تبلیغات
Super Junior Fan Club - Stand By Me!ep17

هایییییییییییییییییییییی!!

دقت کردین دیگه کسی به سوال هام جواب نمیده؟؟یعنی خیلی سخته؟؟خب ایندفعه تصمیم گرفتم سوالای آلبرتی بپرسم!!مثلا:

توی ناک اوت دونگهه دقیقا دقیقه و ثانیه ی چندم میاد و موهاش چه رنگیه؟؟

یا:توی Full Of Happiness توی دقیقه ی یک و چهل و شیش هیچول میخواست چی به کیبوم بگه؟؟بعدش یسونگ واسه چی زار میزد؟؟(یعنی به خدا اگه جواب ندادین من میدونم و شما!!)

بهلی و یک چیزه خیلی مهم....پیشاپیش تولد خودمو سونگمین مبارک!!اووووووخی!!!

ها یه چیزه دیگه هم بگم بعدش بفرمایین داستان اونم اینکه:سوزی؟؟تا یکشنبه به خاطر گل روی من و سونگمین بیا دو خطم که شده داستان بذار!!میتونی!!دو خط به جایی برنمیخوره!! (بقیه هم تا نیومدم اسمشونو با فونت گنده و قرمز سر پست بزنم خودشون خجالت بکشن بیان بقیه داستانشونو بذارن!!کی رو نگاه میکنی؟؟با خودتم!!)

آرزو:آخه نصفه شب کی تمرین میکنه؟؟

فاطمه:من که دیگه حال ندارم....اگه بخوابم عمرا تا یک ساعت دیگه بلند شم.....

نسترن:بهش بگیم بیاد اینجا...اینجا هم سالن هست دیگه لازم نیست اینهمه راه رو دوباره تا اون سالن بریم.....

سوزی:اما ساعت یازده نوبت استفاده ما نیست که....

بعد از این حرف سوزی همه آه بلندی کشیدن و هر کی یه گوشه ای افتاد.

فریما:آنا تو رو خدا....برو باهاشون حرف بزن....بگو به جاش همه ی فردا برای خودشون...

آنا:اولا که اونا الان دیگه تمرین ندارن و اجراهاشون همه تموم شده دوما من عمرا برم....همون یه بار که 10نفری رفتیم عین برج زهرمار رو سرشون خراب شدیم به اندازه کافی خجالت کشیدم....من دیگه نمیرم!!

(چند دقیقه ی بعد....طبقه ی پایین!!)

آنا:کدوم اتاقشونه خب؟؟(آی من قشنگ ضایع میشم!!)

سارا:همیشه از اون یکی اتاق اولیه بیرون میاد....

آنا به طرف در رفت و دستشو بلند کرد تا در بزنه اما دوباره برگشت طرف بقیه:بچه ها.....من خجالت میکشم!!

نازنین:اه ه ه....برو دیگه...  و هلش داد جلوتر.

آنا:بابا زشته به خدا....نمیگن نصفه شبی دختره دم اتاق پسر مردم چیکار داره؟؟

نسترن:نه نمیگن....وای آنا برو تا داد نزدم خودشون بیان بیرونا....

آنا دوباره دستشو بالا برد تا در بزنه که ایندفعه یهو در خودش باز شد.(عین از این فیلم ایرانیا!)

آنا:آ....آ....سلام...

ایتوک با تعجب سرشو تکون داد.آنا به دور ورش نگاه کرد.همه ی دخترا رفته بودند.با حرص سرشو برگردوند و ادامه داد:خب....خب....میخواستم بگم اگه امکانش هست...یعنی اگه میشه که بشه....

ایتوک:خب؟؟

آنا:اممممم....خب چجوری بگم؟؟...میخواستم بگم که اگه امشب کار خاصی ندارین امشب ما تو سالن تمرین کنیم...(آرایه تکرار=امشب!!)

ایتوک:همین؟؟

آنا نفس عمیقی کشید و سرشو تکون داد.

ایتوک:باشه مشکلی نیست....

آنا:ممنون.....  و سریع به طبقه ی بالا رفت.

آنا:بچه ها قبول کرد!!

نیلوفر:اوپام دلش عین گنجشک میمونه.....امکان نداشت نه بگه...

فاطمه:خب حالا بچه ها زنگ بزنین به کیمیا.....

مبینا:حالا اگه کیمیا نتونه بیاد چیکار کنیم؟؟

فریما:میاد....الان بهش زنگ زدم گفت میام....

سوزی:بیا....بعدن هی بگین این بچه تنبله....نخیر فقط کاراش با سرعت برقه....چشم ما قادر به دیدنش نیست!!

_______________________________________

سونگمین:آره آره....همینمونم کم مونده که با خودمون دختر بیاریم خونه....

اونهیوک:خب حالا...چته؟؟من فقط پیشنهاد دادم....میتونین قبول نکنین....هی یسونگ احساس نمکنی از خونه رد شدیم؟؟

یسونگ ماشینو نگه داشت و به اطرافش نگاه کرد:نه واقعا مثه اینکه رد شدیم...... 

و دنده عقب گرفت.

کیوهیون:یسونگ هیونگ؟؟عاشق شدی؟؟جدیدا خیلی گیج میزنیا....آهان....الان بپیچ سمت راستی....

یسونگ:خیلی بیمزه ای چو کیوهیون....تقصیر منه هر کاری داری سریع میرم برات انجامش میدم بذار دفعه ی دیگه.....اگه رفتم....هیچکی دیگه هم به غیر از من به حرف تو گوش نمیده!!

سونگمین:ما هم لابد اینجا بوقیم دیگه؟؟

کیو:یسونگ....هیونگ.....غلط کردم.....اشتباه شد من با تو نبودم که....با این هیوکی بودم.....

اونهیوک:هوووووی...درست صحبت کنا.....

کیو:یسونگ؟؟بخشیدی الان؟؟بگو بخشیدی....

دونگهه:هی بچه ها....اون دختره به نظرتون آشنا نیست؟؟

اونهیوک:هائه عزیزم....در حالا حاضر ده تا دختر تو خونه با ما زندگی میکنن...اینم لابد یکی از اوناست دیگه.....

دونگهه:نه....نگاه کن.....من همشونو میشناسم از اونا نیست ولی قیافش خیلی آشناست....

سونگمین:نه بابا.....آفرین....روز به روز داره استعدادهات هی شکوفا میشه...روزی چقد هر کدومشون رو دید میزنی؟؟

یسونگ:نه خدایی آشنا بود....کاشکی کلاهشو برمیداشت قیافشو ببینیم.....

و سه تا بوق پشت سر هم زد.آقای کانگ با کمی تاخیر در حیاطو باز کرد.

یسونگ:سلام عمو کانگ....خواب بودین که دیر اومدین؟؟

کانگ:نه....بین راه مهمونتون رو دیدم وایسادم حرف زدن ببخشید!!

کیو:مهمون ما؟؟

اما تا آقای کانگ اومد جواب بده یسونگ سریع پاشو رو گاز فشار داد و وارد حیاط شد.

کیو:یعنی اون دختره مهمون ما بود؟؟من فکر کردم از دوستای دختراست....

اونهیوک:بیا....بعدن من میگم دخترای سونوشیده رو دعوت کنیم خونمون هی بهونه میارین که ایتوک قبول نمیکنه....آقا خودش زودتر دست به کار شده.....

دونگهه:به جای اینهمه حرف زدن بریم داخل ببینیم کی بود....

_________________________________

نسترن:سلام نونا....واقعا ببخشید که به خاطر ما مجبور شدی اینهمه راه رو بیای....

کیمیا:نه عزیزم اشکال نداره....برای من فقط مهم اینه که شماها کجا راحت ترین....

فریما:اینجا رو راحت پیدا کردی؟؟آخه بچه ها بعدش کلی با من دعوا کردن که آدرس رو خراب بهت دادم.....

کیمیا:آره تقریبا....هه هه.....ولی راحت پیداش کردم....با چشم بسته.....

فریما:منظورت چیه نونا؟؟

اما باز شدن در و ورود چند نفر حرفش رو قطع کرد.همگی با هم سلام کردن(گروه سرود سوپرجونیور تقدیم میکند!!)و میخواستن برن توی اتاق که یهو کیو سرجاش میخکوب شد....

کیو:کیمیا شی؟؟

همه با چشمایی گرد شده به اون دوتا نگاه میکردن.

کیمیا:اوه ه ه ه.....کیوهیون کوچولو....تو چه بزرگ شدی....

و به طرف کیو رفت.کیو هم متقابلا به طرف کیمیا رفت و محکم بغلش کرد.(کیمیا الان آسمون چندمی؟؟)بعد از اون به ترتیب دونگهه و سونگمین و یسونگ بهش خوش امد گفتن و بغلش کردن(الان چطور؟؟خیلی بالا نرو هنوز مونده!!)

کیمیا:لی هیوکجه....از آخرین باری که دیدمت مردتر شدی....

اونهیوک:اما تو همون موقشم خانم بودی....(پ نه پ آقا بوده الان خانم شده!!)

اونهیوک دستشو دراز کرد و با کیمیا دست داد اما بعد از چند ثانیه طاقت نیورد و دستشو کشید و بغلش کرد.لبخند کوچیکی گوشه ی لب پسرا نشست.

آرزو:شرمنده ها.....ولی دقیقا چه خبره؟؟

سوزی:آ آ آ.....من فکر میکنم فهمیدم.....

همه برگشتن طرف سوزی و منتظر ادامه ی حرفش شدن.

سوزی:چیه؟؟

سارا:گفتی فهمیدی قضیه چیه....

سوزی:خب؟؟

مبینا:وای آلبرت....یعنی بگو دیگه....

سوزی:ها از اون لحاظ؟؟

سوزی میگی یا بگم فریما جفت پا بیاد تو دلت؟؟

فریما:هووی مگه خودت پا نداری که از پاهای من مایه میذاری؟؟

نسترن:حالا یه جور میگه انگار پاهاش چه تحفه ایه....

آنا:بچه ها....بسه دیگه.....هی هیچی نمیگم هی بیشتر شورشو در میارن....

فاطمه:خودت چرا داد میزنی حالا؟؟

آنا:دلم میخواد....لیدرم زور دارم میتونم داد میزنم....مشکلی هست؟؟

نازنین(به فارسی):بچه ها.....احساس میکنم یه کم اونورتر چهارتا پسر به علاوهی مربی رقصمون وایسادن....

همه سریع به خودشون اومدن و سوزی برای اینکه قضیه رو ماسمالی کنه شروع کرد به حرف زدن:

:خب من فکر کنم چون کیمیا فبلا به عنوان مربی رقص باهاشون بوده الان اینقد صمیمین....آره؟؟

کیما اول به اونهیوک و بعد به پسرا چشمکی زد و گفت:یه چیزی تو همین مایه ها....خب....بریم که تمرین خیلی دیر شد!!

____________________________________________

وقتی دخترا از خونه بیرون رفتن کیو دوید و در همه ی اتاقا رو زد.

کیو:هی هی....بیاین بیرون....بیاین دیگه....ایتوک...شیوون....هیچول....ریووک.....شیندونگ....

یسونگ دستشو گرفت و نگهش داشت:کیو....بسه....چیکار میکنی؟؟

هیچول:اگه نگهش نمیداشتی فک کنم تا کانگین و کیبوم و هانگنگ و هنری و ژومی هم میرفت.....

یسونگ:خب الان خودت جاش رفتی دیگه....

هیچول:هی دوباره شروع نکنا.....

یسونگ:من که چیزی نگفتم....

همه با هم:بسه....

ریووک:دیوونمون کردیم شما دوتا هم....اه...حالا ما میگیم کیو بچست....دونگهه بچست....اونهیوک بچست.....شما دیگه چتونه به جون هم میوفتین؟؟

اونهیوک:حالا من شدم بچه دیگه؟؟بعد اونوقت خودت چی هستی؟؟

کیو:میخواستم حرف بزنم....

ریووک:وای تو یکی دیگه بس کن همین الان دعوای اینا تموم شد....

کیو:بچه ها یه خبر مهم....(الان کیو اینجا در نقش پیام بازرگانیه!!)

اونهیوک:نمیخوام بس کنم....چرا همیشه باید به من زور بگین؟؟

کیو با داد:ســـــــــــــاکـــــــــــــت دیگه....

همه ساکت شدن و با تعجب به کیو نگاه کردن......


تاریخ : پنجشنبه 8 دی 1390 | 11:13 ق.ظ | نویسنده : Anna | Nazaration

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •