تبلیغات
Super Junior Fan Club - ما چند نفرپارت22

سلام بچه ها خوبین ؟ببخشینا توی این هفته هر روزش رو امتحان داشتم امتحان های ماهانه!دیگه ببخشید

واینکه این قسمت رمز دار نیست ولی شاید قسمت بعد رمز دار باشه

ادامه لطفا

تقریبا دو سه روزی از ماجرای اونشب می گذشت و توی این چند روز ریووک و اونهیوک و دونگهه و لیتوک مدام از طرف کیو تهدیدمی شدن.تمام آهنگ ها ساخته شده بود و لیتوک و ریووک و شکیبا ویسونگ و سونگ مین برای تحویل دادن اونا و انجام یک سری کار دیگه به کمپانی رفته بودن.بنابراین لیلی از من کمک خواست تا نهار رو آماده کنیم.اما از شانس بدمون شیر آب آشپزخونه خراب بود.

لیلی:ولش کن بعدا به ریووک می گم یک فکری راجبش بکنه

-نه بابا من خودم همه فن حریفم اون آچارو بده!

لیلی:نکن...میگم بدتر میشه ها

-نه بابا الان درستش می کنم.

آچارو گرفتم و دوتا تو سر شیر آب کوبیدم.

-لیلی بیا کمک اینو باید بکشیم

لیلی به کمکم اومد و با هم شروع به کشیدن شیر آب کردیم تا اینکه شیر از جاش در اومد و آب به سمت بالا حرکت کرد.آب به همه جای آشپزخونه سرایت کرده بود و منو لیلی هم کاملا خیس شده بودیم.

-لیلی مگه بهت نگفتم بزار بعدا یکی بیاد درست کنه

لیلی نگاه چپی بهم انداخت و گفت:به خدا اگه یک کلمه ی دیگه بگی میزنم لهت می کنم بیا جلوی آبو بگیر.

هر دوتامون خودمون رو انداختیم روی شیر تا بقیه ی جاهای آشپز خونه خیس نشه اما فایده ای نداشت و تمام کف آشپزخونه خیس شده بود(چه قدر ما مغز بودیم)

لیلی:خوب ما تا کی باید اینجا وایستیم آخه یکی رو صدا کن بیاد کمک

-باشه.....شکیباااااااااااا!

لیلی:آخه عقل کل شکیبا که خونه نیست

-آها خوب نجمه.....نجییییییییییییییی!(این جیغ بود الان)

نجمه:هان درد چت....

-چرا حرف نمیزنی؟

نجمه:این جا چه خبره؟

در همون موقع سیوون و کیو هم وارد شدن.

سیوون:یا مسیح این جا چرا اینجوریه؟

کیو:وای تا حالا از نزدیک اقیانوس آرام رو ندیده بودم گرچه همچین آرومم نیست!

-مسخره می کنی؟یک کاری بکنین

کیو:نه به خدا اصلا الان دلم خواست شنا کنم

دونگهه:اینجا چه خبره؟

-ای بابا هرکی میاد میگه چه خبره یک کاری کن هائههههههههههههههههه(اینم فکر کنم جیغ بود)

دونگهه:باشه باشه الان

دونگهه سریع به سمت حیاط دوید واز اونجا فلکه ی اصلی آب رو بست و دوباره به داخل برگشت.من و لیلی هردو روی زمین نشستیم و همونطور که از سرو رومون آب می چکید به هم نگاه کردیم و یهو زدیم زیر خنده.

نجمه:مرز چتونه زدین همه جارو داغون کردین اونوقت می خندین.(بی ادب هی فحش میده بی فرهنگ بوزینه)

خنده ی من شدید تر شد تا جایی که همه تو آشپزخونه جمع شدن و ما همونطور می خندیدم که من به ناگهان گفتم

-هه هه خنده داره؟

لیلی:مرز مگه نگفتم این کارو نکن

-به من چه تقصیر تو بود که با شدت کشیدیش

من و لیلی در حال بحث بودیم که دونگهه و نجمه(غلط کردین دوتایی اومدین)با یک حوله اومدن به طرفمون دونگهه حوله رو انداخت روم و کمکم کرد تا بلند شم نجمه هم داشت به لیلی کمک می کرد و مثل همیشه غر میزد.این دومین باری بود که دونگهه بغلم کرده بود .(کارم از هرچی خرکیف و ذوق مرگ و ذوق زنده و هرچیز دیگه ای گذشته)

یک لحظه با نجمه چشم تو چشم شدم که بهم فهموند که تو چه وضعیتی هستم و منم دوباره خندیدم.

نزدیک های ظهر بود که بچه ها به جز ریووک و لیتوک برگشتن خونه.نجمه تهیه غذا رو به عهده گرفته بود.شکیبا بعد از فهمیدن ماجرا به آشپزخونه رفت و طوری که نجمه متوجه نشه از پشت بغلش کرد.

نجمه:وای ترسوندیم تویی شکیب؟

شکیبا:آره منم امروز خیلی خسته شدم.

همون لحظه اونهیوک بیرون از آشپزخونه متوجه ی نجمه و شکیبا شد و از همونجا ایستاد و نگاهشون کرد.

شکیبا خودشو لوس می کرد و از نجمه می خواست تا از چیزی که درست کرده کمی به اون بده.اما نجمه عادت همچین کاری نداشت و به هیچکس اجازه نمی داد جز روی میز غذا دست بزنند.

شکیبا:خواهش می کنم فقط یکم

نجمه:نه خیر نمیشه

شکیبا:اما من خیلی خسته و گرسنه ام

نجمه:ولی این دلیل نمیشه.

هیوک:به من نگو که......

شکیبا شوکه شد و به سمت هیوک برگشت

هیوک:یعنی تو واقعا عاشق این شدی؟؟

شکیبا:چی داری میگی عاشق دیگه چیه؟

هیوک:ولی من خودم دیدیم که بغلش کردی و زیر گوشش یک چیزی گفتی

شکیبا:این به تو چه ربطی داره؟

هیوک:واقعا که فکر نمی کردم تو....

اما شکیبا نذاشت حرف هیوک تموم بشه و تخم مرغی که روی میز بود رو برداشت و کوبوند تو سر هیوک

شکیبا:دیگه نبینم همچین فکرایی رو بکنی ها.واقدام به بیرون رفتن از آشپزخونه کرد اما هنوز تا نیمه های راه نرفته بود که هیوک صداش کرد و شکیبا تا برگشت با کیسه ای از آرد مواجه شد.

هیوک:هه هه تا تو باشی دیگه از این کارا نکنی

شکیبا فوتی از روی کلافگی کرد و نگاهی به میز انداخت.ژله ای رو روی میز دید اونو برداشت و بی معطلی به صورت هیوک کوبید.

هیوک:تو.....تو....تو..

شکیبا:چیه سوزنت گیر کرد؟شوک بزرگی به آقای لی وارد شد.

هردو باهم یک تخم مرغ برداشتن و تا نیم متری هم برده بودن که.....

نجمه:دیگه بسهههههههههه!

شکیبا و هیوک نگاهی به هم کردن و دوباره خواستن تخم مرغ هارو به هم بکوبن که نجمه داد زد:میگم بسهههههههه.....بسه!ودست شکیبا رو گرفت وباخودش برد.

.

.

.

توی اتاق دخترا

-وا این چه قیافه ایه؟؟

لیلی:با سروصورتت آشپزی میکردی؟

شکیبا:نه خیرم با هیوک دعوام شد پسره ی.....

نجمه:خوبه خوبه نه به این که یک شب اعتراف می کنی دوسش داری نه به اینکه اینطوری تو سروکله ی هم می کوبین!

لیلی:کی به کی میگه لابد من بودم که دوروز پیش اعتراف کردم لیتوک رو دوست دارم

نجمه:چه ربطی داشت؟؟درضمن ما که دعوا نمی گیریم.

-خیلی خوب بسه تو هم بهتره بری یک دوش بگیری.

شکیبا:منتظر بودم تو بگی

-حالا که گفتم برو دیگه!

 

تمومید فکر کنم خیلی کم بود نه ولی ببخشید دفعه ی بعد زود تر میزارم بیشتر هم میزارم فردا دوتا کتاب رو امتحان دارم

فعلا بای بای

 



تاریخ : شنبه 20 اسفند 1390 | 05:48 ب.ظ | نویسنده : fatemeh | نظرات

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •