تبلیغات
Super Junior Fan Club - Stand By Me!ep21

هاییییییییییییییییییییییییییییییییی!!

آقا خدایی کی منو یادش میاد؟؟اصلا من کی بودم؟؟بعد سه هفته حقم دارین والله!!شرمنده....چی کار کنم؟؟نتم شل کن سفت کن داشت بعد یهو قطع شد گفتیم بیان درستش کنن گفتن بابای همون یارو صاحاب نمایندگیه مرده تا چهلمم نمیادش!!حالا بیا و درستش کن....!!الان خوبیم فعلا....

بهدش سوال:یک آقایی بود توی Don Don't ویولون میزدا...اون کی بود؟؟(این چرا اسمش هی چپکی در میاد؟؟اول و آخرش توهم شد!!)

هااااااااا!!ینکه یه بار ما نشد تو عمرمون تولد یکی باشه و ما نتمون فنا نباشه!!تولد همه اونایی که تولدشون بود و گذشت مبارک!!اهه اهه

دیگه چی؟؟همین دیگه.....یادم نمیاد!!دستتون هم مرسی که مینظرین!!

ایتوک:خوب که هیچول زود رسید وگرنه شاید تا تهش هم میرفتی....

اونهیوک زیر لب:آره...خیلی زود رسید.... پوزخندی زد و ادامه داد:ولی من هنوزم میگم چیزه خاصی نبود که شما اینقدر بزرگش میکنین....

کیو:نه تو رو خدا....بیا و چیزه خاصی هم باشه.....

اونهیوک:تو حرف نزن کیوها....اونقدر به خونت تشنه ام که الان اگه اینا نبودن میپریدم روت......

کیو:ایتوک هیونگ.....این میخواد بپره روم منو هم مثل دونگهه چیز کنه.....

اونهیوک کنترل تلویزیون رو از میز روبروش برداشت و به طرف کیو پرت کرد:خفه شو....خفه شو خفه شو خفه شو....

ایتوک:اونهیوک....دارم بهت اخطار میدم....اگه یه بار دیگه ببینم از این فیلما میاری خونه یه فکر دیگه دربارت میکنم....

اونهیوک:چه فکری؟؟

ایتوک:اون دیگه به خودم مربوطه....

دونگهه:خب اگه کاری ندارین من دیگه میرم بیرون....

همه:کجا؟؟

دونگهه:قبرستون!!(بیا!!دلمون خوش بود همین یکی با ادبه اینم با اینا گشت کمال همنشین درش اثر کرد!!)

____________________________________

آرزو:مدیر سانگ هنوز درباره ام وی مون چیز خاصی نگفته؟؟

آنا:نه هنوز....ولی گفت عصر میام اینجا با همتون کار دارم....

سوزی:ما که نیستیم....

نسترن:کجاییم؟؟

سوزی:تمرین دیگه....این کیمیایی که من شناختم عمرا بذاره ول بچرخیم....

فاطمه بدنشو کش و قوسی داد و از جاش بلند شد:بچه ها من میرم رو شعر جدیدم کار کنم....

اما هنوز دو قدم دور نشده بود که دوباره برگشت:میگما....کسی نیست به داد این معده ی بیچاره ی من برسه؟؟گشنمه.....

آنا:آقای سانگ گفت خانم مین ساعت یازده میاد.....

سارا:خانم مین دیگه کیه؟؟

آنا:همون خانومه که میخواد برامون آشپزی کنه دیگه...

فاطمه:باشه....هر وقت حاضر شد منو صدا کنین.....کفه حیاطم!!

نسترن:کفه حیاط؟؟!!

فاطمه:آره....دقیقا کف حیاط!!

_________________________________________________

کیو:ایتووووووووووووووووووووووووک!!

ایتوک:زهرمار!!دیگه چته؟؟

کیو:یه چند دقیقه ی پیش رئیس زنگ زد گفت که.....اممم چی گفت؟؟هان...گفتش آقای سانگ ساعت یازده میاد و خانم مین هم درخواستتو قبول کرده!!

ریووک:خانم مین دیگه کیه؟؟

شیندونگ:فکر کنم همون دخترست که هر روز کلی باهاش حرف میزنه!!

ایتوک:خانم مین کیه؟؟چی میگین شماها؟؟کیو مطمئنی رئیس همینا رو گفت؟؟

کیو:بذار فکر کنم....آره....یعنی شاید!!

ایتوک:ای بمیری الان باید اینا رو بگی؟؟برو دنبال دونگهه نذار بره....یه ربع دیگه قراره آقای سانگ بیاد باید هممون باشیم!!

یسونگ:آقای سانگ دیگه کیه؟؟

ایتوک:منیجر گروه اوفیوچوز و البته سوپرجونیور!!

__________________________________________

با بی حوصلگی در ماشین رو باز کرد و توش نشست.نمیدونست کجا میخواد بره فقط میدونست نمیخواد بین بچه ها باشه.میترسید اگه یهو گریش بگیره اونا ببیننش و ناراحت شن.ماشین رو روشن کرد و به طرف در حیاط دنده عقب گرفت.یه لحظه تو آیینه دید یه چیزی رو زمین افتاده سریع ترمز کرد و از ماشین پیاده شد.فاطمه خیلی بیخیال کف حیاط دراز کشیده بود،هدفون هاش تو گوشش بود و چشماشو بسته بود.

دونگهه:ببخشید.....امممم....خانم فاطمه......فاطمه شی....فاطمه!!

فاطمه چشماشو باز کزد و به دونگهه نگاه کرد.چندبار پلک زد بعد یهو عین فنر از جاش پرید.

فاطمه:ببـ....ببخشید....چی شده؟؟

دونگهه:نزدیک بود زیرتون کنم!!

فاطمه:ها؟؟

اول به دونگهه و بعد به ماشینش که فقط چند سانت باهاش فاطله داشست نگاه کرد و ادامه داد:آهان!!

:چرا اینجا خوابیده بودید؟؟

:نخوابیده بودم.....دراز کشیده بودم!!

:خب حالا....نمیگی یکی بخواد بره بیرون بعد بزنه لهت کنه؟؟

:نه.......

دونگهه نفس عمیقی کشید و با حرص به فاطمه خیره شد.فاطمه لبخند کوچیکی زد و ادامه داد....

:خب....خب راستش داشتم رو شعر جدیدم کار میکردم....گفتم اینجا هم ساکته هم دلباز و خوشگل....جون میده واسه نوشتن شعر......بعد همین  دیگه!!

:خب الان نوشتی؟؟

:نه زیاد....داشتم رو بقیش فکر میکردم که اومدی بیدارم کردی...

:اگه میدونستم داری....معذرت میخوام....عمدی نبود!!

:نه دیگه....اشکال نداره!!

:امممم....میتونم.....میتونم شعرتو ببینم؟؟

:هنوز هیچی نیست آخه.....

:من خودمم شعر میگم.....شاید بتونم کمکت کنم!!(الان میخواست بگه منم آره!!چاخان!!)

دستشو باز کرد و برگه کوچیکی که مچاله شده بود رو به دونگهه داد.دونگهه برگه رو باز کرد و با صدای بلند خوند:

" شب که فرا میرسد

به خودم وعده میدهم که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت

صبح که فرا میرسد

و نمیتوانم بگویم

رسیدن شب را بهانه میکنم "

سرش رو بلند کرد و به فاطمه نگاه کرد:اوه....این....این واقعا عالی بود!!

فاطمه:دو کلمه هم نبود که.....کجاش عالی بود؟؟(والله!!ملت چه دروغایی میگن!!)

دونگهه:شروعش واقعا خوب بود....آخرش قراره چی بشه؟؟

فاطمه:خودمم نمیدونم.....

به دور و ورش نگاه کرد و آهسته ادامه داد:میتونین....میتونین کمکم کنین؟؟

دونگهه:من؟؟ (پ نه پ عمه ی من!!)

فاطمه:آره!!تازه دو سه تا شعر نصفه دیگه هم دارم....تو آخر همشون موندم!!میتونین؟؟مثلا....مثلا الان؟؟

دونگهه به ساعتش و بعد به خوابگاه نگاهی انداخت:باشه....بریم حیاط پشتی!!

___________________________________________________

کیو:ایتووووووووووووووووووووووووک!!

ایتوک:دررررررررررررد!!این قرار عادتت بشه که هی اسم منو جیغ بزنی؟؟

کیو:آخه فقط تویی که باهام کاری نداری....بقیه میپرن سرم کتکم میزنن!!

ایتوک:خب حالا....چیکار داری؟؟

کیو:دونگهه رو پیداش نکردم.....ماشینش وسط حیاط بود اما خودش نبود....گ.شیش هم تو ماشین بود.....اممم رو سایلنتم بود.....آهنگ SMS ش هم یه تیکه از همون آهنگ جدیده بود که خودش داره میسازه......صفحه گوشیشم عکس شیوون بود.....و...ها.....کتشم تو ماشین بود!!

هیچول:همیشه عادت داری اینقدر دقیق آمار بدی؟؟عکس رو صفحه گوشیشم نگاه کرده!!

یسونگ:آره همیشه.....رئیس که زنگ زده بود شنیدم داشت آمار تک تک مونو میداد!!

ایتوک:واسه من چی گفت؟؟

یسونگ:گفت داره با دوست دخترش حرف میزنه!!

کیو:دروغ میگه.....گفتم با خواهرش!!

یسونگ:تازه گفت خر هم شده!!

کیو:دروغ میگه.... نه خب این یکی رو راست میگه!!

ایتوک:چو کیوهیــ.....

که صدای زنگ در مانع از ادامه حرفش شد.(همون آیفون منظورشه!!)

ایتوک:خداااااا....منو بکش از دست اینا راحتم کن!!نگاه کن خونه رو.....

نیلوفر و پشت سرش آنا در حالی که داشت با تلفن حرف میزد از پله ها اومدن پایین.

آنا:بله بله.....الان خونه ایم.....بله اونا هم هستن....فقط ببخشید مگه....آهان دم درین؟؟

در خونه باز شد و زن تقریبا مسنی وارد خونه شد.

نیلوفر:خانم مین؟؟

:باید خودم باشم دیگه....

دخترا به طرفش رفتند و خریدهایی رو که کرده بود،کمکش بردند تو آشپزخونه!!(چه جمله ای شد!!)

ایتوک:کیو؟؟

کیو:همممم؟؟

:که آقای سانگ ساعت یازده میاد و خانم مین هم درخواستمو قبول کرده؟؟

:آره.....

:خیلی پررویی....نه اینطوری فایده نداره....باید ادب شی....

گوششو کشید و بردش تو اتاق.اونهیوک و شیندونگ اومدن تو آشپزخونه.

:سلام!!

مین:سلام پسرا....تو باید اونهیوک باشی تو هم شیندونگ درسته؟؟

اونهیوک با خنده:آره....شما هم طرفدارین؟؟

مین:اونم ده آتیشه!!هم شما هم اوفیوچوز!!شماها رو جدیدا ولی این دخترا رو از وفتی تشکیل شدن طرفدارشون بودم!!

شیندونگ:بیا....میبینی؟؟هی خدا دیگه دوره ی ما گذشت....

اونهیوک:آخیییییی.....فکر نمیکردم اینقدر زود فراموش بشیم!!

مین:خیلی خب.....بسه بسه.....دخترا شما برین اتاقاتون هر وقت غذا حاضر شد خودم صداتون میزنم.....

نیلوفر:کمکی چیزی نمیخواین؟؟

مین:نه عزیزم.....برو خودم صداتون میزنم!!

همه از آشپزخونه رفتند بیرون.دوباره صدای خانم مین بلند شد:شما کجا پسرا؟؟

اونهیوک:خودتون گفتین از آشپزخونه برین بیرون!

مین:من گفتم اونا.....نه شماها....میخوام برای بیست نفر غذا درست کنم....باید وایسین کمک!!....با شماها هم هستما!!

و به هیچول و سونگمین و یسونگ که تو هال وایساده بودند اشاره کرد.

هیچول:الان سونگمین و یسونگ میان....الو؟؟الو؟؟

و سریع توی یکی از اتاقا رفت.

_________________________________

دونگهه:بریم دیگه؟؟

فاطمه:کی دوباره وقت خالی دارین؟؟

دونگهه:هست حالا....اگه نخواییم Dance Battle شرکت کنیم یه چند هفته ای رو تا آلبوم بعدی بیکاریم!!

فاطمه:ممنونم دونگهه شی!!

دونگهه:دونگهه....

در خونه رو برای فاطمه باز کرد و خودش بعد از اون وارد شد.یه لحظه از چیزی که دید خشکش زد:اونهیوک؟؟



خودم میدونم کمه فرزندم!!
آخخخخخخ!!خودم دارم اعتراف میکنم دیگه چرا میزنی؟؟

تاریخ : یکشنبه 23 بهمن 1390 | 08:20 ب.ظ | نویسنده : Anna | Nazaration

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •