تبلیغات
Super Junior Fan Club - Stand By Me!ep12

هاییییییییییییییی!منم خوفم!!

بچه ها درباره ی سوال دفعه ی پیش...اون بنده ی خدا خودم بودم....فکرکنین مدل حرف زدن دونگهه با یه صدای دیگه خیلی ضایع میشه ها...همه کلی مسخره مان میکنن...

حالا سوال ایندفعه:میدونین همون کسی تو سوجو که دوسش دارین چجوری به گروه ملحق شده؟؟(مثلا یسونگه ما مامانش کاراشو فرستاده برای اس ام بعد اونا خوششون اومده بعد از چندوقت کارآموزی سوجو تشکیل شد و اونم رفت توش!!!)

کار همه تقریبا تموم شده بود.آنا دخترا رو جمع کرد و با هم رفتن پایین.پسرا همه رو مبل نشسته بودند و داشتند تلویزیون نگاه میکردند.(آقا یکی منو بگیره الان میرم میگم پخخخخخخخخخ!!!)

آنا:ببخشید آقای لیتوک.....

لیتوک کنترل تلویزیون رو روی مبل روبروش گذاشت و از جاش بلند شد.

آنا:امممممم...خب اگه قرار شده ما اینجا بمونیم باید راجب یه سری چیزا صحبت کنیم.....

لیتوک:چی مثلا؟؟(تاریخ عقد و عروسی دیگه....!!)

آنا:خب بعضی از چیزا اینجا مشترکه و مطمئنا شما هم دوست ندارید مثلا وقتی میرین سالن تمرین یکی بیاید و مزاحم کارتون بشه....متوجهین چی میگم؟؟
لیتوک:بله....یعنی یه سری قانون ها رو برای چیزای مشترک تعیین کنیم؟؟

آنا:یه چیز تو همین مایه ها....خب.....

و یه نگاهی به پسرا کرد.لیتوک سریع منظورشو فهمید و رو به پسرا گفت:

:پاشین جمع تر بشینین.....

پسرا با غرغر از جاشون بلند شدند و چندتا از مبلا رو خالی کردند.

لیتوک:خب....

آنا:خب.....من هنوز این خونه رو کامل ندیدم و.....

کیوهیون:اصلا.....ما وقت نداریم.....

لیتوک بدون توجه به حضور دخترا بلند گفت:چو کیوهیون....

بعد با لبخند سرشو برگردوند:خب....ادامه بدین....

آنا:امممم.....خب الان شما باید بگین که چه چیزایی قراره مشترک باشه که بعد راجبش حرف بزنیم....و اینکه تصمیمات کاملا با خودتونه چون اینجا در اصل مال شماست...

لیتوک:نه...ما مشکلی نداریم....خب اینجا آشپزخونه مشترک هست که البته دو تا یخچال داره....به بچه ها میگم یکیشونو خالی کنن....و...سالن تمرین و استخر هم همینطور....

فاطمه:میز توی آشپزخونه دوازده.....یعنی ساعتی میشه....

دونگهه:ما معمولا ساعت ده به بعد بیدار میشیم....

آنا:خب ما برای زودتر بیدار شدن مشکلی نداریم....8 تا 10 صبح مال ما...10 تا 12 هم مال شما....

سوزی سریع حرفای بچه ها رو روی کاغذی که جلوش گذاشته بود مینوست.

آنا:شما ناهار رو خودتون درست میکنید؟؟

لیتوک:معمولا آره....ولی بعضی وقتا که بچه ها حوصله نداشته باشن میگیم یکی بیاد....

آنا:پس تو همون وقتی که برای صبحونه دارید ناهارتون رو هم درست کنید...چون آشپزخونه دوازده و نیم تا دو و نیم مال ماست و چون صبحونه رو دیر میخورید فکر نمیکنم مشکل خاصی پیش بیاد.....(الان جو لیدری وحشتناک مرا گرفته است!!)

لیتوک:بـ....بله...(بنده ی خدا هنگ کرد!!)

آرزو:خب میمونه سالن ورزش و استخر....

و یه نظر همه ی پسرا رو از نظر گردوند.به شیوون که رسید متوجه شد اونم داره بهش نگاه میکنه. سرخ شد و سرشو انداخت پایین.(بابا آرزو جون اینهمه روزانه شیوون لباسشو جلوی این و اون در میاره همه مثه تو اینطوری میکنن؟؟)

اونهیوک:فکر نمیکنم کسی زیاد از استخر استفاده کنه پس روزانه بشه بهتره....مثلا ما روزای زوج شما فرد.....

همه با سر تایید کردن و سوزی دوباره مشغول یادداشت شد.

لیتوک:میمونه سالن تمرین...هم ما کلی اجرا واسه آلبوم جدیدمون داریم هم شما میخواین آلبوم بدین پس باید جوری باشه که هیچکی ضرر نکنه...البته اگه نمیخواین از سالن کمپانی استفاده کنین که مطمئنم کسی حاضر نیس اینجا رو ول کنه و برای تمرین اونهمه راه بره....

آنا:خب از اونجایی که شما دیرتر از ما بلند میشین پس تا شب دیر وقت هم میتونین تمرین کنین...پس میشه....اممممم....خب وقت ما از ساعت هشت تا دوازده و نیم که شما صبحونتون رو خورده باشین و....بعدش شما تا ساعت سه...و....

ریووک:اما این خیلی کمه....

آنا:خب اول اینکه من هنوز حرفم تموم نشده بود....دوم هم فکر نکنم کسی بخواد وقت ناهار یا بلافاصله بعد از اون بره تمرین...خب داشتم میکفتم...ساعت سه و نیم تا نه شب مال ما باشه و از نه شب تا هشت صبح فرداش مال شما...خوبه؟؟

لیتوک:اما اینجوری خیلی برای خودتون کم نمیاد؟؟

آنا به برگه ی سوزی نگاه کرد.مثل همیشه میتونست قبل از به زبون اوردن حرف کسی فکرشو بخونه.

آنا:ما فقط چهار ساعت و نیم از شما بیشتر داریم....فکرنکنم خیلی لازممون بشه....خب....

و به دخترا اشاره کرد تا بلند شن.

:ممنونم از اینکه وقتتون رو گذاشتید....

(بعد از اینکه دخترا رفتن)یسونگ:هوووووف خدای من اینا دیگه کی بودن؟؟اصن نمیشد باهاشون حرف زد.....

شیندونگ:روزای اوله...نه ما اونا رو میشناسیم و نه اونا ما رو....دلت میخواست تا رسیدن بپرن بغلت و اوپا اوپا کنن؟؟

سونگمین:راستم میگه...اونبارو که سونیوشیده ها رو برای ناهار دعوت کردیم یادم نمیره....هنوز از در وارد نشدن پریدن بغلمون...واااااای خدای من چه وحشتناک بود....

شیوون:آره دقیقا....ترجیح میدم یکی مثه برج زهرمار باشه تا هی بیاد خودشو بچسبونه به من....

______________________________________

[طبقه ی دوم!!!]

نسترن:وااااای نمیدونی چجوری خودمو کنترل کرده بودم....پنج قدمی سونگمین اوپام نشسته بودم و جیکم در نیومد.....وااااای دیدیش چه خوشگل بود؟؟

مبینا:خب بچه ها....اینم تموم شد....فردا صبح میرم میزنمشون در آشپزخونه و سالن....

و همزمان دوتا مقوای نسبتا بزرگ رو طرف بچه ها گرفت.

سارا:واااااای مبینا خیلی قشنگ نوشتی فقط عزیزم فکر نمیکنی کحه اینا جهت نصب در مهدکودک درست شده باشن؟؟اون گل گلیا چیه دیگه؟؟

مبینا:بیسواد...اینا مینیاتورن.....همینه دیگه...وقتی فرهنگ کم باشه همین میشه(سارا برو بزن لهش کن!!)

سارا:مبینا خانم اگه هر نفر....

سوزی:واااااااای وااااااای شروع شد...دوباره این دوتا رفتن تو جامعه و سیاست و از این کوفت و زهرمارا....

نسترن:ولشون کن اون دوتا رو سوزی.....بیا بهت عکسای سونگمین اوپا رو که همین الان یواشکی ازش گرفتم نشون بدم....

سوزی:فریما عزیزم میدونم داری چی میکشی...کوچیکتری دارن بهت زور میگن....اشکال نداره تحمل کن...بلخره این نسترنم آدم میشه.....

فرما:آی گفتی....آخه مشکل اینجاست که نیلوفر که خودشم طرفدار ایناس نمیاد بشینه پای حرفای این اونوقت من بدبخت.....آخه مبینا که از من کوچیکتره چرا فقط به من زور میگین؟؟

نسترن:فریما فریما....ببین اینجا چه خوشگل شده....

سوزی و فریما:وااااااای.....

________________________________

دخترا همه پشت میز نشسته بودند و مشغول خوردن صبحونه بودند.

فاطمه:بچه ها ساعت هشت و نیمه ها....سریع تر باشین یه کم...

آنا:بعد از اینکه صبحونتون رو خوردین برین لباساتونو بپوشین باید بریم خرید...

آرزو:خرید واسه چی؟؟

آنا:یه مشت چیز میزخوردنی و یه سری خرت و پرت یگه میخوایم....

فریما:منم باید برای اون لباس خاکستریم یه شلوار بخرم....

مبینا:وای فریما اگه درباره ی لباس حرف بزنی میام لهت میکنم...از هفته ی پیش که اون لباس خاکستریه رو خرید گیر داده شلوار ست باهاش ندارم....

یهو در یکی از اتاقا باز شد و ریووک از توش اومد بیرون.یه لحظه از دیدن دخترا جا خورد ولی بعد روشو کرد اونور و رفت طرف دستشویی.

فاطمه:دیدین گفتم زود باین؟؟گناه داشت....

نیلوفر:آخییی اوپام چقدر با موهای بهم ریخته خوشگل بود....الهییییییی!!

آرزو:نیلوفر یادت نرفته که؟؟

نیلوفر:باشه...قرار نیست اونا بفهمن که ما طرفدارشونیم....ولی اونا الان اینجا نیستن که بفهمن...

مبینا:خب خب...کی ظرفا رو میشوره؟؟

سارا:از بزرگترا شروع میکنیم...هرروز نوبت یکی....خیلی خب...برو آنا نوبت توئه...

آنا:آخ...آی....پام...اوه دستم....اووووف سرم...آی آی آی...

فاطمه:ما میریم لباس بپوشیم....آنا تو هم زودی ظرفا رو تموم کن...

آنا:اهه...مثل اینکه من...هی مگه با شما نیستم؟؟ایشششش....

_______________________________________

مبینا:بچه ها....چرا اومدیم کمپانی؟؟

آنا:رئیس هان زنگ زد گفت کارمون داره......

تاریخ : پنجشنبه 3 آذر 1390 | 11:43 ق.ظ | نویسنده : Anna | نظرات

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •