تبلیغات
Super Junior Fan Club - Stand By Me!ep24
هایییییییییییییییییییییییییییی!!
آخاااااا....دمه همه جیزززززز!!عکسا بسی خفن بود!!کلی آبرو داری کردیم!!
نتیجه اون عکسا این بود که یک:دوستم طرفدار سونگمین شد!! دو:کلی جلوی من کم اورد!! سه:قسمت یووکشو من باختم!! چهار:امممم...چهار؟؟چهار نداشتیم دیگه!!همین بود!!
سوال:خنده دارترین کلیپی که از سوجو دیدین چی بود؟؟(من یکی بود که کیو ادای سوری سوری دونگهه رو در میورد!!ته خنده بود یعنی!!بعدشم اون دنس باتلی که با لباس خواب اجرا کردن!!)
خب....بفرمایین داستان!!
ولی......
نظرا چرا اینقد کم شده؟؟قبلا سی تا بود الان به بیست تا هم نمیرسه!!

با عصبانیت درو به هم کوبید و وارد آشپزخونه شد.چندبار خانم مین رو صدا زد اما نبود.با کلافگی در کابینت ها رو دونه دونه باز میکرد و دنبال قهوه میگشت که صدایی از پشت سرش مانع ادامه کارش شد:دنبال چیز خاصی میگردی؟؟

با عصبانیت به طرف صدا برگشت.اما وقتی صاحبش رو دید کمی جا خورد.خودش بود.سریع یه لبخند ساختگی برای پنهون کردن عصبانیتش زد.حالا که بیشتردقت میکرد میدید همیشه وقتی جلوی اون بود صورت اینقدر قرمز میشد ، شایدم به قول هیوکی اینا همش توهمای لی سونگمینانه بود!! صداشو صاف کرد و رو به نسترن گفت:آره!!قهوه!!

نسترن سرشو انداخت پایین(آخییییی!!بگردمت من باحیا!!)و آروم به طرف سونگمین رفت.در کابینتی که چند لحظه قبل بازش کرده بود و با انگشت به توش اشاره کرد:اوناهاش.....اونجاست!!

سونگمین:من که همین الان اونجا رو باز کردم.....نبود!!

نسترن:عصبانی بودی حواست نبوده وگرنه من که جادوگری نکردم!!

سونگمین:تو از کجا فهمیدی من عصبانی بودم؟؟

نسترن:از قیافت معلوم بود!!

سونگمین:قیافه ی من مگه چشه؟؟(بیا برو بزن بکششا!!چته؟؟عصبی!!)

نسترن سکوت کرد.تو ذهنش دنبال یه عیب یا نشونه از عصبانیت تو صورت سونگمین میگشت اما واقعا هیچی نبود!!اگه دوباره میپرسید چی؟؟نمیتونست بگه که چون شیش ساله طرفدارتم فهمیدم!!

سونگمین که ماجرا رو فهمیده بود نیشش تا بنا گوش باز شد.برای از بین بردن جو بوجود اومده دوباره گفت:حالا این چه بحثیه که ما میکنیم؟؟میدونم!!وقتی عصبانی میشم صورتم سرخ میشه میشه!!آره خب.....عصبانی بودم!!

قهوه رو برداشت و رو به نسترن گفت:میشه تو زحمتشو بکشی؟؟

نسترن نگاهی بهش انداخت و اونو از دستش گرفت.(خر شد رفت!!خاک بر سر عاشقت کنن!!)

سونگمین:خب تقصیر این بچه هاست...از بس جک و جونور تو این خونه نگه میدارن!!مخصوصا این یسونگ!!

نسترن:ولی من لاکپشت هاشو خیلی دوست دارم!!(تو بیخود کردی!!)خیلی بامزن!!

سونگمین:لاکپشت؟؟

دوباره سکوت!!سونگمین دیگه داشت به وضوح میخندید.هم به زرنگی خودش و هم به....!!خودش هم نمیدونست به چی!!مطمئن بود اگه یک ساعت دیگه بیاد باهاش حرف بزنه خودش میاد اعتراف میکنه که طرفدارشه!!ولی خب اگه همینطوریم پیش بره بیچاره از ترس اینکه بیشتر سوتی نده دیگه حرف نمیزنه!!اما اون باید حرف بزنه...وگرنه همه نقشه هاش خراب میشه!!پس دوباره خودش جمع و جورش کرد:آره خب...لاکپشتاشم هستن!!ولی اونا که کار خاصی نمیکنن!!همیشه یه گوشه ی خونه کز کردن....اون ککومینگش آدمو دیوونه میکنه....عین خودش میمونه!!قشنگ رو nerve......تازه وقتی با چوکو بیوفته دیگه واویلاست!!

نسترن:چطور مگه؟؟

سونگمین:آخه اینقدر سرو صدا میدن و بپر بپر میکنن که همه عاصی میشن!!تازه یه بارم تلویزیونو شکوندن!!(!!!!!!!!!!!!!!!!!)

نسترن:تلویزیون؟؟نه خب واقعا حق دارین!!بچه های ما هم یه دو سه تا جک و جونور دارن ولی فک نمیکنم مثه اینا باشن!!

و بعد از مکثی دوباره ادامه داد:حاضر شد!!

سونگمین دوتا لیوان از رو میز برداشت.هر کدومشو نصفه قهوه ریخت و همونطور که به طرف اتاق میرفت گفت:الان میام!!

بعد از رفتن سونگمین ، نسترن به کمد پشت سرش تکیه داد.دستشو گذاشته بود رو قلبش و نفس نفس میزد.یعنی این واقعا سونگمین بود؟؟کسی که شش سال عاشقش بود و حالا حتی نمیتونست بهش زل بزنه؟؟

(تو اتاق!!)

سونگمین:بیا!!

شیوون:تو چه بچه خوبی شدی!!آفرین!!

سونگمین:میگما...شیوون؟؟من که اینهمه بچه خوبیم میشه تو هم یه کاری برام کنی؟؟

شیوون:چی میخوای دوباره؟؟

سونگمین:میخوام با یکی از این دخترا دوست شم....

شیوون قهوه ای رو که تو دهنش بود تف کرد بیرون و داد زد:چیییییییییییییییی؟؟؟؟؟

سونگمین:آروم!!چته؟؟الان منتظره باید برم پیشش!! ببین اون خودشم منو دوست داره کافیه فقط بهش یه اشاره کنی....منم که خیلی وقته با کسی دوست نبودم!!گفتم تو خیلی تجربه داری یه راهی پیشنهاد بده که نه فکر کنه من خیلی واسش میمیرم و نه اینکه هم از ذوقش سکته کنه!!

شیوون:نگا چه تحویلی هم میگیره خودشو!!میدونی اگه ایتوک بفهمه بیچارت میکنه؟؟

سونگمین:خب ایتوک که قرار نیست بفهمه...فقط من و تو و اون!!

شیوون:از دست تو سونگمین!!حیف که دلم لک زده واسه کمک کردن به یکیتون وگرنه عمرا حتی بهت محل میذاشتم.....

سونگمین:خب حالا....زود باش دختر مردم منتظره!!

شیوون:برو بهش بگو....چمیدونم!!بیا با هم بریم بیرون!!یا هم....هااااان!!برو درخت عشقو نشونش بده!!

سونگمین:درخت عشق؟؟آی فدای اون مغز نخودیت بشم وونی!!

و با خوشحالی به طرف بیرون دوید.(الان سونگمین داره تو گوشم میگه هپی تو گدر!!)

سونگمین:شرمنده!!به شیوون قول داده بودم!!

نسترن:نه خواهش میکنم!!

سونگمین:اممم....میگم چقدر اینجا خسته کنندست!!بیا....اگه میای البته....بریم بیرون قدم بزنیم!!

نسترن به دور و ورش نگاهی انداخت.نمیدونست بعدن به خاطر این کارش نصیحت میشه یا نه ولی اینو میدونست که اگه الان اختیارشو به دلش نده بعدن پشیمون میشه!!

نسترن:بذارین من برم سویشرتمو بردارم الان میام!!

سونگمین:نمیخواد....پایین هست الان میارم!!

بدون اینکه هیچ حرفی بینشون رد و بدل بشه آروم آروم به طرف حیاط پشتی قدم میزدن.نمیدونست چرا دوست داشت همش صداشو بشنوه.صداشو صاف کرد و گفت:کار روی آلبومتون چطور پیش میره؟؟

نسترن:دو روز دیگه ساخت ام وی مون شروع میشه!!

سونگمین:داستان خاصی داره یا فقط رقصه؟؟

نسترن:نه....یه داستان مضخرف داره!!

سونگمین:چطور؟؟

نسترن:یه پسره ی بیخود هست که میاد با همه ی ماها دوست میشه بعد هم هممونو ول میکنه آخرش هم میفهمه به جای این که اون ماها رو بازی بده ما داشتیم اونو بازی میدادیم و از اینا......

سونگمین:حالا پسره کی هست؟؟

نسترن:یه یارویی به اسم شیم یونگ جون!!اصلا نگات که میکنه دلت میخواد بپری جفت چشاشو از کاسه در بیاری!!

سونگمین:شیم یونگ جون؟؟

 "فلش بک"

ایتوک:اما این غیر ممکنه....آخه یه نفر دیگه رو من کجای دلم بذارم؟؟

پارک:از دست من کاری برنمیاد...خود لی سومان(دقت کنین این قضیه مال رئیس قبلی بوده!!)گفته.....چهارده نفر هم که زیاد نیست!!

ایتوک:نه...اصلا زیاد نیست....در هر صورت ما مخالفیم!!

پارک:مثه اوندفعه که با اومدن کیوهیون مخالف بودین؟؟

ایتوک:نه....ایندفعه هر سیزده نفرمون مخالفیم!!

پارک:متاسفم ایتوک....سعی کنین باهاش کنار بیاین...اون از فردا به خوابگاه میاد....

دو هفته از اومدن یونگ جون به خوابگاه میگذشت.هنوز به غیر از خودشون ، کسی درباره ی عضو جدید چیزی نمیدونست.تو این چند هفته رفتار بچه ها تغییر خاصی باهاش نکرده بود ، هنوزم مثل روزای اول سرد و خشک بودن.یونگ جون هم با اینکه خیلی سعی میکرد جاشو تو دل بقیه باز کنه اما رفتارای عجیبی ازش سر میزد که همه رو به کلی پشیمون میکرد.مثلا حتی با اینکه آقای پارک بارها، جلوی بقیه ، بهش اصرار کرده بود که با بقیه باشه تا بتونن زودتر با هم کنار بیان و اون هم یه چیزایی یاد بگیره ، ولی یونگ جون بازم گوشه گیری میکرد.بیشتر وقتا تو اتاقش تنها بود و یه چیزی مینوشت.اونهیوک میگفت یه بار یواشکی دیده که نوشته هاش شبیه خاطرات بودن.اما چیزی که این وسط بیشتر از همه بقیه رو اذیت میکرد ، چسبندگی بیش از حد اون به ریووک بود.اولش براشون عادی بود و کاری بهش نداشتن ولی کم کم صدای همه در اومد.اولین نفر یسونگ بود که با وجود یونگ جون دیگه نمیتونست با ریووک تنها باشه.بعدش سونگمین که ادعا میکرد ریووک دیگه نمیتونه مثل قبل رو کارهاش تمرکز کنه....و بعدش هم بقیه.... .

یسونگ:میخوام برم بیرون....میای؟؟

یونگ جون:نه....ریووک به من قول داده که صدامو تنظیم کنه.....بذار بعدن سه تایی میریم....

یسونگ:نخیر...لازم نکرده.....

و با عصبانیت به طرف در رفت.همینکه درو باز کرد ایتوکو دید که داشت میومد.رفت طرفش و با اخم شروع کرد به حرف زدن:اّه...این پسره دیگه شورشو در اورده ایتوک...همه از دستش دیوونه شدن....

ایتوک:میگی چیکار کنم؟؟من هر روز دارم به آقای پارک میگم...حتی شخصا با اون لی سومان نفهم هم حرف زدم ولی قبول نمیکنن.....نمیدونم این پسره چی داره که همه اینقدر اصرار دارن اون تو گروه باشه....

اونهیوک و هیچول هم جمعشون اضافه شدن.

اونهیوک:حالا بدتر از همه اینه که ریووکم از این پسره بدش نمیاد.....

هیچول:راست میگه....ما اینهمه داریم اینجا زجر میکشیم اونوقت اون بهش هیچی نمیگه....نمیدونم نمیفهمه یا خودشو زده به نفهمی!!

یسونگ:رییوک به هیچکی نه نمیگه!!

اونهیوک:منو باش اول فکر میکردم عاشق یسونگ شده!!(بیخود کرده.....)

هیچول:آره....اولش عاشق یسونگ بود....بعدش رفت چسبید به ریووک!!

ایتوک:فعلا بیاین بریم داخل بچه ها.....هوا خیلی سرده!!....بعدن با ریووک راجبش حرف میزنیم!!


خف دوستان دقت کنین که فلش بک هنوز تمام نشده!!هنوز قسمت قشنگ قشنگاش مونده!!



تاریخ : پنجشنبه 11 اسفند 1390 | 10:46 ق.ظ | نویسنده : Anna | Nazaration

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •