تبلیغات
Super Junior Fan Club - I Was Wrong_Full
هاییییییییییییییییییییییییی!!من اومدم!!خوش اومدم!!
خب دوستان گرام...همونطور که میدونید امتحانا داره شروع میشه....امتحانای ما از 24ام شروع میشه اونم با ریاضی!!خب پارسال که مامانم بساطمو جمع نکرد.....منم تا تونستم تو نت ولو شدم!!البته دور از چشم والدین!!امسالو دیگه نمیدونم!!اینو گفتم که اگه یهو نیومدم بدونین هنوز وجود خارجی دارم!!
بعدشم اینکه داستان رو نوشتما....ولی خودم خوشم نیومد ازش!!هر کاری هم کردم دیگه بعدش داستان به اون حدی نرسید که بخوام بذارمش پس...........
یه چند وقتی بود که بچه ها میپرسیدن فیک هم مینویسی آیا؟؟خب آره.....الان هم یکی از فیکامو اوردم!!کیومین میباشد!!زیاد هم زیاد نیست!!
همین دیگه....چقد حرف زدم!!
راستی راستی راستی....یه چیزه دیگه:
آقا روزمون مبارک......امروز روز سمپاده هیشکی که بهمون تبریک نمیگه بذار خودمون به خودمون تبریک بگیم!!
دیگه ایندفعه واقعا بفرمایین داستان!!

روی نیمکت پارک منتظرش بود....خیلی دلش تنگ نگاهش بود....تحمل دوریشونو دیگه نداشت....نگاهی گذرا به ساعت چرمش میندازه....عقربه ها یکی بعد از دیگری زمان رو پشت سر میگذارند و ثانیه ها رو محو میکنند....عقربه ی کوچک در جای خود روی دوازده توقف کرده اما عقربه بزرگ انگار عجله داره و خودشو به 2 رسونده...اما....اما باز هم خبری ازش نیست....هفته هاست که دیگه مثل همیشه نیست....همیشه زمان برخورد دو عقربه روی دوازده اونجا بود ولی دیگه نیست....دیر کردن عادتش شده بود ولی به زبون نمی اورد....از ترس رنجیدنش....از ترس از دست دادنش....

صدای قار قار کلاغها بگوش میرسه

امروز دومین سالیه که هر روز ساعت 12 اینجا میان....اولا اتفاقی بود ولی بعدش شد یه عادت برا هردوشون و کم کم شاخه ای از عشق بینشون جوونه زد و شکوفه داد...

با کلافگی موهاشو بهم میریزه و به درختای روبروش نگاهی میندازه...یاده اولین باری که دیدش میفته...هردوشون داشتن دوچرخه سواری میکردن...فقط نگاهشون باهم تلاقی کرد بود و بعد....کنترل دوچرخه از دستشون در میره و میفتن زمین...بروی خودشون نمیارن و بلند میشن....با همین یه نگاه کافی بود که هردوشون رو هر روز راس ساعت 12 اونجا بکشونه...هیچ وقت دیر نکرده بود...حداقل سالگرد دیدنشون...دیر کردنشم همیشه 2 یا سه دقیقه بود ولی این دوهفته به 15 دقیقه رسیده بود...راس دوازده و پانزده دقیقه اونجا بود...

دیگه تحمل نداره از سرجاش بلند میشه.....با عصبانیت بلند میشه...گل سرخ توی دستشو پرت میکنه رو زمین....کلاهشو میکشه رو سرش و میره...چند قدمی که برمیداره صداشو میشنوه که اسمشو به زبون میورد:

-کیوهیون...کیوهیون....

محلش نمیذاره...شاید این کم محلی باعث شه دیگه دیر نکنه...دوباره به ساعتش نگاهی میندازه...با خودش میگه:

-خوبه پیشرفتش خوب بوده دوازده و دوازده دقیقه رسیده

-کیوهیون صبر کن...!
صدای پاشنه های کفشش به گوش میرسه که نشونه تند راه رفتنشه...برای اولین بار نمیخواد غرورشو بشکونه و برگرده پیشش

به خیابون نگاه میکنه و از عرض خیابون رد میشه

دوباره صداش میزنه

-کیوهیــــ.....

صدای بلند آهنگ ماشینی که فاصله ی زیادی نداشت با صدای ترمزی گوش خراشی شنیده میشه ....جیغ آشنایی شنیده میشه و زنگ مرگ  تو گوشاش به صدا در میان

سرجاش می ایسته جرات برگشتن نداره....از دیدن چیزی که فکرشو میکنه وحشت داره....چشماشو میبنده قطره اشکی آغشته به ترس به روی گونش جاری میشه....برمیگرده و به پشت سرش نگاه میکنه...چهره ی خونینش ترسشو دو چندان میکنه

با زانو های سست و لرزانش به سمتش میره...کنارش زانو میزنه....اشکاش بر روی صورتش میریزه و رگه های روشنی روی خونها به جا میذاره...

-دوستت دارم کیوهیون...

چشماشو میبنده و برای همیشه به خواب ابدی فرو میره

باورش نمیشه که در عرض چند دقیقه برای همیشه از دست داده باشدش...یکی از دستاشو بلند میکنه که چیزی ازش میفته....به ساعت شکسته ای که الان روی زمین بود نگاه میکنه....برش میداره و بهش چشم میدوزه

-نه امکان نداره....

به ساعت چرمیه خودش نگاه میکنه دوازده و بیست دقیقه رو نشون میداد

دوباره به ساعت شکسته نگاه میکنه و صدای ناقوس کلیسا توی شهر میپیچه که مردم رو برای دعای روز یکشنبه ساعت دوازده به کلیسا دعوت میکرد......



آه ه ه ه ه!!خدای من....من خودم تا سه روز فقط دپرس این تیکه ی آخرش بودم!!


تاریخ : پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 | 10:16 ق.ظ | نویسنده : Anna | Nazaration

  • ماه موزیک | ترفند سرگرمی | سی پی
  •