تبلیغات
Super Junior Fan Club - Stand By Me!ep20(EunHae)

هایییییییییییییییییییییییی!!

دیدین هفته پیش نیومدم؟؟شانس ندارین شما که....دقیقا همین قسمت باید تاخیردار میشد!!

میگما شما هنوز درگیر رنگ موهای هیوکی هستین؟؟دوستان!!عزیزان!!شرابی....کجا رنگ موهای هیوکی شرابی بود؟؟

و سوال ایندفعه یکی بیشتر نیس کامل هم جواب میدینا:اعضای سوپرجونیور به عنوان یک حیوان!! (یعنی اینکه هرکدومشون به چه حیوونی معروفن!!بهلی!!)

آقا هفته پیش کلا هفته محشری بود....چهارتا امتحان داشتیم یکیشو لغو کردیم دوتاشو کامل شدم اون یکی رو هم گند زدم!!فیزیک بود!!فقط پنج نمره رو که جواب ندادم بقیشم یعنی باید دلتو بگیری به جوابای من بخندی!!گفته بود که در کدام مدار اگه یکی از مقاومتها رو بردارین اون یکی لامپ هم خاموش میشه؟؟جواب دادم بله....یعنی دیگه کارم به جایی رسیده که میگم فقط بالای 14 بشم برام کافیه!!

این هفته هم بد نبود!!دوباره از اون سوتی خفنا تو امتحان دادم!!تو امتحان زبان فارسی نوشته بود با فعل ریخت به صورت گذرا و ناگذرش جمله بسازین نوشتم مادر آب را ریختاند!!یا تو عربی معنی کلمه زدن رو میخواست میشد طرق!!بعد من نوشتم شترق!!من موندم بعدن چجوری میخوام تو چشه معلمامون نگاه کنم!!!

بهلی و در آخر....همون طور که از اسم داستان پیداست این قسمت ایونهه داره!!فخط قبل از ورود بگم که تو قسمتایی که قراره چیز باشه....یه تغییراتی میبینین که حالا برین خودتون ببینین!!بهدشم یا اصلا وارد نشین یا هم یه پارچ آب قندی چیزی بزارین کنارتون!!خیلی هم نمیخواد تو بحر قسمتای چیزش برین!!

:الو کیو؟؟

:رئیس؟؟

:چرا هیچکی تو این خونه گوشیشو جواب نمیده؟؟

:ایتوک که خر شده....

:خر شده؟؟؟!!!

:آره.....که که که^^...هیچولم که حمومه....یسونگم نمیدونم کجاست.....دونگهه و اونهیوک هم نشستن دارن فیلم میبینن بعد چون چیزای بیتربیتی توش داره گوشیاشونو خاموش کردن که یهو حسشون نپره....شیندونگ و سونگمینم یک ساعته رفتن تو حیاط دارن با هم حرف میزنن گوشیاشون تو خونست....دیگه کی موند؟؟ها شیوون هم که سر فیلم برداریه...ریووکم....اممم فکر کنم خواب باشه....خودمم داشتم بازی میکردم که  game overشدم وگرنه عمرا بیومدم!!

:خسته نشین ده نفری یه موقع....بعد ایتوک به من میگه ما اصلا وقت نمیکنیم به کارای خونه برسیم....برو گوشی رو بده بهش....(که که که^^خاله ی منم همیشه زنگ میزنه به گوشی من میگه برو گوشی رو بده به مامانت!!)

:داره حرف میزنه.....

:با کی؟؟

:دشمن.... اِ یعنی نه....با دوست دخــ....نه چیز....امممم....با.....با خواهرش!!

:خب پس بهش بگو امروز ساعت 11 خانم مین میاد.....و اینکه آقای سانگم در خواستشو قبول کرده.....

:اینا کی هستن حالا؟؟

:تو کاری به این کارا نداشته باش.....فقط همینا رو به ایتوک بگو.....خدافظ!!

_____________________________________

آروم پشت در اتاق اونهیوک وایساد و بدون در زدن درو باز کرد.......یهو جیغش رفت تو هوا!

:ایتوووووووووووووووووووک!!

از صداش تقریبا همه ریختن بیرون.دونگهه عین برق گرفته ها پرسید:چیه؟؟چی شده؟؟دختره چیزیش شده؟؟

اونهیوک:ساکت شو احمق...... اینکه چیزی نمیدونه!!

ایتوک:چته کیو؟؟چی شده؟؟ و رو به اونهیوک و دونگهه:چیکارش کردین دوباره؟؟

اونهیوک:من کاریش نکردم به خدا.....

دونگهه:منم نکردم به خدا......(که که که^^ این هنوز تو فیلمه!!)

یسونگ:دوباره داشتین فیلم میدیدین؟؟

اونهیوک:چطور؟؟

یسونگ:صدبار بهت نگفتم از این فیلما جلوی دونگهه نبین؟؟بچه ست تو روحیه ش تاثیر میذاره.....

اونهیوک:آخی آخی بمیرم برای روحیه ش....حالا تو چرا اینقد جدیدا حافظ حقوق این و اون شدی؟؟

ریووک در حالی که چشماشو میمالید به جمع اونا اضافه شد:کی بود جیغ زد؟؟

کیو:من بودم!!

ریووک:خب چرا جیغ زدی؟؟

کیو:در اتاقو باز کردم دیدم بند شلوار اونهیوک تو دهن دونگهه ست بعد تاریک بود بعد فکر کردم ماره.....(این هنوز ماره رو پیداش نکرده!!)

ایتوک:دونگهه اونهیوک....همین الان اون فیلمو خاموش کنین بیاین بیرون.....زود!!

اونهیوک برای کیو خط و نشونی کشید و دوباره به اتاق برگشت.همون موقع در باز شد و سونگمین و شیندونگ وارد شدن.

شیندونگ:چی شده همه جمع شدین؟؟کسی دوباره قهر کرده؟؟

کیو:دقیقا زدی به هدف ولی کلمه قهرش اضافی بود!!

شیندونگ:یعنی چی؟

کیو:یعنی باید بگی کسی دوباره کرده؟؟....آخ....کی زد؟؟

هیچول:من بودم....تو خجالت نمیکشی بچه ی 26 ساله خیلی راحت از این حرفا جلوی بزرگترت میزنی؟؟(همچین بچه هم نیستا!!)

کیو:نه.....

هیچول:خب تو غلط میکنی.....بی حیا!!

ایتوک:این چیه هیچول؟؟

هیچول:کدوم چیه ایتوک؟؟

ایتوک:مسخره نکن....میگم این چیه پوشیدی؟؟

هیچول:معلوم نیست؟؟حوله ست دیگه....

ایتوک:هیچول.....الان اعصابم برای شوخی درست نیستا....برو زودی لباستو بپوش بیا!!(آفرین پسر گل مامانش!!)

هیچول:بذار تنم خشک شه بعدن...

ایتوک:کیم هیچول.....ده تا دختر طبقه ی بالای اینجا هستن پس لطفا یه کم رعایت کن....حالا هم برو!!

هیچول:به درک....من اصلا اونا رو داخل آدم حساب نمیارم(لطف دارین شما به ما!!)....چهار دیواری اختیاری....هر غلطی دلم بخواد میکنم....اصلا دلم میخواد لخت بگردم....

و شروع به باز کردم حوله ش کرد.همون موقع اونهیوک از اتاق اومد بیرون....

:واااااای هیچول!!چیکار میکنی؟؟ما طاقت نداریما.......من الان اختیارم دست خودم نیست!!

ایتوک:بسه بسه بسه...انهیوک بشین....هیچول تو هم همین الان برو تو اتاق بعد اونجا هر غلطی دلت میخواد بکن.....فهمیدین؟؟

اونهیوک دستی به موهای ایتوک میکشه و میگه:باشه باشه...آروم....چرا داد میزنی عزیزم؟؟من که نشستم هیچول توام پاشو.....

ایتوک:آدم خودش اعصاب نداشته باشه گیر یه مشت خری مثل شما هم بیوفته.... اَه...

دونگهه:ایتوک بیتربیت شدیا...تو که فحش نمیدادی!!

ایتوک:تو ساکت باش فقط....لی هیوکجه؟؟مگه من صدبار بهت نگفتم فلمای خیلی بد رو نیار خونه؟؟

اونهیوک:خب؟؟

یسونگ:خب یعنی اینکه تو چرا گوش نمیدی؟؟به قول خودت تو که اختیارت دست خودت نیس یهو دیدی مثل اوندفعه شد....

اونهیوک:هی.....خب هر کسی میتونه اشتباه کنه...منم اونبارو اشتباه کردم!!

"فلش بک"

دونگهه:خیل فجیع یعنی چجوری؟؟

اونهیوک:یعنی خیلی فجیع دیگه....

روی مبل کنارش نشستم و تلویزیون رو روشن کردم:ولی هائه از همین الان بگم کسی نفهمه که من فیلم رو اوردم خونه ها....مخصوصا اینکه تو هم دیدیش!!

دونگهه:ها؟؟.....باشه باشه....فقط هیوکی چرا چراغو خاموش کردی؟؟

اونهیوک:اینجوری بیشتر حال میده.....خب ساکت دیگه شروع شد!!

چند دقیقه از فیلم گذشته بود.یه لحظه سرمو برگردوندم دیدم دونگهه بدون اینکه پلک بزنه به صفحه تلویزیون خیره شده.....

اونهیوک:هی....وقت کردی پلک هم بن!!

خیلی آروم سرشو به طرفم برگردوند:هیوکی؟؟

:هممممم؟؟

:وقتی یکی اون یکی رو چیز میکنه....بعد اون یکی که چیز شده خیلی دردش میاد؟؟

:مگه من تا حالا چیز شدم که بدونم؟؟

:آخه تو معمولا این چیزا رو خوب میدونی.....

:هر چی میدونم از تو فیلماست.... اِه ساکت....این همون تیکه ست که دوستم میگفت خیلی خفنه....

چند پانیه بیشتر نگذشته بود که احساس کردم یکی دستشو تو دستام حلقه کرد.میدونستم دونگهه ست و ان کارش برام خیلی عادی بود اما نمیدونستم چرا یهو اینقدر داغ شدم.شاید دونگهه تب داشت. دستمو رو پیشونیش گذاشتم و پرسیدم:خوبی هائه؟؟

برگشت و نگام کرد.نگاهش یه جور خاصی بود.انگار که برق 220 ولت بهم وصل کرده باشن صاف و سیخ فقط به چشماش زل زدم.

دونگهه:تو خودت خوبی؟؟

اونهیوک:من....من....

نگاهم از صورت معصومش به بدنش افتاد.تیشرت گل و گشادی پوشیده بود که روش عکس دوتا بادکنک بود.

:دونگهه؟؟

دستمو بیشتر فشار داد و گفت:هممم؟؟

:تو تا حال ابا کسی چیز داشتی؟؟

:وقتی تو نداشتی من چجوری داشته باشم؟؟

اونهیوک:نمیدونم.....اممممم....دونگهه؟؟

:همممممممممم؟؟

اونهیوک:میگم....میگم دوست داری از اینا داشته باشی؟؟

:از کدوما؟؟

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و لبامو رو لباش گذاشتم....مثله همیشه هیچی نگفت....حتی دستاشم دور گردنم حلقه نکرد.....خوبه ده بار بهش گفته بودم....صورتمو یه کم بالاتر اوردم و با فاصله کمی به چشماش زل زدم....بازم هیچ چیز خاصی توش نبود(ایندفه چشم هستا...اون قبلی نگاه بود!!).....نه هیجان....و نه حتی....عشق!!میدونستم وقتی همه چی تموم شه ازم نمیپرسه چرا ولی جواب خودمو چی میدادم؟؟دستمو آروم گذاشتم روی سینه ش....بازم هیچی نگفت....فقط منتظر بودم بگه وایسا....یا حتی بسه تا ولش کنم اما مشکل اینجا بود که اون حتی یه کلمه هم حرف نمیزد....روی زانوم بلند شدم....دستامو روی شونه ش گذاشتم و هلش دادم عقب....کمرش محکم به دسته ی مبل خورد اما صداش در نیومد.

: دِ لعنتی یه چیزی بگو.....

:هیوکی.....

اما منتظر ادامه ی حرفش نشدم.لبمو رو گردنش گذاشتم و لیسیدم....یقه ی تیشرتشو گرفتم و اونو به خودم چسبوندم....اگه ازم جدا میشه واقعا دیوونه میشدم!!...اما....دستم پایین تر رفت....لباسشو از تنش بیرون کشیدم....چون گشاد بود خیلی راحت از تنش بیرون اومد و من هزار بار تو دلم خدا رو شکر کردم وگرنه نمیدونستم اگه لباسش در نمیومد چه بلایی سرش میوردم!!(وحشی شده!!)...دکمه های بلوزمو باز کردم و خودمو روش انداختم....پوست سردش بدن داغمو میسوزوند....پس این اون نبود که داغ بود....من بودم!!....داشتم آتیش میگرفتم....دستاشو دیدم که بالا اومد و دور گردنم حلقه شد....پس یاد گرفته بود!!دیگه عذاب وجدان نداشتم که شاید اون دوست نداشته باشه....با خیال راحت زیپ شلوارشو پایین کشیدم و شلوارشو از پاش در اوردم....کمی از جام بلند شدم، پاهای دونگهه رو باز کردم و زانوهامو بینشون گذاشتم.....اونقدر هیجان داشتم که دیگه تکون های لب دونگهه رو رو لبام حس نمیکردم.....از حلقه ی دستاش که دور گردنم تنگ تر شد فهمیدم درد داره اما مثله همیشه هیچی نمیگفت....آخ که من چقدر این اخلاقشو دوست داشتم!!.....یهو صدای ناله ش بلند شد و چند قطره اشک صورت خودش و صورت من که روش بود رو خیس کرد....فهمیدم دارم زیاده روی میکنم....لبمو کنار گوشش گذاشتم....میخواستم بهش بگم که چقدر دوستش دارم که یهو صدای آشنای یکی از پشت سرمون اومد.....

:هی.....شما دوتا احمق دارین چیکار میکنین؟؟

"فلش فوروارد"

ایتوک:خوب که هیچول زود رسید وگرنه شاید تا تهش هم میرفتی....

اونهیوک زیر لب:آره...خیلی زود رسید.... پوزخندی زد و ادامه داد:ولی من هنوزم میگم چیزه خاصی نبود که شما اینقدر بزرگش میکنین....

کیو:نه تو رو خدا....بیا و چیزه خاصی هم باشه.....

تاریخ : پنجشنبه 29 دی 1390 | 11:34 ق.ظ | نویسنده : Anna | Nazaration

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •