...و اینکه.....دوستان گرام لطفا اگه آپیدین بیاین بخبرین مرا.....همین....سوال رو هم بجوابین لطفا!!

سوال:ترتیب دوست داشتن اعضای سوپرجونیور را بنویسید.1 نمره!!!(من خودم:یسونگ. هیچول و دونگهه و کیو در یک مرتبه.لیتوک و ریووک و سونگمینم همینطور و آخریشم شیندونگه بابا!!درمورد اونهیوک و شیوونم هنوز تصمیمی نگرفتم...خیلی دوستشون دارما...ولی نمیدونم چرا ندارم!!)

نازنین:اینجا نه تا اتاقه...یعنی به یکی اتاق نمیرسه....

نیلوفر:یکی از اتاقا باید شریکی باشه....مثل هیچول اوپا و شیوون اوپا....

سارا:من که عمرا بذارم یکی تو بغلم بخوابه....

نیلوفر:نه حالا دقیقا مثل اونا.....

نسترن:خیلی خب...من فداکاری میکنم.....مبینا بیا تو اتاق من....

مبینا:من نمیدونم چرا همه امروز با من مهربون شدن؟؟نخیر من عمرا پامو توی اتاق تو بذارم.....اونجا امنیت جانی ندارم....

نسترن:هه هه.....در هر صورت من دیگه قبول کردم فداکاری کنم یکی بیاد با من....اون اتاق بالکن داره واسه من....

آنا:نخیر گفته بودم من اونو میخوام....

نسترن:نگفته بودی....

آنا:خب حالا میگم.....

آرزو:مگه شما همین الان به هم قول نداده بودین که با هم دعوا نکنین؟؟

آنا و نسترن با هم:تقصیر اینه....

فریما:بیخیال نسترن جون....تو بیا تو اتاق من...حال میده با هم میشینیم نقشه های خبیثانه میکشیم بعد خراب میشیم سر این مبینا و سوزی.....

سوزی:بیجا میکنین...من عمرا بذارم نسترن بیاد پیش تو....بیا پیش خودم عزیزم....

آنا:میبینی شانس ما رو تو رو خدا؟؟خیر سرمون لیدریم اگه بگو یه تره هم برات خرد کنن...هیییییییییچچچ....

فاطمه:شما چرا هنوز اینجا وایسادین؟؟من اتاقمو انتخاب کردما...اون آخریست....

بعد از گفتن این حرف دخترا یکی یکی رفتن سمت اتاقا و موند فاطمه و آنا و نسترن.

نسترن:خیلی خب عزیزم با زبون خوش بکش کنار....

آنا:عمرا عزیزم.....

فاطمه:چه خبره؟؟

نسترن صداشو نازک کرد و گفت:مامان...مامان....این اذیتم میکنه....اتاقمو نمیده....

فاطمه:چیکارش داری بچه مو؟؟تنها گیر اوردی اذیتش میکنی؟؟

آنها:ای بشکنه این دست که نمک نداره....کم براتون لیدری کردم که حالا اینقدر راحت منو به این میفروشین؟؟

فاطمه:خیلی خب حالا گریه نکن...نسترن میاد پیش من....

نسترن:نمیییییییییییییییام....من همین اتاقه رو میخوام.....

و رفت داخل.

آنا:نوووووچچچچچ...نمییییییییییییدم....

و پشت سر نسترن وارد اتاق شد.

فاطمه:خدا رحم کنه.....دوباره این دوتا با هم افتادن.....

_______________________________________

تا دخترا اتاقاشون رو انتخاب میکردن تمام وسایل از ماشینا به داخل خونه منتقل شد.(حالا کی اوردشون خدا میدونه!!)سوزی توی پلیر طبقه ی بالا آهنگ گذاشت و صداشو تا آخرین درجه بلند کرد.

نازنین:خیلی خب....من میدونم هر کدوم مال کیه....جدا میکنم میدم دستتون ببرین....

فریما:زحمت نکشی یه موقع.....

نازنین:اگه شما اسماتون رو رو کارتون وسایلاتون مینوشتین دیگه لازم نبود من اینهمه کار طاقت فرسا انجام بدم.....بیا فاطمه این مال توئه....

آرزو:تو از کجا میدونی اونوقت؟؟

نازنین:آخه توش پر از سی دی بود گفتم حتما سی دی فیلمای فاطمست...حالا نبودم ببر بده به صاحابش....

چند دقیقه گذشت.در یکی از اتاقا باز شد و اونهیوک و لیتوک اومدن بیرون.بدون اینکه حرفی بزنن به دیوار تکیه دادن و مشغول نگاه کردن شدن.

اونهیوک:چیکار میکنن هیونگ؟؟(آخه آلبرت اینم سوال بود تو پرسیدی؟؟)

لیتوک:وسایلاشونو اوردن....دارن میبرن تو اتاقاشون....(نه بابا...واقعا؟؟)

اونهیوک:تا حالا اسباب کشی اینطوری ندیده بودم....

دونگهه از پشت سرش:چطوری؟؟

اونهیوک:توهم بیدار شدی؟؟

دونگهه:بیدار بودم...با صدای باز کردن در خونه بیدار شدم...چه خبره؟؟

اونهیوک:مثلا اسباب کشی.....

همون موقع مبینا و سوزی در حالی که با آهنگ بلند بلند میخوندند از پله ها اومدن پایین.با دیدن پسرا یه لحظه خشکشون زد ولی وقتی دیدن اونا عکس العملی نشون نمیدن سرشونو به نشانه ی سلام تکون دادند و رفتند.

در اتاق بعدی هم باز شد و ریووک و بعد از اون سونگمین در حالی که چشماشو میمالید اومد بیرون.

ریووک:عروسیه؟؟(کلا اینا عادت دارن سوالای آلبرتی بپرسن!!(آلبرت=انیشتین!!))

اونهیوک:نه اسباب کشی....

سونگمین:با رقص و آواز؟؟

اونهیوک:ظاهرا...ولی باحاله....

دونگهه از بقیه جدا شد و رفت توی اتاق سومی.چند دقیقه ی بعد با یسونگ و شیندونگ برگشت.

دونگهه:بچه ها کیو کجاست؟؟

لیتوک رو به یسونگ:مگه تو اتاق شما نبود؟؟

یسونگ:خب...چیزه...آره بود....ولی فرستادیمش پیش شیوون و هیچول....

اونهیوک:چرا اونوقت؟؟

یسونگ:واااا...شما چرا عادت دارین همیشه بد فکر کنین؟؟فرستادیمش دیگه.....

هنوز جملش تموم نشده بود که در آخرین اتاق باز شد و هیچول در حالی که یه حوله رو موهاش بود اومد بیرون.

هیچول:سلام.چه خبره اول صبحی آهنگ گذاشتین؟؟

سونگمین:ما نذاشتیم...دخترا گذاشتن....

هیچول:دخترا؟؟

سونگمین:آره.....

هیچول:مگه اینجان؟؟

یسونگ: (پ نه پ!!)نمیبینی خودت؟؟

هیچول:اهه شیوون...چیز...نیا.....

همون موقع شیوون در حالی که لباس تنش نبود و بدنشو با حوله کوچیکی خشک میکرد اومد بیرون.

شیوون:صدام ز....

اما با دیدن آرزو که داشت از پله ها پایین میومد سریع برگشت تو.

لیتوک:شما دوتا چیکار میکردین؟؟

هیچول:حموم....

لیتوک:هی کیم هیچول دیشب بهت درباره ی این کارا چی گفتم؟؟نمیتونین دو هفته خودتونو نگه دارین؟؟

هیچول سرشو انداخت پایین و هیچی نگفت.(بگردم من...تو هم بلدی خجالت بکشی؟؟)

______________________________________________

 

آرزو داشت از پله ها پاین میومد که دید در اتاق آخری که روبروی راه پله بود باز شد و یکی از پسرا از توش اومد بیرون.آخرین پله رو هم رد کرد و سرشو انداخت پایین  تا رد بشه که یکی دیگه از پسرا اومد بیرون. دو تا شون با دیدن همدیگه کپ کردن.شیوون سریع برگشت تو اتاق و آرزو هم پله ها رو دوتا یکی دوید بالا.

فریما:چرا برگشتی؟؟

آرزو:من....دیگه نمیرم پایین....خجالت میکشم...

سوزی:اوه عالیه....من موندم ما چجوری میخوایم دو هفته اینجا بمونیم وقتی از همین الان داریم پس میوفتیم؟؟

___________________________________________

اونهیوک:لیتوک هیونگ...قرار نبود ما کمکشون کنیم؟؟

لیتوک ابروهاشو انداخت بالا و به سقف زل زد.

اونهیوک یه نگاهی به بچه ها انداخت و بدون گفتن کلمه ای دیگه به طرف دخترا رفت.پشت سرش دونگهه هم بعد از انداختن یه نگاه تاسف بار به بچه ها رفت.

هیچول:یاااااا....شماها یه ذره غرور تو وجودتون نیست؟؟(آقا من شخصا هلاک!!عاشقه این جمله ی هیچول شدم!!)

تاریخ : پنجشنبه 19 آبان 1390 | 12:40 ب.ظ | نویسنده : Anna | Nazaration
نمایش نظرات 1 تا 30

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •