تبلیغات
Super Junior Fan Club - Stand By Me!ep11


بچه ها یه دیقه اینو دریابین:



تو رو خدا؟؟گفته من خوشمم میاد تازه از این قیافم!!بیا دلمون خوش بود که لیدرمون یه ذره عقل تو وجودش هس اما الان میبینیم که اینم شد عین همونا!!

____________________________________________________


هاییییییییییییییی!خوفین؟؟منم خوفم!!امروز دوتا سوال دارم که هر دوتاش فوق العاده جواباشون برام مهمن!!

سوال:کسی از شما هس که تولدش با تولد سوجوها یکی باشه؟؟

و اینکه اگه یکی رو ببینین که مثله دونگهه حرف میزنه(صداش نه ها....مدل حرف زدنش!!) دقیقا عکس العملتون چیه؟؟چقد بهش میخندین؟؟

پ.ن : نسترن جونی....این پارت تقدیم به تو!برو بخون ببینم بعدش تو سکته میکنی میمیری یا میای منو میکشی!!(وقتی هم لطف میکنی مینظری تاریخ تولد سونگمینو دقیق بهم بگو تا بهت یه چی بگم!!)

اونهیوک:لیتوک هیونگ...قرار نبود ما کمکشون کنیم؟؟

لیتوک ابروهاشو انداخت بالا و به سقف زل زد.

اونهیوک یه نگاهی به بچه ها انداخت و بدون گفتن کلمه ای دیگه به طرف دخترا رفت.پشت سرش دونگهه هم بعد از انداختن یه نگاه تاسف بار به بچه ها رفت.

هیچول:یاااااا....شماها یه ذره غرور تو وجودتون نیست؟؟(آقا من شخصا هلاک!!عاشقه این جمله ی هیچول شدم!!)

اونهیوک:ببخشید کمکی از دست ما برمیاد؟؟

نازنین سرشو بلند کرد و با تعجب به اونهیوک و دونگهه زل زد.

اونهیوک:میتونیم کمکتون کنیم؟؟

نازنین:ها؟؟بله بله....اینا...هستن.....

و به چندتا جعبه روی زمین اشاره کرد.دونگهه به طرف جعبه ها رفت.روی اون ها با خط عجیبی یکی سری چیز نوشته شده بود.

دونگهه:اینا چین؟؟

اونهیوک:نمیدونم....بریم....

و یکی از جعبه های کوچیکو بلند کرد.هنوز پاشو رو پله ی اول نذاشته بود که نازنین صداشون کرد:

:ببخشید...ولی حتما باید با آهنگ بخونین....اینطوری دیرتر خسته میشین و بیشتر بهتون خوش میگذره.....

اونهیوک شونه هاشو انداخت بالا و دونگهه سرشو تکون داد.چندتا پله رو که رفتن دونگهه شروع کردن یه چیزی رو آروم زمزمه کردن....

اونهیوک:چی میگی تو یک ساعته با خودت؟؟

دونگهه:دارم با شعر میخونم....امتحان کن....خیلی باحاله.....

تو طبقه ی دوم هرکس مشغول کار خودش بود. فقط آرزو بود که کنار پله داشت با آهنگ میرقصید. دونگهه و اونهیوک چند لحظه فقط محو تماشای آرزو بودند(محو کجا بود بنده ی خداها شاخ رو سرشون سبز شد!!)که دونگهه گلوشو صاف کرد تا آرزو متوجهشون بشه.آرزو عین برق گرفته ها چرخید طرفشون.

دونگهه:ببخشید...خواستم بدونم اینا رو کجا باید بزاریم؟؟

آرزو نگاهی به جعبه ها انداخت و در حالی که با دست به ته راهرو اشاره میکرد با لکنت گفت:

:اتاق...چـ...چهارمی از....سمت...راست....

دونگهه سرشو تکون داد و به طرف اون اتاق راه افتاد.همون موقع فریما در اتاقو باز کرد و از اتاق اومد بیرون اما هنوز قدم اولو برنداشته بود که محکم خورد به دونگهه و جعبه های توی دستش رو ریخت زمین.سرشو بلند کرد تا ببینه کیه که یهو نفسش بند اومد....

فریما:شـ...شما....

دونگهه:ببخشید....تقصیر من بود....الان جمعش میکنم....(آقا من دیگه دارم کم کم شک میکنم این دونگهه همون دونگهه خودمون باشه....آخه اون و این حرفا؟؟)

فریما:نه....نه...خـ...خودم برشون میدارم....ممنون....

اونهیوک:مال شماست؟؟

فریما:آ...آره (وای خدایا رفت آبرومون تو چرا درست حرف نمیزنی؟؟)

اونهیوک:اونوقت ببخشید اینا چیه روش نوشته؟؟

فریما:به فارسی نوشته فریما.....

اونهیوک:همش همینه؟؟

فریما سرشو بلند کرد و به اونهیوک زل زد، بعد با خجالت ادامه داد:نه.....بچه ها خواستن اذیت کنن نوشتن فری کماندو.....

دونگهه پقی زد زیر خنده اما اونهیوک خودشو کنترل کرد و گفت:

:هه...شما هم مثل مایین با اسم همدیگه شوخی میکنیم.....

بعد دست دونگهه رو گرفت و سریع کشیدش رو پله ها....

:چته تو؟؟چرا میخندی؟؟آبرمونو بردی....

دونگهه:یاد بلایی که سر سونگمین اوردیم افتادم....

" فلش بک "

مجری:بله...برای بینندگانی که تازه به جمع ما اضافه شدن(ما رو میگه ها!!) توضیح میدم طبق روال همیشگی برنامه از یک گروه مورد علاقه ی شما دعوت کردیم و ازش سوالهایی رو میپرسیم.....و اون گروهی نیست جز سوپرجونیور ستاره این روزای موسیقی کره که به خاطر درخواست های بسیار بسیار زیاد شما امروز مهمون ما شده....خب امروز نحوه سوال پرسیدن ما یه کم متفاوت شده...البته چون سوالها بسیار زیاد بود پیشنهاد دادیم که هر کدوم درباره ی خودشون یه برگه بنویسن بعدش دیگه ما وارد جزئیات بیوگرافیشون میشیم......خب پسرا نوبت کی بود؟؟

شیوون:سونگمین....

مجری:برگه ی سونگمین دست لی دونگهه ست....شروع کن...

دونگهه: نام لی سونگمین....موقعیت در گروه:والله خودشم نمیدونه....

همه زدند زیر خنده. سونگمین برگشت و با عصبانیت به دونگهه نگاه کرد.

دونگهه: سن :والله پیریه و هزار دردسر....یادم نیس ننه......وزن:از آخرین باری که خودشو وزن کرده چند روز میگذره بچم میترسه زیاد شده باشه ننوشته....اخلاق:فوق العاده لوس و نازناری....حساس....به قول مامانش وای الهی قربون بچم برم که معلوم نیس دختره یا پسر....

سالن از خنده رو هوا بود.حتی افرادی که پشت صحنه هم بودن از خنده غش کرده بودن. دونگهه هم بدون اینکه به روی خودش بیاره با جدیت ادامه میداد.

دونگهه:از صدای کشیده شدن چیزی رو دیوار متنفره...عقیده داره وقتی این صدا رو میشنوه انگار رخت چرکای آقاجون خدا بیامرزشو تو دلش میشورن...کسی تا حالا جرئت نکرده روش دست بلند کنه اولین باری که تو عمرش کتک خورد از یه دختر بود که تو پارک نشسته بود و داشت گریه میکرد که سونگمینه فداکار رفته طرفش بهش گفته چرا گریه میکنی؟؟دختره محل نداده سونگمینم حس انسان دوستیش گل کرده برگشته به دختره گفته بلند شو مرد که گریه نمیکنه دختره هم یکی زده تو صورتش بعد هم پا شده رفته.....

سونگمین داشت از عصبانیت منفجر میشد.صورتش کاملا قرمز شده بود و محکم لبشو گاز میگرفت.

دونگهه:نظر بقیه ی اعضا راجب لی سونگمین:هیچی...از صبح دارن گریمش میکنن تازه شده این که میبینین فقط یه ذره صدا داره که اونم گند میزنه تو صدای شاهانه ی من و بقیه بچه ها....(نسترن فدات شم الان چه رنگی هستی؟؟)

"فلش فوروارد"

اونهیوک:واااای نگو...یادم نمیره که تا یک ماه باهامون یک کلمه هم حرف نمیزد آخرشم به زور اون کیو حاضر شد باهامون آشتی کنه....

شیوون:آهان...کمک کردنتون این بود دیگه؟؟وایسادین اینجا به حرف؟؟

دونگهه:چوی شیوون؟؟هیچول چجوری گذاشت تو بیای؟؟

شیوونن:به سختی....حالا برو کنار...بقیه رو هم اغفال کردم بیان ضایع نشیم جلوی اینا(این خودتی!!)

آرزو هنوز کنار پله ایستاده بود که شیوون اومد.دوتاشون با دیدن همدیگه سرخ شدن. شیوون خیلی آروم طوری که خودش هم به سختی میشنید گفت:این...این....

آرزو:مال منه....

جعبه رو ازش گرفت و دوید تو اتاق.

یسونگ:چته شیوون؟؟چرا هرکی میاد بالا موندگار میشه؟؟

شیوون:هیچی...هیچی....

و بدون کلمه ی دیگه ای رفت پایین.یسونگ شونه هاشو انداخت بالا و به راهرو نگاه کرد.خالی بود.در اولین اتاق رو زد که نسترن درو باز کرد:

:او.....اوپاااااا.....شما؟؟

یسونگ:هه....ببخشید اینو باید کجا بذارم؟؟

نسترن\کاین؟؟این...مال همینجاست....مرسی خودم میبرمش....

اومد جعبه رو ازش بگیره که از دستش افتاد رو پای یسونگ.یسونگ لبشو گاز گرفت و با لخندی ساختگی گفت: خودم....میارمش....تو....

نسترن از خجالت سرشو انداخت پایین و رفت کنار.آنا یه گوشه ی اتاق وایساده بود و حواسش به پشت سرش نبود.یسونگ آروم جعبه رو گذاشت کف اتاق خواست بره که یه چیز محکم خورد تو سرش و بعد از اون صدایی که میگفت:یااااا....نسترن...نگفتم....

اما صدا سریع قطع شد.یسونگ برگشت و زیر پاش یه توپه تنیس رو دید.

آنا:ببـ....ببخشید.....نمیدونستم...شما اینجایین....فکر کردم نسترنه....

لبشو گاز گرفت و سرشو انداخت پایین.

یسونگ:اهه...نه اشکالی نداره...(بنده ی خدا به عقلمون شک کرد!!)

اومد بره که پاش رفت روی توپ تنیس و نزدیک بود بیوفته که خودشو با دیوار نگه داشت.

یسونگ:من....بهتره تا زنده ام از اینجا برم....(الان همچنان میگی اشکالی نداره؟؟)

و سریع از اتاق خارج شد.

نسترن:وای آنا.....

آنا:وای نسترن آبروم رفت....

نسترن:حالا نمیدونی من چیکار کردم....بیچاره اوپام......



تاریخ : پنجشنبه 26 آبان 1390 | 12:41 ب.ظ | نویسنده : Anna | Nazaration
نمایش نظرات 1 تا 30

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •