تبلیغات
Super Junior Fan Club - Stand By Me!ep23
هایییییییییییییییییییییی!!ما باز هم اومدیم!!
جانه من...این نظرا چرا یهو اینقد کم شدن؟؟من گناه دارم آخه!!
سوال؟؟نیست....ندارم!!بس که جواب نمیدیدن آدم شوق و ذوقش کور میشه!!
ولی خب یه درخواست دارم!!من با یکی از دوستام سر عکسای یووک و کیومین شرط بندی کردیم!!که هرکی عکسای بد بدتری گیر بیاره برنده!!حالا اگه میشه....اگه دارین.....اگه هست!!...عکسای بد بد از این دو زوج رو آپلود کنین برام!!
خواهش خواهش خواهش!!این دوستم تریپل اسه و من به هیچ عنوان نمیخوام جلوش ضایع بشم!!با Myup.ir هم آپلود کنین!!همچین بسی آسان تر است!!


عصر همون روز تو یه جلسه تو دفتر آقای سانگ ، دخترا با همه ی افرادی که قرار بود تو تهیه ی آلبومشون کمکشون کنن آشنا شدن.بعد از اینکه همه معرفی شدن مدیر سانگ همه رو ساکت کرد و خودش شروع کرد به حرف زدن:

:خب همه تون کم و بیش داستان ام وی رو میدونید پس میریم سراغ مسادل دیگه.اول درباره ی لباساتون.چهار دست لباس دارین...دو دست برای داستان و دو تا هم برای قسمت رقص...بعدن میریم تا پروشون کنید....و اینکه....هاااان!!...اصل ماجرا رو یادم رفت....شخصیت پسر داستان....شیم یونگ جون!!

پسر جوونی از سرجاش بلند شد و تعظیمی به بقیه کرد.

سانگ:یونگ جون یک از کارآموزای اس ام هست که قراره داخل یه گروهی که اس ام داره تشکیل میده عضو بشه!!

یونگ جون پسر نسبتا قد بلندی بود.پایین موهای مشکیشو یخی کرده بود و کامل تو صورتش ریخته بود.

نسترن آروم در گوش آنا:اصلا از نگاه های این پسره خوشم نمیاد....

آنا:هنوز دو ثانیه نشده دیدیشا....بذار یه کم دیگه بگذره بعدن به فکر نفله کردنش بیوفت!!

___________________________________________

:الو؟؟سلام....خونه ای؟؟آره...ببین من دم درم زودی بیا پایین!!

چند دقیقه ی بعد در ماشین باز شد و دختری کنارش نشست.

:سلام...

:سلام!!چیزی شده؟؟

:نه....باید چیزی بشه؟؟

:آخه زنگ زدی گفتی دم درم بیا پایین!!خب تو باشی تعجب نمیکنی؟؟

:نه....

:لی هیوکجه!!میگی برای چی اومدی یا نه؟؟

اونهیوک:یا نه.......

:باشه پس من میرم!!

:کیمیا....

:دررررررد!!

:اِ.....خب حوصلم سر رفته بود گفتم بریم یه کم بیرون با هم بگردیم!!

:همین؟؟

:آره دیگه....

:خب بریم!!اول من چند تا چیز میخوام بخرم بریم خرید!!

:امر دیگه؟؟

:فعلا همین!!

:روتو برم!!

:ناراحتی پیاده شم؟؟

:نه....بشین بشین...الان راه میوفتم!!چی میخوای حالا؟؟

:یه چند تا لباس....

کنار یه لباس فروشی بزرگ ایستاد.درو برای کیمیا باز کرد تا اول اون وارد شه.بعد از اینکه کیمیا اون لباسی رو که میخواست انتخاب کرد دستشو گرفت و بردش یه طرف دیگه فروشگاه.

کیمیا:چیکار میکنی؟؟جدیدا خیلی شجاع شدیا....نمیگی کسی بشناستت؟؟

اونهیوک:نه بابا...این خانومه دوست مامانمه....مشکلی نیست!!حالا درست وایسا میخوام برات لباس انتخاب کنم!!

کیمیا:واسه ی من؟؟چرا؟؟

اونهیوک:نه واسه ی عمم.....خب واسه تو دیگه!!میخوام امروزو با سلیقه ی من بگردی!!

کیمیا:بیخود...چه واسه خودشم نقشه میریزه....بریم زود باش من میخوام برم خونه بخوابم!!

اونهیوک:اِه....کیمیا اذیت نکن دیگه!!ایناها....این خوبه؟؟وایسا ببینم....

و لباسی رو جلوی کیمیا گرفت.

کیمیا:واقعا....!!بعدن میگه بهم چیزی نگو میخوام امروزو با سلیقه ی من بگردی!!آخه این سلیقست تو داری؟؟

اونهیوک:چشه مگه؟؟

کیمیا:چش نیست دماغه!!آخه من کی از این لباس لوسا میپوشیدم که حالا بار دومم باشه؟؟

اونهیوک:بابا این همه دختر دامن میپوشن لوس نیست بعد تو که میخوای بپوشی شد لوس؟؟

کیمیا:بیا بریم تا نزدم ناقصت نکردما....با اون لباس انتخاب کردنش!!

اونهیوک:خب این چی؟؟

یه شلوارک لی و تاپ مشکی بلندی رو جلوی کیمیا گرفت.کیمیا نگاهی به لاس انداخت و گفت:حالا این بدک نیست....ولی هنوز کار داره!!

اونهیوک:بعد بگو سلیقه ی من بد!!حالا زودی بپوشش بریم حساب کنم بعدش بریم عشق و صفا!!

(بعد از عشق و صفا!!)

کیمیا:نه خدایی....چند وقت بود بیرون نرفته بودی؟؟

اونهیوک:چطور؟؟

کیمیا:آخه همچین عین این عقده اییا میدویدی اینور و اونور که هرکی نمیدونست فکر میکرد تازه از قفس آزاد شدی!!

اونهیوک:دستت درد نکنه حیوونم شدیم دیگه؟؟

کیمیا:بودی!!

در ماشینو باز کرد و خواست بره بیون که اونهیوک دوباره صداش زد.

اونهیوک:کیمیا؟؟

کیمیا:چته باز؟؟تا من هی میخوام برم بیرون این حرفش یادش میوفته...

اونهیوک:خیلی وقته مخیوام یه چیزی رو بهت بگم ولی نمیدونم از کجا شروع کنم....

کیمیا:خودم فهمیدم!!

اونهیوک:چی رو؟؟

کیمیا:که میخوای یه چیزی رو بهم بگی....

اونهیوک:آره خب....میدونی...ببین....من....من واقعا میخوام که تو برگردی!!

کیمیا:کجا برگردم؟؟

اونهیوک:پیش من!!من تصمیممو گرفتم....دفعه پیشم گرفته بودم!!دختر ایده آل من فقط خودتی!! (دیدید هی گفتم اینقد زود نتیجه گیری نکنین؟؟وقتی گفتم زوج دوم انتخاب کنین واسه همین روزا بود که اگه یهو یکی از تو آسمون افتاد رو سر اوپاتون(!!) یکی رو داشته باشین برین برسین بهش!!ولی خب هیچی دائمی نیس...یهو دیدی زدم اونهیوکو کشتم کلا جمیع زوجا از دستش راحت شدن!!)

_______________________________________

پتو رو روی سرش کشیده بود و داشت اس میداد که احساس کرد یه چیزی پرت شد رو سرش.پتو رو کنار زد.یه چیزی بود که چهارتا پا داشت!!پشمالو هم بود!!

:آهااااای!!این دوباره جونور کیه؟؟

:مال خودته!!

:آخه شکلات من کجاش اینهمه پشم داره؟؟

:خب لابد ککومینگه!!

:خب بیا برش دار...

:بگو صاحابش بیاد برش داره.....

:من چمیدونم صاحابش الان کدوم گوریه....بیا برش داردیگه!!(هوووووی گور خودتی!!)

:من میخوام بخوابم حوصله ندارم....

:شیوون مرگه من بیا برش دار....قول میدم برات دوتا لیوان قهوه بیارم!!همین الان!!

:بابا به خدا این یسونگه بدبخت این جونوراشو حتی بیشتر از خودش میشوره!!

و همزمان با این حرف ککومینگ رو از روی پتوی سونگمین برداشت.

شیوون:خیلی لوسی سونگمین!!حالا این بیچاره چه فرقی با اون ذغال سوخته ی تو داره؟؟

سونگمین:اولا که دغال سوخته خودتی...اون اسم داره اسمشم شکلاته!!بعدشم این پشماش بیشتره!!من از پشم بدم میاد!!

شیوون:پشم چیه؟؟مگه گوسفنده؟؟

سونگمین:حالا هر چی....

شیوون:آها...کجا؟؟دوتا قهوه ی من یادت نره!!

سونگمین:منو باش فکر میکردم تو یکی از بقیه عاقل تری!!تو هم تنت به تن بقیه خورده منگل شدی!!

اومد بره بیرون که پاش رفت رو یه چیزی و محکم خورد زمین.

:آخخخخخخ......

:میووووووووووو!!

:میووووو و زهرمار!!این دیگه مال کدوم خریه؟؟

:هووی خر خودتی!!هیبومه دیگه!!

سونگمین:مردشورتونو ببرن!!خودتون کمین....رفتن چهار تا دیگه عین خودشونم اوردن!!

با عصبانیت درو به هم کوبید و وارد آشپزخونه شد.چندبار خانم مین رو صدا زد اما نبود.با کلافگی در کابینت ها رو دونه دونه باز میکرد و دنبال قهوه میگشت که صدایی از پشت سرش مانع ادامه کارش شد:دنبال چیز خاصی میگردی؟؟

با عصبانیت به طرف صدا برگشت.اما وقتی صاحبش رو دید کمی جا خورد.خودش بود.سریع یه لبخند ساحختگی برای پنهون کردن عصبانیتش زد.حالا که بیشتردقت میکرد میدید همیشه وقتی جلوی اون بود صورت اینقدر قرمز میشد ، شایدم به قول هیوکی اینا همش توهمای لی سونگمینانه بود!! صداشو صاف کرد و رو به نسترن گفت:آره!!قهوه!!............

تاریخ : پنجشنبه 4 اسفند 1390 | 11:36 ق.ظ | نویسنده : Anna | Nazaration

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •